بر تـارُک تـاریـخ

جعفر پویه

 

 

من یک زنم،

زنی که مُرادف مفهومش،

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما

وجود ندارد.

زنی که در سینه اش دلی،

آکنده از زخمهای چرکین

خشم است.

زنی که در چشمانش،

انعکاس گلرنگ گلوله‌های آزادی

موج می‌زند.

زنی که دستانش را کار،

برای گرفتن سلاح پرورده است*.

 

میهن من سرزمینی است که آسمان شبهایش میهمانی ماهتاب است با حضور پرشور هزاران ستاره. در شبهایی روشنتر از روز، در سوسوی امیدبخش انجمن ستارههای نقره‌یی، مراسمی دلربا برپاست. در شکوه چنین شبی همنوایی ارکستر زنجرههایی که از شوق حضور این جمع بههلهله در آمدهاند فضا را رنگین می‌کنند، و آواز غوکهای سر بر برگی نهاده تِنور این همسرایان است. در ضمیر این چنین شبی آسوده تنی پرامید با چشمانی جستجوگر بهدنبال ستاره‌یی آشناست تا با او رازی را در میان نهد. در زیر طاق چنین آسمانی، دلهای پر از شوق و شور، منتظران صبحیاند که از راه می‌رسد و آفتابی که بی‌دریغ میتابد و وعده وفا می‌کند.

این‌گونه میهن من شبهایش نیز بی‌سکوت و بی‌پرواست. پایهای روندة شب‌نوردانش هراسی از تاریکی ندارند. زیرا ظلمت را با همراهی ستاره‌ها می‌پیمایند. مهتاب آن‌جا نشانی از روشنی چهرة زیبایانی است که با چشمانی به در، در انتظارند، و آوازهای سگانش ندای بیداری‌یی است که حضور غریب آشنای شبنورد را مژده می‌دهد. اما خشمی در آن نیست، زیرا این رفیق دیر آشنا و باوفا بوی مهری که دل رهنورد از آن لبریز است را می‌شناسد.

خاک نمناک شخم خوردة زمینهای ما بوی مهربانی می‌دهد و از شیر گرم گوسفندان کوهسارانمان بخار عطرافشان میهمان‌نوازی ایلیاتی بر می‌خیزد. که داشت و نداشتش را تحفة حضور رهروی‌ می‌کند. باغهای بی‌درو پیکر نشان از بی‌مرزی دوست داشتنهایی دارد که هویت شرقی مردمی محجوب را گواهند.

افسانه‌های سینه به‌سینة سرزمین من لبریز است از مهربانیها و رشادت و برسر تعهد پیمان ماندن. پیمانشکنان آن‌جا دشمن‌اند و از قبیلة دیوان و ددان. آن‌جا رزم اسطوره‌ها برای دفاع از ایزدانی است که مهر و دوستی را پاسبانند. مهر آن‌جا نام خورشید است. که او هم نشانی است از بی‌شائبه دوست داشتنها و بی مدعا تابیدن به همه تا حد اشباع، تا همگان را از خود لبریز کند.

اسطوره‌هایی که تن به تاریخ می‌سایند راویان واقعیاتی‌ هستند که در این پهنه ورا و ماورای دو سلسله جبال البرز و زاگرس در رگهای زندگی جاری است. شاهنامه نه حکایت شاهان و حاکمان بلکه نقل و حکایت مردمان است برای حفظ هویت انسانی خود، نقلهایش نسل به نسل و سینه به‌سینه می‌رود و هرکس نشانیهای دلبستگی خود را در آن می‌جوید. همان‌گونه که من نیز.

در دیار ما هرگاه بساط ظلم دامن گسترانیده و بیداد حاکمان کهتر و مهتر را آماج تیر طعنة بی مروتی کرده. به قیام برخاستن و به رود همیشه جاری شورش پیوستن شعار نیست، عملی است انسانی تا تباهی را برنتابی. از همین‌رو، آن‌جا سر در راه عدالت و ریشه کنی ظلم نهادن، نه جنسیت می‌شناسد و نه قومیت. زیرا مردمانش گردن به تیغ عدو وا نمی‌نهند. نمونه‌هایش بسیار است. از شاهنامه شاهد مثال می‌آورم.

در ترکتازی تورانیان از شرق برشوریده، جوانی از سلاله مردمی که تن را رنجور نمی‌خواهند، بالیده و سترگ با نشانی از دلیری در سیما و رخ، بر آمده و دست تطاول بر زمین نیاکان خویش گشوده ‌است. بر حرکت قشونش که متجاوز است، دلاوری ره می‌بندد. با امید برشکستن آنان میدان رزم می‌آرایند و در میانة میدان در جایگاه بزرگان و یلان، آن دلیر گُرد جولان می‌دهد و به‌رسم پهلوانان روزگار میدان‌داری می‌کند و رجز می‌خواند. هماورد می‌طلبد و دشمن را با هیبت کلام خویش خاکسار می‌کند. از میان لشگر صف کشیده در سمت دیگر میدان قوی‌ترینشان را به هماوردی می‌طلبد تا دلیری و رزمندگی او را بیازماید. فرماندة آن سو، سهراب پور رستم، پهلوان بی‌همتای ایرانی است. اما کسی را از نیای او آگاهی نیست. به میدان می‌کشد او را بلند بالای رزمنده بر توسن تیز پای استوار. غریو دلیری او راه را بر پهلوان سمنگان می‌بندد و در دور دوم پنجه در افکندن کلاه خود از سر سوار زره‌پوش میدان دار، سهراب در می‌کشد. به ناگهان خورشیدی دیگر در میانة میدان طلوع می‌کند و زلف پرچین و شکن گُردآفرید پریشان می‌شود. مات و مبهوت لشگر مهاجم، زنی از سلالة دلیران را در میانه می‌یابد که با یلان و گردان نرد پهلوانی می‌بازد و دشمن را درماندة شهامت خویش می‌کند. و زخمی نه‌چندان کاری به سهراب هدیده می‌کند، پاداش برملاکردن رازش.

چه اسطوره باشد چه داستان و افسانه این مجلس شاهنامه؛ گویای واقعیتی است درخور تأمل. زیرا وقتی که دشمن و پلیدی و پلشتی بر آمد و مردمان را خوار خواست کردن. اهالی این دیار جنس و جنسیت را به‌کناری نهاده و دست در دست هم چنان به میدان در آمده‌اند که چشمان مهاجمان و ظالمان از دیدن آن به حیرت افتاده و بر حضور آنان آفرین کرده‌اند. خصوصاً که زنانشان نه مستوره و پوشیده که مدعیانی از جنس دلیرانند. و اندرز کسانی را که هنر نشستن و زائیدن شیران نر را بدانان مبذول کرده‌اند، نه تنها به‌گوش نگرفته و نمی‌گیرند، بلکه پای را از آن هم فراتر گذاشته ادعای برتری دارند. حتی اگر پور رستم و نواده زال باشی و اوصاف پهلوانیهایت هفت اقلیم را در نوردیده باشد.

از اسطوره و افسانه به تاریخ معاصر نقب می‌زنم و در مبارزه برای عدالت و قانون در جنبش مشروطه، هنگامی که تبریز به محاصرة مستبدین و دشمنان مشروطیت درآمد. مجاهدان مشروطه در امیرخیز تبریز کمر بستند که تا آخرین قطرة خون از آزادی دفاع کنند؛ که کردند و کمر مستبدین را شکستند. اما در گرما گرم دفاع از شهر هنگامی که تعدادی از مبارزان خط مقدم جبهه زخم برداشتند و برای مداوا به بهداری منتقل شدند. تازه آن‌جا فرماندهان دریافتند که کسانی از مجاهدان مدافع شهر زنانی‌ هستند که لباس مردانه پوشیده در خط اول مشغول دفاعند.

 این حماسه را پایانی نیست؛ زیرا سالها بعد در 28مرداد سال32 وقتی کودتایی آمریکایی ـ انگلیسی، دولت ملی محمد مصدق را با همکاری رجالگان و اوباشان سرنگون و باردیگر استبداد را حاکم کرد. مدعیان ریایی مدافع حقوق مردم، سر خویش گرفتند و تا وقتی دیگر که شرایط برایشان آماده شود، راهی یار و دیاری دیگر شدند. و یا آن‌چنان به کناره رفتند که بی‌عملی‌شان پهلوان پنبه‌های مزدبگیر بیگانه را قهرمانان بی‌همتا ساخت. اما میانه و میدان مبارزه خالی از دلیران و گردآفرینان نماند. تا نامردمان با خیالی راحت هر آن‌چه را که اربابانشان می‌خواست، هم‌آن کنند. کرکسان بر نطع مردم بر آمده تازه در خوش خیالی پوچ خود، غرّه از آرامش گورستانی شاهشان و اربابان غارتگرش بودند که پژواک پیاپی برخواسته از رگبار مسلسل رزمنده‌های به‌میدان درآمده خواب را در چشمانشان شکست.

در میانة میدان بار دیگر زنی از خطة آذربایجان که شعرش سرودش و سرودش پرچمش با صدایی رسا بانگ برداشت که:

من یک زنم،

زنی که مُرادف مفهومش،

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما

وجود ندارد.

زنی که در سینه اش دلی،

آکنده از زخمهای چرکین

خشم است.

زنی که در چشمانش،

انعکاس گلرنگ گلوله‌های آزادی

موج می‌زند.

زنی که دستانش را کار،

برای گرفتن سلاح پرورده است*.

دیوار شیشه‌یی سکوت ترک برداشت و دادخواهانی که از جنس دیگر بودند پای به‌میدان نهادند. اینان دیگر برای پنهان‌کردن هویت خویش مجبور به پوشیدن لباس مردانه نبودند تا آن‌گونه اجازة حضور داشته باشند. بلکه بلند و رسا بر بام بلندترین و وسیعترین میدان هماورد پای نهاده، سرکش و استوار فریاد برداشتند که من یک زنم. تا ناکسان و دیوان تباهی بدانند که این‌بار مبارزه تا آخرین نقطه جریان خواهد یافت و تا بر افراشتن پرچم رهایی و آزادی فریادیان از پای نخواهند نشست. و گفتند اینک این ما و این شما و این میدان نبرد تا آخرین قطرة خون، نه مردانه که رشادتش ریایی که زنانه و انسانی، از جنسی نو، با مژده برابری انسانها حتی در میانة میدان کار و کارزار.

آری از بین آن بزرگان و عزیزان همیشه ماندگار، من از مرضیه احمدی اسکویی سخن می‌گویم، یکی از پیشروان این نسل تازه با بشارتی نو و اندیشه‌یی نوین. او در سال1324 در اسکو، شهر کوچکی از توابع تبریز در خانواده‌یی متوسط متولد شد. بنا بر نوشته‌های اندکی که از او مانده کودکی را با کار در مزرعه و بازی با هم سن و سالهای فقیر همسایه سپری کرده‌است. از همان نوجوانی دست به قلم برد و از رنجی که در کنارش بود می‌نوشت. شوق او به مطالعه و تلاشش برای بدست آوردن کتاب دوستان زیادی از بین کتابخوانان برایش به‌همراه آورد. شعرها و داستانهایش آن‌قدر صمیمی بودند و خودش چندان دوست داشتنی که اطرافیان او را مرجان نامیدند، یعنی مرضیه جان را کوتاه کردند و او را با هویتی که بین آنها داشت، صدا کردند. مرضیه از همان دبیرستان میانبُر زد و وارد دانشسرای تربیت معلم شد و به‌شوق در آمیختن با رنج مردم روستاها بار سفر بست و از این ده به دهی دیگر روانه شد. شغلش معلمی، پیشه‌اش آگاهی‌دهنده و هدفش انقلاب.

سه سالی معلم دبستانهای اسکو بود. در آن سالها محفلی که در تبریز توسط صمد بهرنگی و رفقایش اداره می‌شد. بهای زیادی به معلمی می‌دادند و برای آگاه‌کردن مردم، این پیشه را برگزیده بودند. اسم و رسمی هم داشتند و سرشناس بودند. از بین آنها کسان بسیاری اکنون با نام شناخته شده‌اند. همه دست به‌قلم و نویسنده و شاعر، و روایتگران رنج مردم روستاهای آذربایجان که حکومت وقت ارزشی برایشان قایل نبود. از خود صمد گذشته که حکایت زندگانیش نمونة کامل یک انسان انقلابی و شریف است، اختای علیرضا نابدل و بهروز دهقانی و کاظم سعادتی و مناف فلکی و غلامحسین ساعدی و ... را همه بیش و کم از آنها شنیدهاید. اما مرضیه احمدی اسکویی چیز دیگری است. او انسانی خستگیناپذیر، سازمان‌دهنده‌یی توانا، رفیقی خوش مشرب با ارتباطاتی گسترده، شاعری خوش قریحه و نویسنده‌یی چیره‌دست و محقق زندگی مردم زحمتکش است. همزمان با معلمی تلاش بسیاری کرد تا به دانشگاه تبریز راه پیدا کند. اما همزمانی کار و درس وقتی برای او باقی نمی‌گذاشت تا بهعلاقمندیهایش بپردازد. به همین دلیل دانشگاه تبریز را رها کرد و وارد دانشسرای عالی سپاه دانش شد. بهتهران آمد و میدان بزرگتری برای کارهایش یافت. آن‌طوری که از یادداشتهایش بر می‌آید در این سالها رفیق کارگران کوره‌پزخانه‌های خاتون‌آباد است. گفتگوهای زیادی با خانواده‌های آنان انجام داده و به‌جرأت می‌توان گفت که کارهای او از نوادر تحقیقاتی است که دربارة فقر و شرایط رقتبار زندگی کارگران کوره پزخانه‌ها انجام شده‌است. همزمان به روستاهای ورامین و شهرهای اطراف سفرهای زیادی کرد و کتابخانه‌های زیادی برای بچه‌های روستاها ساخت. بیشتر ارتباطاتش را در روستا سپاهیان‌دانش سر و سامان می‌دادند و به کمک آنان کارهایش را پیش می‌برد. و از بین همین جوانان سپاه دانش بسیاری را به مسائل سیاسی آگاه کرد و به آنان یاد داد تا چگونه به اطراف خود نگاه کنند و در رنج مردم ستم دیده روستا شریک باشند.

به شهادت همة کسانی که مرجان مرضیه احمدی اسکویی را می‌شناسند و یا او را دیده‌اند. مرجان زنی بود آراسته با کت و دامنی شیک و با گیسوانی بلند و بافته که به او وجاهت و زیبایی خاصی می‌داد. دست و دلباز و صمیمی بود و هر آن‌چه را که بهدست می‌آورد با رفقایش شریک بود. تئاتر و فیلم و کتاب را خوب می‌شناخت و دایم به‌دنبال بهترینشان همة محافل روشنفکری را از زیر پا در می‌کرد. همزمان برای دوستان روشنفکر و آگاهش جلسات سخنرانی ترتیب می‌داد و رفقا و دانشجویان را به‌این جلسات می‌کشاند تا پیوند بیشتری بین آنان برقرار کند. به‌عنوان حلقة اتصال بخشی از روابط این کسان عمل می‌کرد و خستگی‌ناپذیر تمام همت و توانش را در این راه به‌کار می‌گرفت. در سالهای دانشسرای عالی او نمایندة دانشجویان بود. ابتدا نمایندة دانشجویان دختر و سپس به‌دلیل توانمندیهایش همة دانشجویان او را بهترین کسی که می‌تواند بار نمایندگی آنها را به‌دوش کشد تشخیص دادند و با رأی علنی او را به‌نمایندگی خود برگزیدند که در آن سالها کاری بی‌سابقه بود. از اعتماد و محبوبیتی ویژه در بین دانشجویان برخوردار بود و برایش احترام فوق‌العاده‌یی قائل بودند. او از رهبران و سازماندهندگان اعتصاب غذای دانشجویان در اسفند1349 در دانشسرای‌عالی سپاه دانش بود. اعتصاب غذایی که برای آزادی دو دانشجوی دستگیر شده انجام شد و در پایان به آزادی آنها منجر شد. زمانی که او برای مذاکره در دفتر ریاست دانشگاه حضور داشت. خبر به بیرون می‌رسد که مرجان را ساواک دستگیر کرده ‌است. این خبر برای بعضی از دوستانش آن‌چنان توهین‌آمیز بود که به‌سرعت ساختمانی که او در آن است را محاصره می‌کنند و می‌گویند که به‌هیچ وجه و بدون خونریزی اجازة دستگیری نماینده‌شان را نخواهند داد. یکی از دانشجویان دختر به‌گمان این‌که ماشینی که در حال خارج‌شدن از دانشگاه است، دارد مرجان را مخفیانه منتقل می‌کند. خود را به زیر چرخهای ماشین پرتاب می‌کند که تنها شانس باعث می‌شود که او از این حادثه سالم خارج شود. خودش در یادداشتی شرح مختصری از این اعتصاب می‌دهد. صدیقه یکی از رفقای زمان دانشجویی و همرزمش می‌گوید: روزی بیرجندی (رئیس دانشسرا) در حضور من به مرضیه قول داد كه، اگر دست از مخالفت برداری، تو رو نمایندة مجلس می‌کنم. اما او نه به تهدیدات و نه به تطمیع‌های آنها وقعی نمی‌گذاشت و دائم و پیگیر در تلاش و تقلا بود. اعتبار مرجان در بین دانشجویان تا بدان‌جا بود که ساواک هرگز جرأت نکرد تا زمانی که او در دانشسرا بود، دستگیرش کند. تا این‌که همان‌طور که خودش می‌نویسد. من دورة چهار سالة تحصیلی دانشسرا را تمام کرده‌ام. مدرسة ما در سی کیلومتری تهران قراردارد، از این‌رو بسیار خلوت است. تمام دانشجویان سالهای اول تا سوم رفته‌اند و همکلاسیهای ما را به بهانة این‌که می‌خواهیم محل خدمتتان را تعیین‌کنیم، تا فردای آخرین امتحان سال سومیها نگه داشته‌اند. به‌خوبی می‌توان احساس کرد که این نقشه حساب شده و مسخره بیش نیست. و این‌گونه ساواک وقتی همة دانشجویان می‌روند او را دستگیر می‌کند و به‌زندان قزل قلعه می‌برد. در آن‌جا پس از بازجویی به‌دلیل خونسردی و تسلط مرجان دلیل و مدرکی علیه او پیدا نمی‌کنند و آزادش می‌کنند. لحظة آزادی را خودش این‌گونه توصیف می‌کند: سربازی که زنجیر دروازه‌ها را به‌رویم باز کرد گفت:

-                                                                                             امیدوارم که دیگر این‌جا برنگردی

-                                                                                             به او لبخند زدم و گفتم: به امید دیداری بهتر رفیق سرباز، اما نه این‌جا.

صدای خشک زنجیر را شنیدم که پشت سرم بسته شد.

آزادی؟ نه گویی پیکرم همان‌جا پشت زنجیر درون سلولها، در کنار یارانم در بند مانده بود. آزادانه راه رفتن، نفس کشیدن، به‌دلم نمی‌چسبد.

پس از دانشسرای عالی او را به اسکو می‌فرستند. اما مرجان به‌هوای فضایی بزرگتر در آن‌جا دوام نمی‌آورد و بار دیگر به بهانة ادامة تحصیل برای فوق لیسانس دانشسرای عالی، معلمی را رها می‌کند و به تهران باز می گردد. در این زمان با همکاری تعدادی از رفقایش مصطفی شعاعیان، نادر شایگان، حسن رومینا، نادر عطایی و. . . گروهی زیر زمینی را بنیاد می‌نهند و به تدارک مبارزه مسلحانه می پردازند. اما در سال52 تشکیلات آنها لو رفته و تعدادی از رفقایش کشته و عده‌یی هم دستگیر می شوند. از این پس مرجان مرضیه احمدی اسکویی به سازمان چریکهای فدایی خلق ایران می‌پیوندد و به‌صورت حرفه‌یی فعالیت خود را آغاز می‌کند. نبرد خلق شمارة سوم که در تاریخ خرداد1353 منتشر شده ‌است. خصوصیات فردی مرجان را این‌گونه بر می‌شمرد: عشق عمیق به خلق و کینة بی‌پایانش به دشمن از رفیق انسانی خشن و در عین‌حال بسیار صمیمی ساخته بود، و دقیقاً به‌خاطر تعهدی که با تمام وجود احساس می‌کرد و ایمان بزرگی که برای مبارزه و پیروزی خلق داشت، لحظه‌یی آرام نمی‌گرفت. تحرک، روحیة متعرضانه و سرسختی‌اش در برخورد با مشکلات جنبش از بارزترین خصلتهای رفیق بود. سکون برای او مفهومی نداشت، از کوچکترین فرصت برای انجام کاری استفاده می‌کرد. رزمندة دلیر خلق، شاعر توانا و سازمانده‌یی اعتماد آفرین سرانجام در روز ششم اردیبهشت‌ماه سال53 به رود همیشه جاری شهدای خلق پیوست و تومار رهایی را با خون خویش آذین بست.

ماجرای به‌استقبال خطر رفتن او این‌گونه بود که: شیرین معاضد برای اجرای قراری از پایگاه خارج می‌شود. رفقایش که به‌موج بیسیم ساواک دست پیدا کرده‌بودند به‌ناگهان متوجه می‌شوند که ساواکیها در حال تجمع در محلی هستند که شیرین در آن‌جا قرار دارد. بخشی از اتفاق را اشرف دهقانی این‌گونه نقل می‌کند: ما هم‌چنان با دقت و نگرانی گفتگوهای بیسیم را دنبال می‌کردیم. هنوز مدت کوتاهی از رفتن شیرین نگذشته ‌بود که ناگهان رفیق حمید اشرف واقعاً گویی که برق او را گرفت. از جا پرید و گفت: این قرار پریه شیرین را به این اسم صدا می‌زدیم - پری و با عجله به طرف درب خروجی رفت. من که متوجه بودم که او از شدت ناراحتی آن‌چنان از جا برخاسته بود و رفتن او نمی‌تواند حاصل یک تصمیم درست باشد، به‌طرف درب خروجی دویدم و شانه‌های حمید را گرفته و او را برگرداندم. حمید واقعاً شوکه شده‌بود. شدت ناراحتی‌اش به‌گونه‌یی بود که اصلاً نمی‌دانست چکار دارد می‌کند. از همین‌رو نیز بدون مقاومت برگشت. در این هنگام دیدم که مرضیه چادری از بند حیاط برداشت و در حالی که دارد آن‌را سر می‌کند، از درب خروجی بیرون رفت. من شانه‌های حمید را رها کردم و خواستم به‌دنبال مرضیه بدوم که ببینم به‌کجا می‌رود. فقط چون پابرهنه بودم، یک لحظه سعی‌کردم دمپایی پایم کنم. اما وقتی رویم را برگرداندم ـبه واقع ثانیه‌یی نگذشته بودـ حمید هم رفته بود. پس از این ماجرا خود اشرف هم از پایگاه بیرون می‌زند و برای حمایت رفقایش می‌رود. یک‌بار دیگر تصمیم‌گیری سریع و سرعت عمل و عشق به رفیق و همرزم مرجان همه را غافلگیر می‌کند و برای بیرون بردن پری از تور ساواک ثانیه را از دست نمی‌دهد. اما شرح ادامة این دلاوری را نبرد خلق شمارة سه خرداد ماه همان سال این‌گونه توضیح می‌دهد: مأمورین دشمن از یک هفتة قبل یکی از عناصر تازه‌کار و سمپاتیزان سازمان را در شهر تبریز دستگیر می‌سازند و موفق می‌شوند قرار ملاقاتی را از عنصر دستگیر شده به‌دست آورند. در روز جمعه 6اردیبهشت که این ملاقات می‌بایست صورت بگیرد پلیس اطراف محل قرار را تا مسافت چند کیلومتر به محاصره در‌می‌آورد. رفیق شیرین معاضد که می‌بایست این قرار را اجرا می‌کرد به‌منظور کنترل محل وارد منطقه می‌شود. چند دقیقه بعد رفیق مرضیه احمدی اسکویی از طریق ضبط امواج بیسیم دشمن متوجه خطر می‌شود و بدون توجه به محاصره منطقه و خطری که وی را تهدید می‌کرد خود را به منطقة محاصره شده می‌رساند تا رفیق معاضد را در جریان امر قرار دهد. رفیق مرضیه احمدی اسکویی در نزدیکی محل قرار رفیق معاضد را پیدا می‌کند، ولی مأمورین متوجه آنها شده و به‌طور غیرمحسوس به‌تعقیب آنها می‌پردازند ولی رفقا به‌رغم پوشش ویژة نیروهای مخصوص تعقیب، متوجه موضوع شده و سعی می‌کنند با عوض کردن تاکسی از تعقیب دشمن خلاصی پیدا کنند. پس از چند مانور خود را به میدان فوزیه می‌رسانند و تصمیم می‌گیرند از هم جداشوند. مأمورین دشمن که به‌طور بی‌سابقه‌یی بسیج شده بودند مجدداً در میدان فوزیه رفقا را پیدا می‌کنند و با استفاده از ازدحام میدان غافلگیرانه به رفیق معاضد حمله کرده و وی را دستگیر می‌سازند. در این‌موقع رفیق موفق می‌شود با خوردن قرص سیانور که همیشه در زیر زبان داشت اقدام به خودکشی کند. دشمن بلافاصله وی را به بیمارستان شهربانی منتقل می‌سازد و به‌منظور معالجه و سپس شکنجة وی با تمام امکانات و کمک پزشکان مزدور اسرائیلی به‌مداوای او می‌پردازند اینک رفیق معاضد تحت وحشیانه‌ترین شکنجه‌های دشمن قرار دارد.

رفیق مرضیه احمدی پس از جدا شدن از رفیق معاضد تحت تعقیب مأمورین دشمن قرار می‌گیرد و پس از چند عمل ضدتعقیب سعی می‌کند خود را به خانة تیمی واقع در کوچة شترداران در میدان شاه تهران برساند. ولی مأمورین با استفاده از تجهیزات مخابراتی رد وی را به یکدیگر و به مرکز اطلاع می‌دادند. و بدین ترتیب منطقه تحت محاصره دشمن درآمده‌بود. با این حال مزدوران نمی‌توانستند ترس خود را از نزدیک شدن به رفیق بپوشانند. مرتباً از پشت بی‌سیم فریاد می‌زدند او مردیست که لباس زنانه پوشیده. حلقة محاصره رفته رفته تنگتر می‌شد، در این هنگام مرضیه چون دید که امکان خروج از محاصره برای او دیگر وجود ندارد، ابتکار عمل را در دست گرفت و با اسلحه کمری خود شجاعانه به مزدوران حمله کرد و پس از یک درگیری نابرابر، دشمن در حالی‌که امید زنده دستگیر کردن او را کاملاً از دست داده‌بود، رفیق را به مسلسل بست، در این موقع رفیق مرضیه احمدی موفق شد قرص سیانور خود را نیز بخورد. جسد رفیق احمدی را نیروهای دشمن از فاصلة دور چندین بار به مسلسل بستند و سپس وحشتزده و به‌آهستگی به‌این چریک قهرمان نزدیک شده جسد بی‌جان او را طناب پیچ کرده و می‌برند.

صدیقه می‌نویسد در خرداد53 در دادگاه دوم خبر کشته‌شدن مرضیه را از دادستان شنیدم. چنان منقلب شده‌بودم که بی‌اختیار فریادی از گلویم برخاست. . . اما به‌محض این‌که به کمیتة مشترک ساواک شهربانی رسیدم، مرا به‌بازجویی بردند. بازجویم، هدایت، تا مرا دید عکس جسد مرضیه و شیرین معاضد را پرت کرد توی صورتم، هردو، نیمه لخت بودند. هردو دهانشان سیاه و چهرة زیبایشان دگرگون‌شده بود. سیانور دهانشان را سوزانده بود. چادر و کفشها و اسلحه‌شان در کنارشان بود.

ساواک و دستگاه تبلیغاتی رژیم شاهنشاهی سعی کردند تا هویت این رزمندة خلق را مخدوش کنند و در تبلیغاتشان بر روی این موضوع مانور دادند که چریک مبارز خلق مردی بود که لباس زنانه پوشیده بوده ‌است. فرهنگ مردسالار حاکمان مزدور و مستبد آنان را چنان مغرور کرده ‌بود که نمی‌توانستند و یا نمی‌خواستند بپذیرند که زنی شجاع و دلاور آن‌چنان آنان را به‌وحشت انداخته ‌است که حتی جرأت نزدیک شدن به او را نداشتند و از راه دور او را به گلوله بسته و سوراخ سوراخ می‌کنند. آدمکشان مزدور از ترسشان جسد این چریک فدایی را نیز طناب پیچ می‌کنند تا از وحشت مأموران خود اندکی بکاهند. همان‌طور در زمانی که مرضیه در بین دانشجویان بود و رهبری اعتصاب آنها را به‌عهده داشت نیز جرأت نزدیک شدن به او و دستگیری‌اش را نداشتند.

هرچند زندگی کوتاه و سراسر درس مرضیه احمدی اسکویی در ساعت 10 صبح 6اردیبهشت سال 1353 در رویارویی قهرمانانه با دشمن مردم به‌پایان رسید، اما درس شهامت و پایداری و اتکا به هویت و قدرت خود را برای رهروان بعدی به‌یادگار گذاشت. مرضیه احمدی اسکویی مرجان نماینده و تیپیک زنانی است که با تأکید به هویت زنانة خویش پای به‌میدان گذاشتند تا فرهنگ مسلط مردسالاری را که از آنان ضعیفه و جنس لطیف و مادر بچه‌ها ساخته ‌بود را به‌زیر کشند و با تأکید مشدد به پاسداران فرهنگ مسلط مردسالار که ذلت را تئوریزه می‌کردند و می‌کنند، حالی کنند که این نسل از جنسی دیگر است. جنسی که جنسیت را به پشیزی ارزش نمی‌نهند و بر انسانیت خویش اتکا دارند و حق تساوی و برابری را حتی در میدان مبارزه و رشادت و دلاوری نیز درخواست می‌کنند.

و هنوز در میهن من شب پرستان هر شب ستاره‌یی را به زیر می‌کشند، اما آسمانش غرق ستاره است. با غروب هر ستاره‌یی صدها ستارة دیگر طلوع می‌کند و خیل عاشقان جستجوگر را امیدوار می‌دارد و رازدارشان است. بر می‌خیزند سرو قامتانی، دلیر و استوار. با صدها ستاره در دلهاشان، چراغ امید در برابر، پای در راه می نهند تا مشعل آزادگی را فروزان نگاه دارند. بی‌دلیل نیست که شبهای میهن من نماد استبداد و تباهی نیست. هنوز در دل شبها حس قدمهای شب نوردان، صدای پای امید را به ذهنها متبادر می‌کند و نگاه‌هایی در دل تاریکی عطر حضورشان را با مشام جان، استشمام می‌کند.

در پی دلیران و گردانی از گردآفرید تا مرضیه احمدی اسکویی و از او تا اکنون تمام روزها و شبان میهن من آغشته عطر حضور زنانی است که تنها یاد و نامشان آزادگی را معنا می‌کند و تکرار نامشان دلهای شب شکنان را گرما می‌بخشد. تنها تکلم نام و گذر یادشان کافی است که تا جرقه‌یی بسازد بر انبار پر از باروت خشم مردمی که در حسرت از دست دادنشان غریو خروش بنیان‌کن را برای برکندن بساط جور و ظلم از دل برکشند.

 

در موقع نوشتن این مطلب منابع زیر را در پیش چشم داشتم:

1-نبرد خلق ارگان سازمان چریکهای فدایی خلق ایران شمارة سوم خرداد 1353

2-خاطرات یک رفیق مرضیه احمدی اسکویی، انتشارات نگاه

3-داد بی داد، ویدا حاجبی

4-بذرهای ماندگار، اشرف دهقان