چهار دیدگاه در جنبش رهایی زن و راه حلهای آنها
ليلا جديدي
ویرجینیا ولف می نویسد:"زنان عینکهایی بر چشم می زنند که از ورای آن مردان را
بزرگتر از آنچه که هستند می بینند." از زاویه ای دیگر، سیمون دوبوار می گوید:"در
جامعه مردان به عنوان انسان شناخته می شوند اما زنان "زن" هستند. هر زمان که زن
بخواهد به عنوان یک انسان شناخته شود به او تهمت می زنند که از مردان تقلید می
کند."
ویرجینیا ولف با این گفته بار مسوولیت را به دوش زنان می اندازد و سیمون دوبوار بر
شانه جامعه. به راستی در کجا و چگونه باید نابرابری زن و مرد و بی عدالتی نسبت به
زنان را ریشه یابی کرد؟ کدامیک از عوامل متعارف زن، مرد، خانواده، جامعه، حکومت،
عدم وجود قوانینی که به سود زن عمل می کند، طبیعت و جنسیت یا عوامل اقتصادی خاستگاه
و باعث بی عدالتی و تهاجم به حقوق زنان هستند؟ چگونه است که هنوز در هیچیک از جوامع
بشری زن و مرد به طور کامل از حقوق برابر برخوردار نیستند؟ چرا حتی در جوامع
پیشرفته (به لحاظ حقوق مدنی) نیز هنوز بر سر آزادیهای زن جنگ و گریز جریان دارد؟
پاسخ به این سوالها را فعالین حقوق بشر، فمینیستها و سوسیالیستها هر یک به نوبه خود
داده اند. آنها هر یک با برجسته کردن جنبه ای از این عوامل، به تحلیلها و بحثهای
مفصلی پرداخته و تلاشهای خود را بر آن پایه سازماندهی کرده اند.
همه این عوامل کم و بیش در امر برابری زن و مرد بازدارنده بوده و هستند. حتی
مناسبات مابین زنان در این امر تاثیرات منفی و مثبتی نیز داشته است. امری که به
صورت واقعی در پیشرفت زنان در سطح جهانی، بسته به شرایط سیاسی، اقتصادی و اجتماعی
موجود، شدت و ضعف داشته است.
با این همه، به طور کلی می توان دیدگاههای حاکم بر جنبش برابری زن و مرد را به چهار
گروه فکری تقسیم کرد. بدون شک، همه فعالین این جنبش به یکی از این دسته بندی ها به
صورت مستقیم و یا غیر مستقیم تعلق داشته و در آن مسیر قدم نهاده اند.
1- دیدگاه لیبرال؛ این نظریه بر دستیابی به برابری سیاسی و اقتصادی در چارچوب سیستم
سرمایه داری اصرار می ورزد.
2- دیدگاه فمینیست رادیکال؛ این نظریه بیشتر پیرامون مردان و اینکه آنان اصلی ترین
دلیل نابرابری زن مرد هستند، متمرکز بوده است.
3- سوسیال فمینیست؛ در این دیدگاه کاپیتالیسم و مارکسیسم هر دو دارای ضعفهایی بوده
و از این رو به یک سیستم بینابینی معتقد است.
4- مارکسسیت- فمینیست، که معتقد است از طریق نقد جامعه طبقاتی، منبع و شالوده ستم
جنسی علیه زنان را می توان درک کرد.
هر یک از این دیدگاه ها در جنبش برابری زنان تاثیر گذار بوده و به نوبه خود با همه
کاستیها، آن را پیش برده است، البته با وجود انشعابات متعدد در درون این دیدگاه ها.
نتیجه نهایی آنکه، جنبش زنان در عصر معاصر به مدد همه کوشندگان خود، دستآوردهای
مهمی کسب کرده است. در سراسر جهان میلیونها زن، به ویژه دختران جوان، زنان شاغل و
همچنین زنان خانه دار، پایه ای ترین حوزه های ستم چندین قرن را به چالش کشیده اند.
هزاران گروه آزادی خواه و برابری طلب تشکیل شده است. موج تازه تلاشهای زنان که از
کشورهای پیشرفته سرمایه داری آغاز شد به هیچ وجه یک امر منفرد و جدا از بقیه جهان
نبود بلکه، به ویژه در آغاز دهه 80، به یک پدیده واقعی بین المللی تبدیل شد.
از سوی دیگر، جنبش برابری طلبی همواره و به طور سیستماتیک آماج حملات نیروهای
ارتجاعی قرار داشته است. حتی دستآوردهای گذشته زنان نیز از این یورش برکنار نمانده
و به بهانه های گوناگون تلاش شده است تا باز پس گرفته شود.
تهاجم به حق زن در داشتن اختیار بر بدن خود، حق بارداری یا سقط جنین، مزد نابرابر
در ازای کار برابر، خشونت خانگی، تجاوز، فقدان دسترسی به انواع مشاغل و رفتار تبعیض
گرایانه نمونه هایی از این تلاش هستند.
در اینجا به طور مختصر به 4 دیدگاه یاد شده پرداخته می شود تا با بررسی کوتاهی از
هر یک، به کم و کاستیها از یک سو و به دستآوردهایی که فعالین معتقد به هر نگرش
داشته اند از سوی دیگر، نظری افکنده باشیم.
1- دیدگاه لیبرال. این نظریه بر دستیابی به برابری سیاسی و اقتصادی در چارچوب روابط
و امکانات نظم سرمایه داری اصرار می ورزد.
بدون شک تلاشهای برابری طلبانه در چارچوب این دیدگاه دستآوردهای بزرگی تا کنون در
بر داشته است. زنان در سراسر جهان با تشکلهای متعدد از جمله انجمنهای خیریه که برخی
نیز در چارچوب مذاهب حرکت کرده اند، به یاری دیگر زنان شتافته اند. آنان با کمک و
حمایت از مهاجران و زنان مستمند آغاز کرده که در نهایت به تشکیل سازمانها و تشکلهای
بزرگتری که اهداف وسیعتری را در سطح ملی یا منطقه ای دنبال می کرده، رسیده اند. از
مهمترین این دستآوردها دستیابی زنان به حق رای بوده است. در اوایل قرن نوزدهم زنان
هیچ گونه نقشی در امور خارج از خانه و سیاست نداشتند اما این تلاشها سبب شد که تا
اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، حق رای برای اکثریت زنان جهان به حق مسلم آنان
تبدیل شود. زنان طی سالها از داشتن مشاغل دیگری جز پرستاری و آموزگاری محروم بوده
اند. اما در انتهای قرن بیستم، جنبش برابری و آزادی خواهی زن در سراسر جهان تحولات
شگرفی را در این حیطه شاهد گشت.
برخی از مدافعین کاپیتالیسم این دستآوردها را تحولات انقلابی به حساب نمی آورند
بلکه دگرگونیهای تکاملی می شناسند. آنها معتقدند، نظم سرمایه داری بوده است که این
حقوق را تضمین کرده است. در این رابطه لودویک ون میسس، یک اقتصاد دان، تا آنجا پیش
می رود که می گوید، سند ازدواج اولین گام آزاد کردن زنان بوده است زیرا آنان را از
شرایط خدمتگزاری مرد در دورانی خشونت آمیز به موقعیت بالنده تری انتقال داده است.
در رد این دیدگاه این سوال را می توان مطرح کرد که چگونه است که هنوزاین واقعیت
جهانی که "زنان دو سوم کار در جهان را انجام می دهند، 10 در صد درآمد جهان را در
اختیار دارند و صاحب یک در صد از ابزار تولید هستند" بر جای است؟
در سطح جهانی، زنان در زمینه کشاورزی بیش از نیمی از فرآورده های غذایی را تولید می
کنند. این میزان در برخی نقاط از 80 درصد هم فراتر می رود. اما پاداش آنان اغلب
اندک و یا بدون مزد است. از سوی دیگر، هنوز بسیاری از جوامع از تغییرات چشمگیر نقش
زن در جامعه بی خبر و یا بدان بی اعتنا هستند.
علت این امر چه بوده است؟ چرا بسیاری از جنبشهای زنان در این مسیر حتی سیر رو به
عقب داشته اند؟ چگونه به این درک که حقوق زن حقوق بشر است می توان رسید؟ با کسانی
که از پیشروی این امر با تمام قوا جلوگیری می کنند چه باید کرد؟ آیا می توان همه
مردم جهان را به زور و یا با آموزش معتقد کرد که باید این حق را شناخته و رعایت
کنند؟ آیا سرمایه داریهای بزرگ که اکنون برای سود بیشتر به استثمار بیشتر از نیروی
کار مردم و به ویژه زنان تکیه می کنند، در نهایت تا چه حد حاضر به عقب نشینی هستند؟
2- دیدگاه رادیکال؛ این نظریه در توضیح مهمترین دلیل نابرابری زن و مرد، بیشتر جنس
مذکر را در کانون توجه خود قرار می دهد. کوشندگان این دیدگاه معتقدند که محو ستم بر
زن توسط از بین بردن فرادستی مرد در هر شکل آن میسر می باشد و تاکید می کنند، این
فرادستی باید به طور فرهنگی و همینطور حقوقی (قوانین نابرابر) از میان برود.
به طور تاریخی مردان ادعا کرده اند که مسوولیت و نقش اول زنان، در خانه متمرکز می
شود. اگر چه بسیاری از زنان با آن مخالف بوده اند اما زنان دیگری هم این امر را
باور داشته اند. در بسیاری از جوامع و تحت تاثیر اشکال گوناگونی از باورهای مذهبی و
سلطه عینی نیروهای ارتجاعی، بر نقش سنتی زن به عنوان مادر و همسر تاکید شده است.
این عده از زنان تحت تاثیر "فرمانروایان" مرد، از مخالفان سرسخت رهایی زن بوده اند.
نمونه روشن آنرا در کشورمان ایران و تحت حکومت ملاها شاهد هستیم.
از سوی دیگر، زنانی که به تواناییهای خود آگاه هستند، با این دیدگاه مبارزه کرده
اند. آنها با نافرمانی اجتماعی و خود سازی و تحمیل حق خود، دستاوردهای به سزایی
داشته اند. نمونه گسترده و فراگیر این امر را نیز در جامعه ایران می توان مشاهده
کرد.
از آنجا که زنان در مرتبه نخست در پهنه زندگی خانوادگی و از جانب پدر، برادر، شوهر
و فرزند پسر خود به طور بی واسطه نابرابری و بی عدالتی را تجربه می کنند، برای
رهایی خود در گام اول به مبارزه با مردان بر می خیزند. این امر به رشد سازمانهای
رادیکال فمینیستی کمک کرده است.
مبارزه برای برابری بر این پایه، به شکلهای گوناگون در جوامع مختلف نمود یافته و در
بسیاری از مواقع، توسط سازمانهای فمینیستی رهبری شده است. جنبه های مثبت این مبارزه
را در این واقعیت می توان ارزیابی کرد که زنان در گام نخست بندهایی که مردان
خویشاوند به پای آنان بسته اند را می گسلند. از همین روست که حاملان دیدگاههای سنتی
- ارتجاعی که نفع خود را در این امر نمی بینند، با نگاه منفی به فمینیستها نگریسته
و تلاش آنها برای کسب برابری را خانواده ستیزی و جامعه گریزی قلمداد می کنند. نفوذ
اجتماعی این تبلیغات مخرب را از آنجا می توان دریافت که بسیاری از افراد و گروه ها
از معرفی خود به عنوان "فمینیست" پرهیز می کنند و ترجیح می دهند تحت نامهای کلی تری
مانند سازمان زنان و غیره به فعالیت بپردازند.
با اینکه نمی توان منکر دستآوردهای عملی و آموزشی این دیدگاه و فعالین آن شد اما در
عین حال چیدن صف آرایی اجتماعی بر اساس جنسیت، هر دو جنس را از پرداختن به ریشه های
واقعی این مشکل دور می کند. در همین حال، تمرکز روی این نوع دیدگاه به عنوان توضیح
دهنده اصلی مناسبات موجود، در برگیرنده تاثیرات منفی در رابطه بین زنان با مردان و
حتی زنان با زنان دیگر می باشد. از مهمترین نمونه های مخرب آن رقابت ناسالم، کار
شکنی، حسادت و غیره است که بیشتر در حوزه های کار و فعالیت اجتماعی نمود می یابد.
بی توجهی و عدم درک واقعی این مشکل بزرگ جهانی، می تواند انسانها را به جای نزدیک
کردن به یکدیگر و اتحاد برای مبارزه جدی علیه نابرابری جنسی، به رویارویی علیه
یکدیگر انحراف دهد.
آیا مشکل نابرابری زن و مرد را از طریق جنگ جنسیتها و پایه ای شمردن فرآورده های
ذهنی و عینی مناسبات نابرابر می توان از بین برد؟
3- سوسیال فمینیست؛ این نظریه کاپیتالیسم را رد کرده و مارکسیسم را نیز از انتقادات
خود مصون نگه نمی دارد. فعالین این جنبش، یک سیستم به نسبت بینابینی را ترویج می
کنند.
دیدگاه مزبور به زوایای موقعیت اجتماعی و فردی زنان می پردازد و ادعا می کند که
آزادی زن در گرو تلاش همزمان برای دستیابی به برابری اقتصادی و فرهنگی است و این هر
دو وجه واقعیت موجود اجتماعی، منبع ستم بر زن را تشکیل می دهند. سوسیال فمینیسم هم
مارکسیسم فمینیسم را که نقش کاپیتالیسم را برجسته کرده و هم فمینیسم رادیکال که نقس
جنسیت را محوری تلقی می کند را مورد نظر قرار می دهد و بر وابستگی متقابل دو عامل
مورد اشاره آنها تاکید می کند. این دیدگاه، نقد مارکسیستی مساله زنان را مکانیکی
تلقی می کند و معتقد است که در آن به جنسیت اهمیت کافی داده نشده و تنها بر جامعه
طبقاتی تکیه می شود. بخش گسترده ای از جنبش زنان که از سالهای 60 آغاز شد و خود را
در برابر جنش قرن نوزدهم زنان، موج دوم خواند و همچنین جنبش عصر معاصر که موج سوم
شناخته می شود، کم و بیش از این تفکر نشات گرفته اند.
4- مارکسسیست فمینیست معتقد است با درک مارکسیستی، منبع و بنیاد ستم بر زنان که در
نظم طبقاتی جامعه و توزیع نابرابر فرصتها ریشه می گیرد را می توان از میان برد.
مارکس معتقد است که با چیرگی بر ستم طبقاتی، ستم جنسی نیز از میان خواهد رفت. طبق
تئوری مارکس، نظم طبقاتی جامعه، جایگاه اجتماعی افراد را تعیین می کند. مارکسیست -
فمینیست نابرابری جنسی را نمودی از ستم طبقاتی و آثار تبعیض گرایانه آن در زندگی
اجتماعی ارزیابی می کند و فرودستی زنان را مانند "نژاد پرستی" که به منافع سرمایه
داری و طبقه حاکمه خدمت می کند، عاملی برآمده از این امر می شمارد.
مارکسیسم استراتژی انقلابی برابری را پیش روی مردم جهان و همچنین مبارزان برابری زن
و مرد می گذارد که دامنه آن به همه جهان - به ویژه در عصر حاضر و با توسعه جهانی
سازی - گسترش می یابد. در این دیدگاه و راه های مبارزاتی بر گرفته شده از آن،
مبارزه برای رهایی از ستم، به تلاش برای محو آثار بی واسطه بهره کشی جنسی محدود نمی
شود بلکه، استثمار طبقاتی هدف گرفته می شود. این تلاش، مردم سراسر جهان را از
کشورهای صنعتی غرب گرفته تا کشورهای "پیرامونی" و از روسیه و کشورهای همجوار تا
آمریکای مرکزی و جنوبی به مقابله با ستم طبقاتی فرا می خواند.
بدیهی است که مارکسیست فمینیستها اشکال دیگر مبارزه را نفی نمی کنند و از تشکلهای
دیگر زنان حمایت می کنند. همه اشکال و همه تلاشهای فعالین این چهار نظریه به سهم
خود تا کنون نقش مهمی در پیشبرد عمومی جنبش زنان برای بر طرف کردن ستم جنسی ایفا
کرده است.
به اعتقاد من به عنوان یک انسان، یک زن و یک عضو جامعه جهانی، هر انسانی (فارغ از
جنسیت او) که خواستار رفع همه گونه تبعیض، بی عدالتی و نا برابری است، می باید
جایگاه نظری خود در این مبارزه جدی و جهانی را در تفکر مارکسیسم و مکان عینی خویش
را با دخالت جدی در امر انقلاب و محو روابطی که بهره کشی انسان از انسان را میسر می
کند، بیابد.
هدف نهایی و استراتژیک کمونیستها رهایی از ستم به گونه ای است که هیچ قدرتی در جهان
قادر به بازتولید آن نباشد. مبارزه برای رفع ستم جنسی، علیه نژادپرستی، برای حفظ
محیط زیست و ... گامهایی است که راه طولانی به سوی جامعه ای انسانی و خودآگاه تر را
کوتاه می کند.
لیلا جدیدی
22 اردیبهشت 85
12 ماه مه 2006
منبع: سايت ديدگاه