زنان:دوشنبه 29 مرداد 1386-20 آگوست 2007

 

 

 

جنبش زنان مرزهاي خود را با اپوزيسيون مشخص كند

خبرگزاري فارس

یکشنبه 28 مرداد 1386-19 آگوست 2007

مرضيه مرتاضي لنگرودي گفت:جنبش‌هاي زنان در فضاي مجازي زندگي مي‌كنند. و هنوز نتوانسته است مرزهاي خود را با اپوزيسيون مشخص كند.

به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس،مرضيه مرتاضي لنگرودي عصر امروز يكشنبه به عنوان دومين سخنران در نشست"حزب ايراني" طي سخناني در دفتر مركزي حزب مشاركت گفت: پيش از مشروطه جامعه ايراني با گروه‌هايي سروكار داشت كه معمولاً ناراضيان حكومتي بودند و سعي داشتند كه حكومت را سرنگون كنند، براي همين مهمترين ويژگي‌هاي آنان پنهان‌كاري بود.

وي در ادامه افزود: افرادي كه در اين گروه‌ها شركت نمي‌كردند چون براي سرنگوني حكومت حركت مي‌كردند مي‌بايست به يكديگر بسيار اطمينان پيدا مي‌كردند و نسبت‌هاي خويشاوندي پيدا مي‌كردند، اما پس از مشروطه و آشنا شدن با حزب علاقمه‌ند شدند.

لنگرودي در بخش ديگري از سخنان خود گفت: كپي‌برداري از نظام غرب و شكل‌گيري احزاب در ايران موجب دموكراتيك شدن فضاي ايران نشد، زيرا احزاب در اروپا پس از آنكه فرديت، و رشد جامعه صورت گرفت وارد شدند اما در ايران احزاب به منيت تبديل شدند و احزاب حول اشخاص شكل گرفت كه متأسفانه اين چهره‌پردازي در جنبش‌ها هم شكل گرفت.

وي در ادامه در خصوص انواع دموكراسي گفت: دمكراسي حداقلي در سطح حاكميت است، اما دموكراسي حداكثري نهادينه شدن فرهنگ دموكراسي در سطح جامعه است و نه فقط محدود به نخبگان و حاكمان است، بنابراين ايران هنوز در دموكراسي حداقلي است.

مرضيه مرتاضي‌لنگرودي در ادامه اين نشست افزود: وقتي بنا باشد احزاب براي ريزترين كارها دولت را در جريان قرار بدهند، طبيعي است كه براي اخذ مجوز مجبورند برخي كارهاي غيرشفاف انجام دهند، من هيچ حزبي را نمي‌بينم كه تمام افكار و اشخاص درون خود را به جامعه معرفي كند. براي همين افرادي كه در احزاب فعال هستند شايد سه يا چهار هزار نفر باشند، در خصوص جنبش‌هاي اجتماعي نيز، كه يك پديده جديد هستند جامعه ايران با جنبش‌هاي سياسي آشنا بودند، اما با جنبش‌هاي اجتماعي آشنايي نداشتند.

اين فعال ملي - مذهبي در ادامه افزود: وقتي از جنبش اجتماعي سخن مي‌گوييم بايد به بسترهاي آن نيز توجه كنيم، يعني رفتارهاي حاكميت و...هرچقدر فضاي يك كشور بازتر باشد، جنبش‌هاي اجتماعي ميانه‌روتر و اصلاح‌طلب هستند اما هرگاه رفتار حاكميت تندروانه باشد، جنبش‌هاي اجتماعي به سمت راديكاليسم و انقلابي‌گري مي‌روند.

وي در ادامه افزود:يكي از اصلي‌ترين پارادوكس‌هاي جنبش‌هاي اجتماعي اين است كه جنبش‌هاي اجتماعي هم مي‌خواهند نظام و حاكميت را قانونمند كنند و هم اينكه خود به نوعي پا بر روي قانون مي‌گذارند، براي همين بايد در تعامل دولت باشند و نه تقابل.

لنگرودي در ادامه افزود: احزاب ما كه همگي مردانه هم هستند،فكر مي‌كنند ايدئولوژي آنها برتر است و زنان را فاقد شرايط حضور در عرصه‌ها مي‌دانند، چون خود را متخصص مي‌دانند.

 

 

 

 

 

 

فرماندار شهركرد:

خلأ حضور زنان در جامعه احساس مي‌شود

خبرگزاري فارس

دوشنبه 22 مرداد 1386-13 آگوست 2007

فرماندار شهركرد با اشاره به حساس و با اهميت بودن نقش زنان در جامعه گفت: خلاء حضور زنان در جامعه احساس مي‌شود.

  

 

به گزارش خبرگزاري فارس از شهركرد، سعيد زمانيان امروز در مراسم افتتاح كانون فرهنگي اجتماعي زنان شهركرد بر ضرورت حضور فعال تشكل هاي بانوان در جامعه تاكيد كرد و افزود: لازمه موفقيت اين تشكل ها در رسيدن به اهداف متعالي خود، تعامل، هماهنگي و برنامه ريزي دقيق است.

وي افزود: با حضور آگاهانه و عالمانه زنان در اجتماع مي توانيم بالندگي جامعه را شاهد باشيم.

بر اساس اين گزارش، مشاور استاندار چهارمحال و بختياري در امور بانوان نيز در اين مراسم تعامل بيشتر جامعه زنان، برسي مسائل و مشكلات مختلف بانوان و ايجاد زمينه هاي گفتمان زنان با يكديگر را از جمله مهمترين اهداف تشكيل كانون فرهنگي اجتماعي زنان شهركرد عنوان كرد.

نسرين هاديان كانون هاي فرهنگي اجتماعي زنان را نهاد هايي مردمي و متعلق به همه جامعه دانست و گفت: محدوديت خاصي براي عضويت زنان در اين كانون ها وجود ندارد.

مشاور استاندار چهارمحال و بختياري در امور بانوان اضافه كرد: سياست وزارت كشور تقويت نهادهاي مردم نهاد و مستقل است.

 

 

 

 

 

نشست زنان اصلاح طلب برگزار شد

خبرگزاري فارس

سه شنبه 16 مرداد 1386-7 آگوست 2007

فخرالسادات محتشمي پور گفت: تقويت رويكرد عدالت جنسيتي مهمترين اولويت زنان اصلاح طلب در انتخابات مجلس هشتم خواهد بود. 

به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، در ابتداي نشست مجمع زنان اصلاح طلب كه عصر امروز در محل خانه احزاب و با عنوان زن، انتخاب و رسانه‌ برگزار شد. جميله كديور با اشاره به روز خبرنگار گفت: متاسفانه طي چند ماه اخير سياست‌هاي انقباضي چه در برخورد با دانشجويان و همه جريان اطلاع‌رساني صورت گرفته است.

كديور در ادامه فلسفه نشست مجمع زنان اصلاح طلب را حركتي در راستاي تكميل ائتلاف بزرگ اصلاح طلبان عنوان كرد و افزود: اين حركت در موازات جريان ائتلافي اصلاح طلبان نيست بلكه در تكميل آن است.

همچنين هدف بعدي اين مجمع حمايت از حقوق شهروندي است. عضو مجمع زنان اصلاح طلب در ادامه و در پاسخ سوالي در خصوص عملكرد مجلس ششم گفت : بي‌انصافي است اگر عملكرد مجلس ششم در حوزه زنان را ناموفق عنوان كنيم.

وي در ادمه به برخي از موارد عملكرد مجلس ششم در باره زنان پرداخت و گفت: اصلاح قوانين طلاق، سن ازدواج، قانون حضانت از فرزندان،‌ ارث و همچنين تصويب كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان در مجلس از بزرگترين دستاوردهاي اين مجلس بود.

كديور مشكل اصلي در خصوص مسائل حقوقي زنان را فقهي عنوان كرد و افزود: تا زماني كه علما در اين راستا گامي برندارند نمي‌تون دورنماي روشني از تغيير برخي قوانين نابرابر داشت.

در ادامه اين نشست فخرالسادات محتشمي پور، سخنگوي مجمع زنان اصلاح طلب طي سخناني به فعاليت‌ها و دستاوردهاي اين مجمع اشاره كرد و گفت:‌ چند ماه است كه نشست‌هايي از سوي اين عده از زنان با چهره‌هاي شاخص و موثر انجام شده است تا زمينه توسعه حضور كمي و كيفي بيشتر زنان در مجلس هشتم مهيا شود.

 

عدالت جنسيتي مهمترين اولويت زنان اصلاح طلب

محتشمي پور در ادامه تقويت رويكرد عدالت جنسيتي در مجلس هشتم را از اهداف اين گروه از زنان عنوان كرد و گفت: تا امروز نشست‌هاي رسمي با چهار حزب كارگزاران، سازمان‌ مجاهدين انقلاب اسلامي، حزب اسلامي كار و اعتماد ملي برگزار شده است و همچنين قرار است در آينده‌اي نزديك با رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام، ديداري داشته باشيم. همچنين از ديگر كاركردهاي اين مجمع مي‌توان به نامه سرگشاده به مجلس هفتم براي برقراري مساوات ديه زن و مرد، و تلاش براي ايجاد شبكه‌اي از زنان اصلاح طلب در سراسر كشور اشاره كرد.

 

سهم 30 درصدي زنان

شهربانو اماني نيز در اين ديدار در پاسخ به پرسش خبرنگاري مبني بر اين‌كه شوراي هماهنگي جبهه اصلاحات شامل چند عضو زن است و چه كارهايي براي زنان خواهد كرد؟ گفت: شوراي هماهنگي جبهه اصلاحات شامل 21 حزب است و در واقع اين احزاب هستند كه نمايندگان خود را به شوراي هماهنگي جبهه اصلاحات معرفي مي‌كنند. اكنون شوراي هماهنگي جبهه اصلاحات سه عضو زن دارد. اين شورا و احزاب عضو آن همگي توافق كرده‌اند تا سهميه‌ 30 درصدي زنان در ليست ائتلافي اصلاح‌طلبان قرار گيرد.

اماني در ادامه افزود: ما براي برآورده كردن مطالبات زنان در مجلس پنجم و مجلس ششم تلاش‌هاي زيادي كرديم كه درخصوص اين مسايل اكنون مي‌بينيم كه در اردوگاه اصولگرايان نيز حركت‌هايي آغاز شده است و معتقدم اكنون با توجه به پيشرفتي كه در حوزه زنان صورت گرفته آن‌ها مي‌خواهند در عرصه اقتصادي نيز مستقل باشند.

 

مهمترين عملكرد مجلس ششم

زهرا شجاعي، مشارو رئيس جمهوري سابق در امور زنان، در ادامه اين نشست، طي سخناني با اشاره به اين نكته كه با يك چارچوب مشخص، سعي داريم اهدفمان را به پيش ببريم گفت: يكي از مسائل مهمي كه با عنوان دغدغه‌هاي اصلي زنان اصلاح طلب تغيير قوانين مدني است. زيرا معتقديم يكي از نيازهاي زنان، تناسب قوانين با تحولات و پيشرفت‌هاي فعلي است، به طور كلي تغيير قوانين و مقررات در حوزه زنان به يك پيش زمينه فرهنگي نياز دارد.

شجاعي در ادامه افزود: مسلما در جمهوري اسلامي همه قوانين برخواسته از فقه اسلامي است چه روابط خارجي، بانكداري و ... قطعا براي رسيدن به نقطه مطلوب نياز به تغيير نگاه‌هاي اجتماعي و قوانين است. مهم اين است كه جهت‌گيري و سمت و سو متوجه پيشرفت زنان كنيم.

مشاور رئيس جمهور سابق در امور زنان در ادامه افزود: براي ما مهم اجراي اصول مغفول مانده قانون اساسي است و يكي از تبعيض‌هاي بارز اجتماعي را به خصوص زنان مي‌بينيم. اين بسيار ناپسند است كه در مجلس آخر پيش از انقلاب، 20 نماينده زن در مجلس حضو رداشت و امروز تنها 13 نفر، شجاعي در پايان يكي از افتخارات مجلس ششم را تصويب كنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان دانست و گفت: اين مصوبه با رعايت مسائل شرعي و فقهي بود كه نگراني برخي علما را لحاظ كرده بود و روي اين طرح‌ 4 سال تحقيق شد.

 

با رئيس جمهور ديدار مي‌كنيم

فاطمه راكعي نيز در خصوص عملكرد كميسيون زنان در مجلس ششم گفت: تمام قوانين تبعيض آميز چه در استخدام يا قوانين مدني را رصد ‌كرديم و با كمك همين زنان،‌ تصميم‌هاي اتخاذ شد كه بيش از نيمي از آنها به تصويب رسيد.

راكعي در ادامه افزود: شروع به برنامه‌ريزي گسترده كرديم و 100 مورد از موارد تبعيض عليه زنان را استخراج كرديم وقرار است در ديدار با علما آنها را مطرح كنيم.

وي در ادامه افزود:‌ ديدار با رئيس مجمع تشخيص مصلح نظام،‌رياست جمهوري و رياست قوه قضائيه از ديگر برنامه‌هاي اين گروه از زنان است.

 

نگاه متفاوت مجلس

در ادامه اين نشست معصومه ابتكار عضو شوراي شهر تهران طي سخناني گفت:‌نگاهي كه اكنون در مجلس وجود دارد متفاوت از مجلس ششم است. امروزه حركت را در ميان علما ‌شاهد هستيم نسبت به بحث زنان و طرح برخي نظريات، و تغيير نگرش اصولگرايان در اين زمينه هم از آثار فعاليت‌هاي چند سال اخير زنان است.

ابتكار در ادامه افزود:‌ قرار نيست همه اتفاقات فرهنگي و تغييرات خيلي سريع در يك دوران چهار ساله صورت گيرد. اينها مطالبات بلند مدت است.

وي در پايان افزود: من فكر مي‌كنم چشم انداز آينده وضعيت زنان روشن و اميدواركننده است.

 

راه حل حكم حكومتي

شهيندخت مولاوردي، دبير كل جمعيت حمايت از حقوق بشر در پاسخ به سوالي در خصوص بهره‌گيري از حكم حكومتي براي خروج از برخي بن‌بست‌هاي قانوني گفت: در قانون اساسي سازوكاري كه در راستاي تامين و دسترسي به حكم حكومتي در نظر گرفته شده است، مجمع تشخيص مصلحت نظام است كه بر اساس حفظ مصلحت نظام و در صورت اختلاف ميان مجلس و شوراي نگهبان به تاييد نظر يكي از اين دو مي‌پردازد.

مولاوردي در ادامه افزود: حكم حكومتي هم بر اساس مصالح حكومت اسلامي حتي به بهاي تعطيلي احكام اوليه و ثانويه صادر مي‌شود و لذا خيلي از مصوبات مجمع تشخيص مصلحت نظام كه به نفع زنان صورت مي‌گيرد و قبلا نيز در اين رابطه ورودهايي داشته است، در اين جهت ارزيابي مي‌شود و تلاش‌هايي هم جهت اخذ نظر مقام معظم رهبري بويژه در خصوص ديه برابر زن و مرد و گرفتن حكم حكومتي از ايشان در جريان است.

 

 

 

 

انقلاب مشروطه و زنان

خبرگزاري فارس

شنبه 13 مرداد 1386-4 آگوست 2007

زنان پس از كودتاي محمدعلي شاه و آغاز استبداد صغير مبارزات خود را سازماندهي كردند و به حمايت مالي و جاني از مشروطه‌خواهان برخاستند. در اين رابطه زنان تبريز پيشگام مبارزات شدند و در تبريز و سپس رشت يكي از عوامل اصلي تهيه غذا، لباس، پرستاري از مجروحان جنگي و حتي مبارزه با مخالفان مشروطه گشتند.

با وقوع انقلاب مشروطه زنان ايراني كه تا آن هنگام در فعاليتهاي سياسي و اجتماعي حضوري نداشتند، همپاي مردان از هدفهاي عمومي انقلاب پشتيباني كردند و لباس رزم بر تن كردند و با جسارت خواستار حقوق حقه ايرانيان گشتند. آنان در عين حال تلاش نمودند تا با برداشتن موانع موجود بر سر راه فعاليتهاي سياسي، شرايط لازم را براي مشاركت در صحنه سياسي و اجتماعي كشور فراهم آوردند. اين مبارزات زنان در سه بخش عمده فرهنگي، اقتصادي و سياسي تبلور پيدا كرد. بخش فرهنگي شامل مبارزاتي بود كه اين قشر براي تاسيس مدارس دخترانه و تاسيس و انتشار نشريات در كشور انجام داد.

شايان ذكر است كه تا آن هنگام تنها معدودي از دختران مسلمان در مدارس خارجي كه توسط مسيونهاي مذهبي داير شده بود، درس مي خواندند ولي پس از انقلاب مشروطيت زنان بلند‌‌پرواز و آزادانديش ايران با وجود تمام مخاطرات و مزاحمتها به تاسيس مدارس دخترانه دست زدند. در سال 1321 ق (1282 ق) طوبي رشديه مدرسه پرورش را تاسيس كرد كه در چهارمين روز تشكيل بسته شد. در سال 1324 قمري بي‌بي خانم استرآبادي مدرسه دخترانه ملي دوشيزگان را در تهران تاسيس كرد كه آن هم با مخالفت روبه‌رو شد.

زنان به اشكال مختلف از جمله مقاله در روزنامه هاي تهران سعي كردند مسئله لزوم آموزش و تحصيل دختران را يادآوري كنند و مشروطه خواهان را به حمايت از بازگشايي مدارس دخترانه وادارند. پس تا آغاز جنبش مشروطه، تعليم و تربيت دختران و در واقع منحصر به همان مدارس خارجي و معلمان بود. 1

در سال 1326 ق مدرسه ناموس با كمك ميرزاحسن رشيديه در خيابان شاپور بنا گذاشته شد. براي تدريس دختران از آموزگاران زن كه در آن عصر بسيار كم بودند استفاده شد. و با وجود مخالفتهاي سنت‌گرايان اين مدرسه به كار خود ادامه داد. دروس قران و كتب مذهبي از دروس اصلي دختران در اين مدرسه بود. پس از گذشت مدتي مدرسه پرورش، عفاف و تربيت براي دختران تأسيس گشت و از سال 1327 ق طي تصويب مجلس كليه دبستانهاي تهران دولتي شد و تعداد 6 باب مدرسه دخترانه و پسرانه در كشور تاسيس گشت.

به دنبال تاسيس مدارس روزنامه ها و نشريات مختص زنان چاپ شد. اين روزنامه ها علاوه بر توسعه دانش و فرهنگ در ميان زنان به بيان مطالبات حقه آنان جهت مشاركت در صحنه سياسي و اجتماعي كشور مي‌پرداخت. قديمي‌ترين روزنامه زنان روزنامه دانش نام داشت كه در سال 1328ق منتشر شد يعني قديمي‌ترين روزنامه زنان 75 سال بعد از اولين روزنامه ايراني يعني كاغذ اخبار (1352 ق) منتشر گشت. مدت چاپ اين نشريه حدوداً يك سال بود و مديريت آن به عهده خانم دكتر حسين كمال‌زاده قرار داشت.

پس‌از تعطيلي دانش در سال 1329 ق روزنامه شكوفه منتشر شد كه صاحب امتياز آن مريم عميد سمناني (مزين السلطنه) بود. اين نشريه هر 15 روز يك بار از ربيع‌الاول 1331 ق منتشر شد. اين نشريه خرافه‌پرستي را رد مي‌كرد و زنان را به فراگيري دانش فرامي‌خواند. به دنبال اين فعاليتها نشريات زنان در شهرستانها نيز انتشار يافت.

شايان ذكر است كه اين نشريات در كنار انجمن‌هايي كه از سوي زنان روشنفكر تأسيس شده بود و اكثراً مخفي بود چون اتحاديه غيبي نسوان كه شايد اولين تشكيل سياسي زنان در دوره مجلس اول بود توانست به تدريج زن ايراني را به فعاليت سياسي بكشاند، چرا كه زن ايراني به منظور پاسداري از دستاوردهاي انقلاب مشروطيت و آزادي از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌كرد. به همين منظور بود كه هنگام تأسيس بانك ملي ايران زنان از مشاركت فراواني بهره بردند و طلا و جواهرات خود را فروخته، پس‌اندازهاي خود را در اختيار دولت گذاشتند تا اين امر ملي به دور از دست خارجيان و استقراض از آنها انجام شود. زنان ايراني براي تقويت اقتصاد و حمايت از صنايع داخلي، كالاهاي وارداتي را تحريم كردند و نقش قابل توجهي در اين راه از خود نشان دادند.

زنان پس از كودتاي محمدعلي شاه و آغاز استبداد صغير مبارزات خود را سازماندهي كردند و به حمايت مالي و جاني از مشروطه‌خواهان برخاستند. در اين رابطه زنان تبريز پيشگام مبارزات شدند و در تبريز و سپس رشت يكي از عوامل اصلي تهيه غذا، لباس، پرستاري از مجروحان جنگي و حتي مبارزه با مخالفان مشروطه گشتند. به طوري كه در گزارشي كه در شوال 1326 ق آمده است نوشته شده كه در ميان اجساد شهداي تبريز جنازه 22 زن پيدا شده است و حتي بر اساس گفته پائولويچ در كتاب انقلاب مشروطه ايران عكسي از يك دسته 60 نفري از زنان چادر به سر ايراني تفنگ به دست در آرشيو روسها موجود است كه محافظ يكي از سنگرهاي تبريز بودند. اما با وجود فعاليتهاي زنان ايران حكومت مشروطه در جهت احقاق اهداف آنها قدمي برنداشت و پس از تأسيس مجلس دوم در 1329 ق زنان بار ديگر از حق رأي محروم ماندند. و فعاليتهاي سياسي آنها به سالهاي بعدي كشيده شد.

 

 

 

 

قاچاق‌ انسان‌ عامل كليدي در گسترش ايدز

خبرگزاری فارس

چهارشنبه 10 مرداد 1386-1 آگوست 2007

قاچاق بین المللی زنان برای استفاده های جنسی یک فاکتور کلیدی در گسترش ایدز در جنوب آسیا بوده است.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از آسوشيتدپرس، نتايج تحقيق اخيري كه چهارشنبه منتشر شد نشان دهنده آلودگي بالاي دختران و زنان نپالي بود كه ‌به هند قاچاق شده بودند.

تحقيقات مجله انجمن پزشكي آمريكا بر روي 287 زن و دختر نپالي كه بين سال‌هاي 1997 تا 2005 به هند قاچاق شده بودند نشان می دهد که چهل درصد آنان به ویروس ایدز مبتلا بوده اند. این میزان میان افرادی که قبل از سن پانزده سالگی قاچاق شده بودند شصت درصد بوده است.

در گزارش آمده : يافته‌هاي اين تحقيق در اين منطقه گمانه‌زني‌هاي قبلي درباره اين‌كه قاچاق انسان مي‌تواند يك عامل كليدي در گسترش یک عامل کلیدی در گسترش ایدز و تبديل آن به يك اپيدمي

در جنوب آسيا باشد را تأييد مي‌كند.

جنوب آسيا يك از بدترين نقاط جهان در آلودگي به‌ ايدز است و تنها در هندوستان حدود 5/3 ميليون نفر آلوده به اين بيماري هستند. در اين گزارش تخمين زده شده كه حدود 150 هزار زن و دختر سالانه در اين منطقه قاچاق مي‌شوند.

وزارت امور خارحه آمريكا هم در گزارشي كه ماه گذشته منتشر شد اعلام كرد كه هند بيش‌ترين ميزان قاچاق انسان در دنيا را داراست و تخمين زده بود كه ده‌ها ميليون هندي مجبور به كار اجباري شده كه در اين ميان قاچاق جنسي نيز رايج بوده است.

 

 

 

 

حضور زنان در عرصه‌هاي سياسي پايين است

خبرگزاری فارس

یکشنبه 7 مرداد 1386-29 جولای 2007

خبرگزاري فارس: عضو كميسيون زنان جبهه مشاركت با اشاره به عدم توازن در موقعيت‌هاي زنان در كشور گفت: حضور زنان در عرصه‌هاي مشاركت سياسي به شدت پائين است.

به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس فريده ماشيني در چهارمين نشست از سلسله نشست‌هاي چشم انداز اصلاحات به موضوع زنان و اصلاحات پرداخت  و در ابتدا به تعريف اصلاح طلبي پرداخت و گفت: جنبش اصلاحات به معناي نقد شرايط موجود و مناسبات حاكم بر آن است. اما چگونه اصلاحات به زنان ارتباط پيدا مي‌‌كند، آنچه تحت عنوان اصلاح طلب در دوره 8 ساله اصلاح طلبان است و از نكاتي كه در طول اين چند ساله در آن تكيه داشته، يكي بحث بالا رفتن سطح آموزش زنان است، البته اين دستاورد مستقيم اصلاح طلبان نيست و بايد يادآور شد كه هنوز عدالت كامل تحصيلي حاصل نشده اما تا حدودي زمينه آن فراهم شده است.

ماشيني در ادامه افزود: اكنون 62 درصد ورودي‌هاي دانشگاه‌هاي ما را دختران تشكيل مي‌دهند، گر چه نبايد خيلي بزرگنمايي كرد. زيرا گرچه شايد نشان از تلاش دختران براي كسب هويت تازه مي‌كند، اما از جنبه ديگر نشان مي‌دهد، چون دختران نمي‌توانند در عرصه‌هاي مهارتي و فني وارد شوند، بيشتر در رشته‌هاي نظري شركت مي‌كنند.

عضو كميسيون زنان جبهه مشاركت در ادامه افزود: از ديگر دستاوردهاي اصلاح طلبان ارتقاي آگاهي در زمينه برابري جنسي، حقوق بشر ... در بين زنان و همچنين توجه بيشتر به نهادهاي مدني به ويژه سازمان‌هاي زنان بوده است.همچنين توانمندسازي زنان كه از طريق دوره‌هاي كارآفريني صورت گرفته و افزايش مهارت‌هاي زندگي براي زوج‌هاي جوان در كنار موضوع زنان سرپرست خانوار ازجمله مواردي بود كه اصلاح طلبان در آن زمينه از خود اهتمام نشان دادند.

وي در ادامه به افزايش ارتباط جهاني،ارتباط با سازمان ملل متحد و مراودات بين‌المللي در اين دوران اشاره كرد و سپس به بيان آنچه كه دورات اصلاحات و در زمينه زنان انجام نشده است،پرداخت و گفت: يكي از مواردي كه انتظار مي‌رفت در اين دوران صورت بگيرد، مطرح نشدن جدي موضوع زنان در جنبش اصلاح طلبي ايران بود،‌البته موضوع زنان هميشه در جهان نقش حاشيه‌اي داشته است. همچنين زنان در عرصه دمكراسي حضور دارند اما باز هم نقش آنها در حاشيه است براي همين معمولاً زنان ناراضي و معترض هستند. در ايران هم همين گونه بوده است، مثلاً در جنبش تنباكو، زنان از اساسي‌ترين نقش آفرينان هستند يا حتي مشروطه اما پس از پيروزي هر جنبش و انقلابي زنان به حاشيه رفته‌اند.

ماشيني در ادامه افزود: پس از انقلاب اسلامي كه زنان نقش تعيين كننده‌اي در شكل گيري آن داشته‌اند، اما پس از آن شاهد حضور كمرنگ زنان در پارلمان، يا عدم حضور آنان در كابينه‌هاي دولت هستيم و انتخاب زن براي وزير را ريسك عنوان مي‌كنند.

وي در ادامه به عدم توازن در موقعيت‌هاي زنان در كشور اشاره كرد و گفت: حضور زنان در عرصه‌هاي مشاركت سياسي به شدت پاين است و نرخ اشتغال زنان از ابتداي انقلاب تاكنون رقم 13 درصد است و در حالي كه ميزان تحصيلات زنان 20 برابر شده است. همچنين ميزان بيكاري مردان 12 درصد و در ميان زنان بيكاري 22 درصد است. يعني تقريباً 2 برابر مردان است.

عضو كميسيون سياسي زنان جبهه مشاركت در ادامه اين نشست به ديگر اقداماتي كه اصلاح‌طلبان در آن زمينه عملكرد مناسبي نداشته اشاره كرد و گفت:‌مورد ديگر عدم ارتباط تعريف شده و روشن با ديگر گروه‌هاي اجتماعي است. ضروري بود كه اصلاح‌طلبان با گروه‌هاي مختلف اجتماعي ارتباط بيشتري برقرار مي‌كردند.البته شايد بخشي از اين عوامل كه موجب عدم اولويت قرار دادن بحث زنان در جنبش اصلاحي شده است، مشكلات و چالش‌هاي فراوان خود اصلاح طلبان بوده است.اما آنچه كه اكنون اهميت دارد، بحث برابري جنسيتي و مبحث كارجويي و اشتغال، زنان است كه بايد به آن پرداخت شود، همچنين از موضوعات جدي ديگر زنان، مسئله اقتصادي و بيمه تامين اجتماعي آنهاست.همگان مي‌دانند اولين اقشاري كه در معرض خطر فقر هستند زنان هستند. همچنين مبحث زنان مجرد چه پيش از ازدواج يا پس از ازدواج از موضوعاتي است كه در آينده به مشكلاتي جدي تبديل خواهد شد.

ماشيني در ادامه افزود: اصلاح طلبان بايد نظر خود را نسبت به آزادي اجتماعي زنان روشن كنند، همچنين بحث بازنگري قوانين مدني همچون سن بلوغ كودكان، ايده ارث و... از مواردي است كه اصلاح طلبان بايد جدي بگيرند.از ديگر موارد چالش برانگيز در خصوص آسيب‌هاي اجتماعي در حوزه زنان است كه اصلاح طلبان بايد نسبت خود را به آن بيان كنند كه آيا زنان موجب اين آسيب‌ها هستند، يا قرباني آن.

وي در ادامه افزود: هم اكنون در ميان زنان دنيا هم نگرش زنان در خصوص موقعيت خود تغيير يافته است و هم حكومت ها در اين راه سعي مي‌كنند كه در اين خصوص بازنگري كنند. مثلاً انتخاب يك زن به عنوان صدراعظم در آلمان براي اولين بار صورت گرفته است. در فرانسه هم اولين بار است كه يك زن به رقابت‌ پا به پا مي‌آيد و نتيجه آن حضور 7 زن در كابينه فرانسه است.

همچنين براي اولين بار رئيس كنگره آمريكا يك زن انتخاب مي‌شود و به احتمال بسيار كانديداهاي رياست جمهوري آمريكا نيز از ميان زنان خواهند بود. در ايران هم اين تغييرات را مي‌بينيد، در انتخابات شوراها،‌ در بسياري از شهرها،‌نمايندگان زن انتخاب شدند.

 

 

 

 

زنان انگليس با نابرابري‌هايي بسيار

خبرگزاري فارس

یکشنبه 7 مرداد 1386-29 جولای 2007

انگليس به عنوان كشوري صنعتي در جهان، داعيه‌دار پيشرفت در زمينه‌هاي مختلف از جمله حقوق بشر، برابري، آزادي و دموكراسي است اما بررسي‌ها نشان مي‌دهد كه اين كشور هنوز جامعه‌اي است با نابرابري‌هاي بسيار كه زنان از ميان اقشار مختلف، بيشترين آسيب‌ها را متحمل مي‌شوند.

به گزارش خبرگزاري فارس، وضعيت و حقوق زنان به عنوان مبحث روز جهان، از جايگاهي خاص در مسائل بين المللي برخوردار است ضمن اينكه اين موضوع بعضاً به عاملي سياسي توسط كشورهاي غربي براي فشار به كشورهاي غير همسو با خود تبديل شده است.

انگليس به عنوان داعيه‌دار كشوري صنعتي و پيشرفته از اين امر مستثني نبوده و اين سياست را آشكارا مي‌توان در سياست‌هاي خارجي آن مشاهده كرد اما نگاهي به وضعيت زنان اين كشور نشان مي‌دهد كه آسمان زنان انگليس بعضاً از ساير كشورهاي غير همسو با لندن، تيره‌تر است.

به عنوان نمونه دستمزد زنان كارمند در انگليس نسبت به مردان كه در يك مكان و به يك كار مشترك مشغولند 27 درصد كمتر است. براساس گزارش‌هاي اعلام شده، در حالي كه ميانگين حقوق دريافتي مردان در بخش‌هاي مختلف اقتصادي در انگليس حدود 31 هزار پوند برآورد مي‌شود، زنان كارمند 24 هزار پوند در ماه حقوق مي‌گيرند.

اين اختلاف حقوقي نشان مي‌دهد كه هنوز تبعيض جنسيتي در انگليس وجود دارد و زنان كارمند از حقوق كمتري نسبت به مردان برخوردارند.

يكي ديگر از مشكلات مهم زنان انگليس آن است كه اكثر رؤساى شركت‌هاى انگليسى به محض اينكه از باردار شدن كارمند خود مطلع مى‌شوند وى را از كار بركنار مى‌كنند.

بنا بر اين گزارش، اين اقدام هر چند غيرقانونى موجب شده از هر 20 زن انگليسى يك نفر با فشار شديد مدير خود براى كناره‌گيرى از شغلش روبرو شود. اين تحقيق، همچنين حاكى از آن است كه يك پنجم زنان در انگليس به علت باردارى با كمبود درآمد مالى روبرو مى‌شوند و تقريباً نيمى از زنانى كه در سه سال گذشته در حال باردارى مشغول كار بوده‌اند به‌گونه‌اى تبعيض جنسيتي را به علت باردارى تجربه كرده‌اند.

در موردي ديگر، روزنامه انگليسي "ديلي‌تلگراف" گزارش مي‌دهد كه زنان انگليسي با وجود داشتن بچه‌هاي كوچك در خانه، همزمان ناچار شده‌اند به كار طولاني در اداره‌ها بپردازند تا بتوانند هزينه‌هاي سرسام‌آور زندگي را تأمين كنند.

در اين گزارش آمده است،: حدود هشت درصد زنان شاغل در انگليس در سال 1992 ميلادي، دست‌كم 45 ساعت در هفته كار مي‌كردند كه اين ميزان، سال گذشته (2006) به بيش از 9درصد رسيد و اكنون (در سال 2007) از هر 11 زن شاغل در انگليس، يك نفر بيش از 9 ساعت در روز كار مي‌كند ولي شمار مردان شاغل كه هر هفته بيش از 45 ساعت كار مي‌كنند از حدود 34 درصد به 27.5 درصد رسيده است.

سازمان ملي آمار انگليس اعلام كرده است كه اكنون حدود سه ميليون و 300 هزار زن شاغل در اين كشور بيش از 48 ساعت در هفته كار مي‌كنند. اتحاديه‌هاي كارگري و كارمندي انگليس مي‌گويند يك هشتم افراد شاغل در اين كشور هفته‌اي 60 ساعت كار مي‌كنند.

با اين وجود در زمينه بازنشستگي نيز مي‌توان اين تبعيض را مشاهده كرد. دوم سوم از كساني كه مستمري طلب مي‌كنند، زنان هستند. در حال حاضر 85 درصد از مردان (در مقايسه با 30 درصد زنان) مستحق بازنشستگي با برخورداري از مستمري پايه كامل هستند. تنها 24 درصد از زنان به‌خاطر فعاليت‌ خودشان مستحق اين مستمري شناخته شده‌اند.

تعقيب، تهديد و آزار و اذيت زنان از سوي مرداني كه پيش‌تر با آنها دوست بوده‌اند از جمله جرايم خطرناك و معمولي است كه شمار زيادي از زنان جامعه انگليس را تهديد مي‌كند. بر اساس آمار، از هر 10 زن در انگليس يك نفر مورد چنين تعقيب، تهديد و آزاري قرار گرفته است. بعضي از اين زنان، مورد ضرب و شتم و بعضي نيز با چاقو مورد حمله قرار گرفته‌اند.

بر اساس تجزيه و تحليلي كه درباره اين جرم در سال‌هاي اخير از سوي پليس انگليس صورت گرفته، اين نوع جرم، بيشترين ميزان و معمول‌ترين ميزان جرم را درميان خشونت‌هاي موسوم به خشونت‌هاي داخلي و خانوادگي را به خود اختصاص داده است.

بر مبناي تحقيقي كه از سوي دانشگاه "لستر" و نهاد ويژه حمايت از قربانيان اين نوع جرم صورت گرفته است و گفته مي‌شود بزرگترين تحقيق در نوع خود در انگليس به شمار مي‌رود، از هر پنج زن در انگليس، يك زن در مقطعي از زندگي‌اش قرباني اين نوع تعقيب و تهديد و آزار است.

زن‌آزاري به صورت عمومي پديده‌اي رايج در انگليس به شمار مي‌آيد و هر سال، شمار قابل توجهي از موارد ارتكاب خشونت عليه آنان در رسانه‌هاي اين كشور گزارش مي‌شود.

بر اساس آخرين آمار رسمي، حدود 28 درصد از زنان انگليسي دست‌كم يك بار از سن 16 سالگي توسط همسران خود و 12 درصد نيز توسط اعضاي خانواده قرباني خشونت شده‌اند.

به گزارش وزارت كشور انگليس، در سال 2005 نيز شش درصد از زنان توسط همسران و سه درصد نيز توسط اعضاي خانواده خود در معرض خشونت قرار گرفته‌اند.

اين آمار همچنين نشان مي‌دهد از هر يكصد زن انگليسي 23 نفر نيز دست‌كم يك بار قرباني خشونت جنسي بوده‌اند. علاوه بر همسر آزاري و زن آزاري، مددكاران و كارشناسان امور اجتماعي از نابساماني‌هاي ديگر جامعه اين كشور نظير كودك آزاري، بارداري دانش‌آموزان در ابتداي سنين نوجواني، كاهش اهميت نقش خانواده و مصرف گسترده مواد مخدر و مشروبات الكلي توسط افراد كم سن اظهار نگراني مي‌كنند.

 

 

 

 

 

شرق آسيا و افزايش قاچاق زنان

خبرگزاري فارس

یکشنبه 7 مرداد 1386-29 جولای 2007

اختلاف سطح زندگي و درآمد در كشورهاي منطقه شرق آسيا باعث شده تا شغل قاچاق زنان در اين منطقه رونق دوچنداني بيابد. 

به گزارش خبرنگار فارس از شرق آسيا ، اخيرا روزنامه هاي مالزي و مطبوعات اين كشور خبرهاي چندي از وضعيت قاچاق زنان در كشورهاي جنوب شرق آسيا و به خصوص قاچاق به مالزي منتشر كرده است كه نشان از حادترشدن موضوع نسبت به گذشته دارد.

بالا رفتن سطح زندگي در مالزي در مقابل برخي كشورهاي فقير منطقه نظير ويتنام، اندونزي و كامبوج و حتي برخي ايالتهاي فقير چين باعث شده تا همواره تقاضايي نامريي از سفر زنان اين كشورها به كشورهاي ثروتمند نظير مالزي و سنگاپور در جريان باشد.

اين هفته يك مرد تايواني و 5 مرد ويتنامي به اتهام قاچاق 120 زن ويتنامي به مالزي به 5 تا 12 سال زندان محكوم شدند.

قاچاقچيان پس از انتقال زنان ويتنامي به مالزي هريك از آنان را به قيمت 1500 الي 2000 دلار به مردان مالزيايي مي فروختند.

اين بزرگترين شبكه نقل و انتقال زنان در ويتنام بوده كه تاكنون متلاشي شده است.

اين شبكه قاچاق اين تعداد نقل و انتقال را تنها طي سال هاي 2005 تا 2007 به انجام رسانده است.

تعداد زيادي از اين زنان توسط مردان مالزيايي به عنوان همسران چندم خريداري مي شدند.

اين در شرايطي است كه ماه گذشته نخست وزير ويتنام نيز از روند قاچاق انسان به كشورهاي همجوار به خصوص از مرزهاي كامبوج و چين ابراز نگراني كرده بود و خواستار برخورد هرچه قاطع تر نيروهاي امنيتي با اين معضل شده بود.

در چين نيز طي اين هفته رئيس دفتر مبارزه با قاچاق اين كشور روند افزايش قاچاق انسان به خصوص قاچاق زنان را در اين كشور نگران كننده اعلام كرده است.

وي ضمن انتقاد از قوانين جزايي عنوان نموده است كه تدارك لازم براي تنبيه كساني كه اقدام به قاچاق انسان مي نمايند در مواردي خاص ، اتخاذ نشده است.

نماينده كميسيون جهاني كار نيز در اين خصوص ابراز نگراني كرده و گفته است كه كشوري در ابعاد چين با مشكلات و مسائل متعددي در اين خصوص مواجه است.

وي يادآور شده است رشد سريع اقتصادي و جمعيت و توسعه ناموزون در مناطق مختلف از جمله دلايلي است كه منجر به بروز اين مشكلات از جمله قاچاق زنان مي شود.

 

 

 

 

تسلیمه نسرین نویسنده ضداسلامی محاکمه می شود

خبرگزاری مهر

جمعه 26 مرداد 1386-17 آگوست 2007

تسلیمه نسرین، نویسنده یک کتاب ضداسلامی که اخیرا مورد اعتراض مسلمانان کشور هند قرار گرفت به زودی در دادگاه محاکمه می شود.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از گاردین، این نویسنده بنگلادشی که از ترس جانش به هند فرار کرده بود به دلیل نوشتن یک کتاب ضد اسلامی در هند محاکمه می شود که در صورت متهم شدن به دو سال زندان محکوم خواهد شد.

این رمان نویس از سال ها پیش مورد غضب مسلمانان بوده است به طوری که دولت بنگلادش برای سر او جایزه تعیین کرده بود.

تسلیمه نسرین (متولد 25 اوت 1962 در میمنسینگ بنگلادش) نویسنده و پزشک است که در زمینه حقوق بشر فعالیت می‌کند.

در سال ۱۹۹۳ در پی یک سری مقالات روزنامه ‌ای (که در آنها نسرین از رفتار با زنان تحت احکام اسلام انتقاد کرده بود) بنیادگرایان اسلامی علیه او فتوا صادر کردند و برای قتلش جایزه گذاشتند. بعد از آن حکومت بنگلادش کتاب لجّه (به معنی شرم) را که در آن، نسرین به شکنجه اقلیت هندو در بنگلادش اشاره کرده بود توقیف و پاسپورت نسرین را نیز باطل کرد.

تسلیمه نسرین حدود 10 سال است که در تبعید به سر می‌برد و تلاش هایش برای بازگشت به بنگلادش یا هند بی ثمر مانده است.

 

 

 

 

صدور حكم جلب دختر صدام

نو اندیش

شنبه 27 مرداد 1386-18 آگوست 2007

اينترپول حكم جلب رغد حسين دختر بزرگ صدام حسین را صادر کرد.

به گزارش بي‌بي‌سي، رغد حسین که در سال 2003 در پی حمله به عراق از آنجا گریخت به ارتكاب اعمال تروریستي و سایر جرایم متهم است.

وی سازماندهی دفاع حقوقی از پدرش که در دسامبر گذشته به جرم جنایت علیه بشریت اعدام شد را به عهده داشت.

دولت عراق سال 2006 رغد و مادرش، ساجده، را در فهرست فراری‌های بزرگ این کشور قرار داد و گفت که آنها از شورش در عراق حمایت کرده‌اند.

وزارت کشور عراق درباره صدور حكم جلب رغد صدام اعلام كرد: پلیس بین الملل شماری از کشورها را در روز جمعه 19 اوت از حکم جلب آگاه کرده است.

رغد پیش از اعدام پدرش درخواست کرده بود که جسد او به طور موقت در یمن دفن شود تا به گفته او پس از اخراج نیروهای ائتلافی از عراق به کشورش بازگردانده شود.

مقام‌های اردنی سال 2006 اعلام كرده بودند: رغد به عنوان پناهجو در این کشور زندگی می‌کند، اما محل اقامت یا سکونت فعلی او مجهول است.

 

 

 

 

وکیل مدافع شهلا جاهد:

قصاص حق قانونی اولیای دم است// اگر کوتاهی کنم قابل گذشت نیست

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

یکشنبه 28 مرداد 1386-20 آگوست 2007

وکیل مدافع شهلا در مورد اظهار نظر خانواده لاله سحر خیزان مبنی بر اجرای حکم گفت: قانون گذار حقی برای خانواده مقتول قایل شده است و آنها می توانند درخواست قصاص کنند. 

عبدالصمد خرمشاهی روز یکشنبه در گفت و گو با خبرنگار گروه حقوقی خبرگزاری ایسکانیوز گفت: خانواده سحرخیزان می توانند از حق قانونی خود استفاده کنند و همانطور که آنها از حقوقی برخوردار هستند موکل من نیز دارای حقوقی است و می تواند به حکم داده شده اعتراض کند.

وی ادامه داد: من از جانب موکلم اجازه دارم در چارچوب و موازین قانونی حرکت و نسبت به حکم صادره اعتراض کنم و اگر از جانب من کوتاهی در این امر صورت گیرد قابل بحث است.

وکیل شهلا جاهد گفت: از مدت ها قبل شنیده بودم که خانواده سحرخیزان، خانواده ای واقع گرا، منعطف و منطقی هستند و امیدوارم این پرونده با صلح و سازش خاتمه پیدا کند.

بنابر این گزارش حکم قصاص شهلا جاهد تاکنون 3 بار تایید شده است و شهلا دیگر قصدی برای اعتراض به حکم ندارد.

 

 

 

 

 

ایسکانیوز از دادسرای جنایی گزارش می دهد

مرگ مشکوک 4 زن و مرد در پایتخت

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

یکشنبه 28 مرداد 1386-20 آگوست 2007

مرگ مشکوک چهار زن و مرد در رخدادهای جداگانه، بازپرس و پلیس جنایی تهران را با فرضیه خود کشی روبه رو کرده است.

به گزارش روز یکشنبه خبرنگار گروه حوادث ایسکانیوز:زنگ تلفن افسر نگهبان کلانتری 164 ازگل ،دیروز به صدا در آمد و به افسر نگهبان خبر رسید مرد 28 ساله ای به نام مرتضی که گفته می شود خودش را از بالای ساختمان 11 طبقه به پایین انداخت، جان باخته است.

بازپرس محمد حسین شاملو (کشیک جنایی) و افسران دایره 10 اداره آگاهی مرکز، دقایقی بعد به ساختمان مورد نظر در شهرک فرهنگیان رفتند و با دیدن جنازه مردنگون بخت، رسیدگی به ماجرا را در دستور کار خود قرار دادند.

شواهد نشان داد این مرد به استقبال مرگ خود خواسته رفت و جنازه برای آزمایش های سم شناسی و  به پزشکی قانونی برده شد. هنوز ساعتی از این ماجرا نگذشته بود که بازپرس جنایی پایتخت در جریان رخداد مشابهی در نزدیکی بلوار ارتش قرار گرفت.

تحقیق پلیس،حاکی از این بود که پیمان 29 ساله در یک باغ، خود را حلق آویز کرد و به زندگی اش پایان داد.مادر پیمان با چشمان اشکبار به افسران تجسس گفت:پسرم افسردگی شدید داشت و حتم دارم به همین خاطر خودکشی کرد.گزارش ایسکانیوز می افزاید،همچنین دیشب زن 30 ساله ای به نام پریسا به دنبال آنچه اختلاف های خانوادگی عنوان می شود از طبقه پنجم ساختمام محل سکونتش در الهیه به پایین افتاد و جان باخت.

جنازه حلق آویز زن 32 ساله ای به نام فریده نیز شنبه شب در حوزه کلانتری 147 گلبرگ پیدا شد و فرضیه

خودکشی با توجه به شواهد موجود، قوت گرفت.تحقیق های جامع تر درباره این ماجرا ها ادامه دارد.

 

 

 

 

گزارش ایسکانیوز از دادگاه کیفری تهران

اعظم از شب جنایت گفت

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

یکشنبه 28 مرداد 1386-20 آگوست 2007

با شکسته شدن حکم سنگسار زن جوانی که متهم به آدمکشی است او امروز یک بار دیگر در دادگاه کیفری تهران پای میز محاکمه نشست.

اعظم : یک روز که شوهرم در خانه نبود مرد شیاد با خوراندن مشروب به من، فیلم سیاهی تهیه و با آن شروع به باجگیری کرد

به گزارش روزیکشنبه خبرنگار گروه حوادث خبرگزاری ایسکانیوز:هجدهم شهریور 1384 جنایت در خیابان سبلان جنوبی، افسران کلانتری 127 نارمک تهران را به آنجا کشاند. پلیس وقتی جنازه کارد آجین علی 27 ساله را دید ماجرا را به بازپرس کشیک دادسرای ناحیه 27 خبر داد و تحقیق برای کشف کلید معما آغاز شد.

چندی بعدزن و شوهری به نام های اعظم و مسعود که جای زخم روی دستانشان نمایان بود براثر عذاب وجدان،خود را به کلانتری معرفی و به جنایت اعتراف کردند.

زن جوان در حضور بازپرس حسینی (رییس وقت شعبه هفتم دادسرای جنایی تهران) گفت: علی با ترفندهای مختلف به خانه ما راه یافت و یک روز که شوهرم در خانه نبود با خوراندن مشروب به من، فیلم سیاهی تهیه و با آن شروع به باجگیری کرد.

اعظم ادامه داد:بعد از مدتی دچار عذاب وجدان شدم و مساله را با شوهرم در میان گذاشتم.با نقشه ای حساب شده علی را به خانه کشاندیم و مسعود که در حمام پنهان شده بود یکباره با قمه از پشت به او حمله کرد.من هم چندین ضربه چاقو به علی زدم.

بدین ترتیب پرونده زن و شوهر، به دنبال بازسازی صحنه جنایت با صدور کیفرخواست به شعبه 71 دادگاه کیفری تهران فرستاده شد.

قاضی عزیزمحمدی و چهار مستشار شعبه 71 با شنیدن اعتراف های مسعود و اعظم و همچنین بررسی مدرک های موجود، این مرد را به پرداخت دیه و همسرش را به زندان و سنگسار محکوم کردند.

حکم اعظم اما در دیوان عالی کشور شکست و پرونده بار دیگر به دادگاه کیفری تهران فرستاده شد.گزارش ایسکانیوز می افزاید،در تازه ترین نشست رسیدگی به این پرونده که امروز در شعبه 74 به ریاست قاضی کوه کمره ای و با حضور چهار مستشار (سیدی، ملکی، سالاری و کربلایی) برگزار شد ابتدا سیفی(نماینده دادستان) به تشریح کیفرخواست پرداخت و برای اعظم به اتهام معاونت در جنایت، اشد مجازات خواست.

زن 28 ساله وقتی رو به روی پنج قاضی شعبه 74 ایستاد، اظهار داشت:جنایت را گردن می گیرم اما باور کنید قصد کشتن نداشتم.علی با خواهر شوهرم رابطه داشت و قرار بود او را به عقد خود درآورد.شوهرم یک سیم کارت موبایل از مرد شروری به نام امیر خریده بود اما سندش را به نام مسعود نمی زد.با این خیال که علی مرد با نفوذی است از او کمک خواستم.یک روز اما وقتی مسعود در خانه نبود به بهانه کمک وارد خانه ام شد و با خوراندن مشروب و فیلمبرداری از من شروع به باجگیری کرد.

اعظم اضافه کرد:ماجرا را برای شوهرم تعریف کردم.سپس قرار شد مرد شیاد را به خانه دعوت کنم و یک میلیون و 200 تومان پول نقد به او بدهم تا "سی دی" که از من تهیه کرده برگرداند.علی اما وقتی جلوی در آمد مرا هول داد و به زور وارد خانه ام شد.بعد به اتاقها سرکشی کرد. مسعود در حمام بود که علی با اسلحه آنجا رفت. شوهرم بیرون آمد و چند ضربه با قمه به او زد. من هم که خیلی ترسیده بودم با کارد آشپزخانه چند ضربه به پای علی زدم.

قاضی کوه کمره ای:علی چرا اتاق ها را بررسی کرد؟

اعظم:شک کرده بود که شوهرم در خانه است و ما نقشه ای در سر داریم.

قاضی:اگر علی از تو باج می گرفت چرا شکایت نکردی؟

اعظم:خیلی ترسیده بودم.خودش را با نفوذ جا زده بود و حاضر بودم پول به او بدهم تا "سی دی" را پس دهد و برای همیشه از شرش خلاص شوم.

قاضی:علی چند بار به خانه ات آمد؟

اعظم:در نبود شوهرم 2 بار به خانه آمد و از من فیلمبرداری کرد.

قاضی:آیا علی را با هدف کشتن به خانه ات دعوت کردی؟

اعظم:نه،نمی خواستم او را بکشم اما خودش با اسلحه یکباره به سمت مسعود حمله کرد.

در ادامه این محاکمه، قاضی کوه کمره ای از مسعود خواست به تشریح آنچه دیده، بپردازد. وی گفت:من با اصرار از زنم خواستم تا با علی قرار بگذارد.قصد کشتن او را داشتم اما اعظم نمی خواست علی بمیرد و اصلا در جریان نقشه ام نبود.به گزارش ایسکانیوز،با پایان حرفهای مسعود، قاضی کوه کمره ای و چهار مستشار شعبه 74 ادامه رسیدگی به پرونده را غیر علنی و پشت درهای بسته ادامه دادند تا پس از شور، برای اعظم حکم صادر کنند.

 

 

 

 

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس در گفت و گو با ایسکانیوز:

خانم ها نگران ازدواج مجدد همسران خود نباشند

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

یکشنبه 28 مرداد 1386-20 آگوست 2007

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس شورای اسلامی با اشاره به اینکه در تصویب قوانین مربوط به مسایل زناشویی عدالت رعایت می شود، گفت: خانم ها نگران ازدواج مجدد همسران خود آن هم به شکل قانونی نباشند.

حجت الاسلام و المسلمین سید محمد جعفر موسوی، عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس شورای اسلامی روز یکشنبه در گفت و گوی اختصاصی با خبرنگار گروه اجتماعی خبرگزاری ایسکانیوز، با بیان اینکه در تصویب قوانین با 2 چالش قانونی و اجتماعی مواجه هستیم، افزود: اگر قانون با توجه به تبعات اجتماعی به تصویب نرسد با 2 نوع تناقص رو به رو می شویم که به فراخور، شاهد معضلات و مشکلات خواهیم بود.

وی با اظهار اینکه هنوز طرح ازدواج مجدد مردان بدون اجازه زنان خود در کمیسیون حقوقی و قضایی مطرح نشده است، تصریح کرد: در به تصویب رسیدن یک لایحه حتما به نتایج آن توجه می شود و این طور نیست که این لایحه بسیار مهم که نقش اساسی در تحکیم بنیان خانواده را دارد، بدون در نظر گرفتن بازتاب اجتماعی آن، به تصویب و اجرا برسد.

موسوی با اعلام این که تصویب این طرح به صورت خاص با توجه به شرایط زوجین خواهد بود، ابراز داشت: اگر مردمی به لحاظ عدم تمکین زوجه از دادگاه تقاضای تعدد زوج را کند، بنا به شرایط خاص آن فرد، این اجازه برای وی بدون توجه به نظر زن اول صورت می گیرد.

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس شورای اسلامی همچنین از تصویب این طرح به صورت عام اظهار نگرانی کرد و خاطر نشان ساخت : اجرای این طرح، کیان و اساس خانواده را از بین می برد و جامعه را دچار انواع معضلات می کند.

خبرگزاری ایسکانیوز می افزاید: چندی پیش طرحی پیشنهادی از سوی دولت مبنی بر تعدد ازدواج مردان بدون اذن زن اول به کمیسیون مطرح شده است که در حال حاضر این لایحه به طور دقیق از سوی نمایندگان مجلس مطرح نشده که این موضوع باعث نگرانی بسیاری از افراد به خصوص زنان شده است که به نظر می رسد تصویب آن به لحاظ اجتماعی با توجه به شرایط عرفی جامعه ما متناسب نباشد.

به هر حال همه منتظر هستند که این لایحه چگونه و با توجه به چه شرایطی به تصویب می رسد

 

 

 

 

زنان مانند مردان حق قضاوت به مفهوم اخص کلمه را دارا هستند

فراهان خبرگزاری ایسکانیوز

یکشنبه 28 مرداد 1386-20 آگوست 2007

یک کارشناس علم حقوق گفت:درخصوص شرط مرد بودن قاضی،اثبات شده است که زنان مانند مردان حق قضاوت به مفهوم اخص کلمه را دارا هستند.

 

 

 

سجاد حیدری در گفتگو با خبرنگار حقوقی ایسکانیوز افزود:حقیقت امر این است صلاحیت زنان برای قضاوت حکم از سوی فقیهان بیش از آنکه مبتنی بر دلایل و توجیهات محکم نقلی و عقلی باشد،مولود نوعی نگرش و ذهنیت هایی است که در سابق نسبت به زن وجود داشته و قابلیت های اجتماعی او یا به لحاظ غلبه ای تفکر مبتنی بر ناقص العقل بودن او یا به جهت این نوع نگرش است که عمده ی خاصیت زن دفع نیاز جنسی مرد و فراهم کردن آرامش و سکون اوست.

وی با اشاره به دستگاه قضاوت در اسلام گفت :در هر حال اهتمام کاملی که مسلمانان صدر اسلام عموما و علی الخصوص ، قضاوت در مراعات اصول عدالت و انصاف به کار می بردند دستگاه قضاوت اسلامی را چنان مورد اعتماد خاص و عام قرارداده بود که اهل کتاب ترجیح می دادند از مقررات دین نو یا بنی بهره مند باشند.

وی با اشاره به اصل قانونی بودن جرایم و مجازات ها تصریح کرد : یکی از مهمترین اصولی که در قضاوت اسلامی در صدر اسلام مورد احترام قرار گرفته اصلی است که امروزه ، تحت عنوان اصل قانونی بودن جرایم و مجازات ها شناخته می شود. در این خصوص اثبات شده که اصل مزبور منطبق بر کتاب و سنت است و بنابراین مورد استناد قرار گرفتن اصل 167قانون اساسی که مقرر می دارد :"قاضی موظف است کوشش کند حکم هردعوا را در قوانین مدونه بیابد و اگر نیابد با استناد به منابع معتبر اسلامی یا فتاوی معتبر حکم قضیه را صادر نماید و نمی تواند به بهانه ی سکوت یا نقص یا اجمال یا تعارض قوانین مدونه از رسیدگی به دعوا و صدور حکم امتناع ورزد "و یا تدوین مضمون آن در مقررات کیفری مغایر اصل قانونی بودن جرایم و مجازات ها است.

 

 

 

عضو کمیسیون فرهنگی مجلس:

ازدواج مجدد مغایر با اصل 10 قانون اساسی است

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

شنبه 27 مرداد 1386-18 آگوست 2007

عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی اعلام کرد: ازدواج مجدد بدون کسب اجازه از همسر اول، ماده ای از لایحه جامع حمایت از خانواده است که پیشنهادی است و اجرای این ماده از طرح جامع را مغایر با اصل 10 قانون اساسی می داند.

فاطمه آلیا روز شنبه در گفت و گوی اختصاصی با خبرنگار گروه اجتماعی خبرگزاری ایسکانیوز، اظهار داشت: لایحه ای تحت عنوان لایحه جامع حمایت از خانواده با مواد بسیار وسیع و به صورت پیشنهادی به مجلس ارایه شده که یکی از مواد آن در مورد ازدواج مجدد بدون کسب اجازه از همسر اول است که مغایر با اصل 10 قانون اساسی است و بنیان خانواده را سست خواهد کرد.

وی با بیان این مطلب که عنوان کردن این موضوع ممکن است سبب بی اعتمادی در بین زوجین شود، ابراز داشت: ممکن است مردان احساس کنند هر آن که اراده کنند می توانند بدون کسب اجازه از همسر اول، همسر دوم اختیار کنند. البته با فرض اینکه دادگاه این حق را به آنها می دهد، نیز این ماده دارای اشکالاتی است.

آلیا با بیان این که فرض بر این است که دادگاه عادل است، اظهار داشت: در مواردی ممکن است همسر اول دچار مشکلاتی از قبیل ناباروری یا بیماری شود و مرد به فرض حق دارد در این شرایط همسر دوم اختیار کند.

وی افزود: بهتر است برای بقای صمیمیت در بنیان خانواده، اجازه همسر اول را نیز لحاظ کنند.

عضو کمیسیون فرهنگی مجلس اعلام کرد: اجرای این ماده از نظر روانی، فضای ناسالمی را در خانواده و جامعه به وجود خواهد آورد و از نظر تحکیم بنیان خانواده، آن را دچار مشکلات عدیده ای خواهد کرد.

آلیا تاکید کرد: اجازه همسر اول در ازدواج مجدد باید در این ماده برای حفظ تحکیم بنیان خانواده لحاظ شود.

 

 

 

 

اعتراف مریم به 9 فقره کیف قاپی

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

شنبه 27 مرداد 1386-18 آگوست 2007

زن کیف قاپ که در کمین شهروندان شاهرودی بود با تلاش پلیس دستگیر شد و به بیش از 9 فقره جرم مشابه اعتراف کرد.

 

 

 

به گزارش روز شنبه گروه حوادث ایسکانیوز: افسران کلانتری شاهرود هنگام گشت زنی به حرکات یک زن 20 ساله به نام "مریم" مشکوک شدند و او را زیر نظر گرفتند.

ماموران هنگامی که این زن تبهکار قصد عملی کردن آخرین نقشه شومش را داشت او را دستگیر کردند

زن تبهکار با انتقال به اداره آگاهی این شهرستان، تحت بازجویی قرار گرفت و با بررسی پیشینه اش مشخص شد از کیف قاپان حرفه ای است.

به این ترتیب مریم به 9 فقره کیف زنی در آرایشگاه های زنانه ،بیمارستانهاو داخل تاکسی اعتراف کرد گزارش ایسکانیوز می افزاید، تجسس ها برای افشای سایر جرایم احتمالی این زن در حالی ادامه دارد که تاکنون تعدادی از مالباختگان شناسایی شده اند.

 

 

 

درخواست زنان کنیایی برای اختصاص شمار بیشتری از کرسی های مجلس به زنان

تهران-خبرگزاری ایسکانیوز

شنبه 27 مرداد 1386-18 آگوست 2007

زنان کنیایی با برپایی راهپیمایی خواستار اختصاص شمار بیشتری از کرسی های مجلس این کشور به زنان شدند.

به گزارش روز شنبه گروه بین الملل ایسکانیوز به نقل از پایگاه خبری دیلی نیشن کنیا، صدها تن از زنان کنیا برای درخواست اختصاص شمار بیشتری از کرسی‌های مجلس به زنان در انتخابات عمومی پایان سال جاری ، در پایتخت این کشور راهپیمایی کردند.

این خبر می افزاید که حدود هفتصد زن کنیایی از هشت استان این کشور همچنین طوماری با یک میلیون امضا به مجلس این کشور تسلیم کردند.

بر پایه این گزارش،این زنان خواستند که از طریق اصلاح قانون اساسی دستکم پنجاه کرسی از مجموع دویست و بیست و دو کرسی مجلس کنیا در انتخابات آینده به زنان اختصاص یابد.

 زنان کنیا هم اکنون هیجده کرسی مجلس را در اختیار دارند.

 

 

 

نامش را به خاطر بسپار؛ مریم بریژیت وایز

حکم دادگاه آلمان علیه آموزگار با حجاب

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

پنجشنبه 25 مرداد 1386-16 آگوست 2007

بانوی آلمانی که به دین مبین اسلام گرویده، برخلاف حکم دادگاه این کشور حاضر نیست روسری اش را در مدرسه از سر بردارد. 

به گزارش روز پنجشنبه گروه حوادث ایسکانیوز: حکم قاضی دادگاه دوسلدورف آلمان با ادعای اینکه حجاب اسلامی در ضدیت با قانون منع پوشش مذهبی است صادر شد.

مریم بریژیت وایز آموزگار آلمانی است که به اسلام گرویده و از سال گذشته در مدرسه، روسری به سر می کند.

وی در دادگاه استدلال کرد قانون مورد نظر، شامل روسری اش نمی شود اما قاضی نپذیرفت.

این بانوی مسلمان می گوید درباره رای دادگاه "دوسلدورف" بازخواستی تسلیم مقام های بالاترخواهد کرد.

"مریم" می افزاید: این حکم، تبعیضی است علیه زنان تحصیلکرده مسلمان و باعث کناره گیری آنان از جامعه می شود.گزارش ایسکانیوز می افزاید، دوسلدورف یکی از ۱۶ ایالت آلمان است که آموزگارانش حق ندارند حجاب اسلامی داشته باشند. ژانویه گذشته دادگاهی در جنوب ایالت باواریا، چالش مشابهی را مردود دانسته بود.

 

 

 

 

در سوئد و به علت داشتن حجاب‌

‌‌ کاراته‌کار زن ایرانى اخراج شدند یازده

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

چهارشنبه 24 مرداد 1386-15 آگوست 2007

‌یازده زن کاراته کار ایرانى به علت داشتن حجاب از شرکت در مسابقات جام کونیشى در سوئد محروم شدند.

به گزارش روز چهارشنبه گروه اجتماعی خبرگزاری ایسکانیوز به نقل از سایت د لوکال‌ این مسابقات در شهر کالمار سوئد در اوایل آگوست امسال برگزار مى شد که شرکت کنندگان زن ایرانى این مسابقه بعد از نپذیرفتن برداشتن حجاب خود توسط مسئولین مسابقه از شرکت در مسابقات محروم شدند.

 

 

 

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس:

طرح های پیشنهادی دولت نباید بنیان خانواده ها را سست کند

تهران - خبرگزاری ایسکانیوز

سه شنبه 23 مرداد 1386-14 آگوست 2007

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس شورای اسلامی در خصوص لایحه ازدواج مجدد آقایان بدون اذن همسران خود گفت: طرح های پیشنهادی دولت نباید بنیان خانواده ها را سست کند. 

نیره اخوان بی طرف، عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس شورای اسلامی روز سه شنبه در گفت و گوی اختصاصی با خبرنگار گروه اجتماعی خبرگزاری ایسکانیوز، با اجرای این لایحه و با گذراندن مراحلی در کمیسیون حقوقی و قضایی که اگر مصوب شود با اولویت باید در مجلس مورد بحث و تصویب قرار گیرد.

به گفته اخوان، این لایحه نیاز به زمان زیادی دارد و در این دوره از مجلس که تا پایان آن 10 ماه باقی مانده ممکن است در مرحله اجرا قرار نگیرد.

عضو کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس افزود: این لایحه بسیار حساسیت برانگیز بوده و پرسش و پاسخ های زیادی را به وجود آورده است اما در رابطه با این لایحه پیش بینی شده که مردی که قصد ازدواج مجدد بدون اذن همسر خود را داشته باشد، باید تمام حق و حقوق مربوط به همسر اول از جمله مهریه و نفقه را به همسر خود پرداخت کند.

اخوان در ادامه افزود: مطرح کردن این ماده شاید به این دلیل است که مطالبات و حقوق زن را توسط دادگاه بیشتر تقویت کنند. اما این ماده با توجه به فرهنگی که در جامعه ما هست تا کنون به برگزیدن بیش از یک زن تأکید نداشته و کمتر به این مساله پرداخته است.

وی گفت: این طرح در خانواده ها ایجاد تنش می کند و ناهنجاریهایی را در زندگی به وجود می آورد که این لایحه با اصل دهم و بیست و یکم که بر تحکیم پایه های خانواده بسیار تأکید کرده، مغایرت پیدا می کند.

نماینده مردم اصفهان در مجلس شورای اسلامی افزود: با طرح های پیشنهادی دولت نباید بنیان خانواده را سست کرد و پایه های خانواده و فضای آرام و سالم فرزندان را از بین برد.

وی در پایان خاطر نشان کرد: با توجه به نکات موجود در این ماده رضایت نمایندگان شاید جلب شود و قطعا این لایحه به نظر نماینده ها گذاشته می شود و چون اکثریت نماینده ها آقایان هستند و اگر به این واقعیت توجه کنند ممکن است در پایان رای نیاورد.

 

 

 

افزایش آمار طلاق همزمان با کاهش نرخ سهام در غرب

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

سه شنبه 23 مرداد 1386-14 آگوست 2007

کاهش نرخ سهام بازارهای جهانی در هفته گذشته با افزایش آمارهای طلاق در اروپا و آمریکا همراه بود.  

به گزارش روز سه شنبه گروه بین الملل ایسکانیوز به نقل از پایگاه اینترنتی نیوز اند آبزرور، کاهش نرخ سهام شرکتها در بورسهای عمده دنیا در هفته گذشته با افزایش آمار طلاق در اروپا و آمریکا همراه بود این خبر تصریح کرد که با کاهش نرخ سهام تمامی شرکتهای بزرگ و عمده دنیا در بورس های اروپا و آمریکا در هفته گذشته زاویه دیگری از نظر ممکن است پنهان مانده باشد که آن افزایش آمار طلاق و بحران در کانون خانواده های غربی به دلیل این بحرانهای اقتصادی است.

این در حالیست که حقوقدانان و وکلای خانوادگی در غرب هفته گذشته،هفته پر مشغله ای را گذراندند

این وکلای حقوقی معتقدند که با به لرزه درآمدن بازارهای مالی و پولی و نوسان در آن پایه های ازدواجها نیز به لرزه در می آید

این کارشناسان می افزایند که همیشه کانون خانواده ها و ازدواجها در چنین بحرانهایی در لبه تیغ قرار می گیرند.

بر اساس این خبر، اگر سهام در وال استریت (بازار بورس نیویورک)،برای دو هفته 10 درصد کاهش داشته باشد ،دلیلی برای اختلاف بین زوجین و خانواده ها ایجاد می شود که زوجین و همسران یکدیگر را سرزنش می کنند.

کارشناسان حقوقی ایالات متحده معتقدند که وضعیت مالی بازارهای جهانی می تواند در تداوم بنیاد خانواده های غربی تاثیر بسیارزیادی داشته باشد و این نشاندهنده اینست که بنیاد این خانواده ها بیشتر بر پایه مسایل مالی استوار است.

 

 

 

 

 

افزایش آمار طلاق در بین خانواده های عربستانی

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

یکشنبه 21 مرداد 1386-12 آگوست 2007

در عربستان سعودی شنیدن اخبار روزانه طلاق به امری عادی تبدیل شده است و بسیاری از ازدواجها در این کشور در سال اول یا دوم ازدواج به طلاق منتهی می شود. 

به گزارش روز یک شنبه گروه بین الملل ایسکانیوز به نقل از پایگاه اینترنتی روزنامه سعودی عرب نیوز،بعضی از زوجهای عربستانی حتی با داشتن یک یا دو فرزند اقدام به طلاق می کنند.

بر اساس این گزارش،در مناطق غربی عربستان 62 درصد از ازدواجها به طلاق منجر می شود و درصد بسیاری از زوجینی که طلاق می گیرند زیر 25 سال سن دارند.

به عقیده برخی از افراد طلاق گرفته ،خانواده های عربستانی فکر می کنند ، زمانی که به غنای مالی رسیدند تا بتوانند حمایت مالی از پسران خود داشته باشند و برای وی خانه تهیه کنند دیگر زمان شروع زندگی و ازدواج وی فرارسیده است و این ایده کاملا غلط است.

این خبر می افزاید که بسیاری از خانواده های عربستانی دختران خردسال و نوجوان خود را به دلایل مالی و انگیزه های مادی در سنین پایین مجبور به ازدواج می کنند.

با این حال حقوقدانان عربستان می گویند که دفاتر مشاوره حقوقی این کشور این روزها مملو از خانواده هایی است که قصد دارند طلاق بگیرند.

این در حالیست که بسیاری از افرادی که قرار است طلاق بگیرند بین 18 تا22 سال سن دارند و بعضا به دلایل مالی و عدم توانایی پرداخت مهریه مردها در سنین پایین به زندان می افتند.

براساس این گزارش،قربانیان طلاق بیشتر فرزندان والدین طلاق بگیر هستند که به سرنوشت نامعلومی دچار می شوند.

این گزارش تصریح کرد که برخی مردان عربستانی در هنگام حاملگی زنان نیز اقدام به طلاق وی می کنند

با این حال خانواده های عربستانی در جریان تلاق فرزندانشان نیز نقش منفی ایفا می کنند و با استفاده از برخی کلمات و دخالتها به ترغیب فرزندان خود برای طلاق اقدام می کنند.

تحلیلگران اجتماعی عربستانی هم معتقدند که تلویزیون و کانالهای تلویزیونی این کشور تاثیرات منفی خاص خود را بر افزایش طلاق زوجهای جوان دارد چرا که کانالهای مبتذل تلویزیونی این کشور و ماهواره ای به شدت به گسترش فساد و بی بندوباری در خانواده های عربستانی دامن می زند.

 

 

 

 

پیشنهاد امروز طالبان:

زنان گروگان کره ای را با زنان زندانی طالبان در پایگاههای آمریکایی معاوضه می کنیم

تهران-خبرگزاری ایسکانیوز

سه شنبه 16 مرداد 1386-7 آگوست 2007

نیروهای طالبان روز سه شنبه(امروز) پیشنهاد دادند زنان گروگان کره ای را با زنان زندانی طالبان که در پایگاه نظامیان آمریکایی در افغانستان نگهداری می شوند معاوضه کنند. 

به گزارش روز سه شنبه بخش انگلیسی گروه بین الملل ایسکانیوز و به نقل از فرانسه، این پیشنهاد تازه طالبان در مورد گروگانان کره ای که از اواسط ماه جولای دستگیر شده اند، یک روز پس از این ارائه می شود که حامد کرزی، رئیس جمهور دولت افغانستان تاکید کرده بود که هیچگونه معامله ای را برای حفظ امنیت گروگانان با آنان انجام نخواهد داد.

یوسف احمدی سخنگوی طالبان در این رابطه به خبرگزاری فرانسه گفت: اگر دولت افغانستان یا آمریکایها با آزادی زنان زندانی افغانی که در (پایگاه نظامی) قندهار یا بگرام زندانی شده اند موافقت کنند ما نیز به همان تعداد از زنان گروگان (کره ای) را آزاد خواهیم کرد.

او که با تلفن و از یک جای ناشناخته سخن می گفت اعلام کرد:" ما برای انجام چنین معامله ای آماده ایم، مانمی دانیم که چند زن در بگرام یا قندهار زندانی هستند.

دولت افغانستان مدعی است از زندانی بودن زنان وابسته به طالبان اطلاعی ندارد و یک سخنگوی ناتو نیز از وجود چنین زنانی اظهار بی اطلاعی کرده و گفت: معلوم نیست که زنی در این پایگاهها نگهداری شوند.

شانزده نفر از گروگانهای کره ای زن هستند و این باور وجود دارد که در جنوب شهر غزنی نگهداری می شوند، همانجایی که در 19 جولای ربوده شدند.

دونفر از گروگانان مرد نیز قبلا توسط طالبان کشته شدند.

به گزارش ایسکانیوز، پیش از این طالبان در ازای آزادی گروگان های خود خواستار آزادی هشت تن از طالبان زندانی در افغانستان و خروج هر چه سریع تر نیروهای کره جنوبی از این کشور شده بودند.و روز گذشته نیز به ادامه گروگانگیری اتباع خارجی تاکید کرده بودند.

 

 

 

 

وکیل مدافع شهلا جاهد:

پرونده جاهد در دفتر نظارت و پیگیری قوه قضاییه است

تهران -خبرگزاری ایسکانیوز

دوشنبه 15 مرداد 1386-6 آگوست 2007

وکیل مدافع شهلا جاهد گفت: دفتر نظارت و پیگیری قوه قضاییه مستقیما از شعبه سوم تشخیص پرونده را درخواست کرده تا رییس قوه قضاییه آن را مطالعه کند. 

خرمشاهی در گفتگو با خبرنگار حقوقی ایسکانیوز گفت: طی در خواستی از رییس قوه قضاییه خواستار مطرح شدن پرونده شهلا در شورای حل اختلاف شدم ،چون خانواده لاله سحر خیزان در ایران هستند و انعطاف بیشتری دارند.

وی گفت: من فکر می کنم اگر به این طریق تصمیم مشابهی مانند پرونده کبری رحمان پور اتخاذ شود که امکان نجات شهلا هم دور از ذهن نیست.

وی گفت: اگر پرونده به شورای حل اختلاف برود قطعا به دنبال گفتگو و درخواست گذشت اولیای دم از قصاص هستیم و قطعا این کار را می کنیم.

خرمشاهی در مورد وضعیت روحی شهلا گفت: زندان خودبه خود خسته و ناراحت کننده است مضافا اینکه وقتی در زندان از خواب بیدار می شوی سایه چوبه دار را بر بالای سرت می بینی که این بشدت باعث تحلیل از لحاظ روحی می شود.

وی گفت : درست است که در این مدت شهلا از روحیه بالایی برخوردار بوده اما هم اکنون از این وضعیت بلاتکلیفی به تنگ آمده و دوست دارد هر چه زودتر قضیه روشن شود.

وی گفت: شهلا از من خواسته دیگر اعاده دادرسی انجام ندهم و زودتر تکلیف پرونده روشن شود.

 

 

 

 

یکی از قضات برجسته دادگستری خبر داد:

افزایش 13/9 درصدی طلاق در سه ماهه اول سال جاری

تهران- خبرگزاری ایسکانیوز

دوشنبه 10 مرداد 1386-30 جولای 2007

یکی از قضات برجسته دادگستری کشور گفت: طلاق در 3 ماهه اول سال 86 نسبت به 3 ماهه اول سال 85، 13/9 رشد داشته است.

به گزارش روز چهارشنبه خبرنگار گروه اجتماعی ایسکانیوز، دکتر اکرم پوررنگ در مجمع کانون بانوان افزود: آمارها حاکی از آن است که این میزان طلاق در حالی است که طی این سالها تنها 6/3 درصد میزان ازدواج رشد داشته است.

وی ادامه داد: برخلاف نظر عموم مردم که عواملی نظیر بیکاری، اعتیاد، معضلات اجتماعی را مهمترین عامل طلاق می دانند سوء معاشرت و رفتارطرفین اصلی ترین علت بروز طلاق است.

پورنگ اظهار داشت: 48 درصد زنان و 38 درصد مردان به علت سوء معاشرت و رفتار همسر خود دادخواست طلاق می دهند.

وی در این مراسم که به منظور آموزش حقوق شهروندی برای بانوان برگزار شده بود خاطرنشان کرد: بیشترین علت نارضایی طرفین فقدان مهارت در برقراری روابط مناسب با همسر است که باید به دختران و پسران جوان آموزش داده شود.

کارشناس رسانه ملی همچنین اشتباه در انتخاب را یکی از اصلی ترین علل بروز طلاق عنوان کرد و افزود: قبل از هر تصمیم باید نهایت تحقیق و دقت در موضوع و جوانب آن وجود داشته باشد زیرا که تصمیمات زندگی را می سازد.

وی در این مراسم در خصوص حقوق زنان شامل مهر، نفقه، جهیزیه واحده القبل پس از طلاق در انواع طلاق با تقاضای زن یا مرد دو طلاق با توافق طرفین صحبت کرد.

 

 

 

 

گزارشى از بند زنان زندان اوين (1)

هم آغوشى بى‌پايان فاصله‌ها

گزارش: زهرا مشتاق - بخش اول

مي‌گويند: اوين هتل است. ولي حتي اگر هتل هم باشد، زندان است. يك زندان بزرگ با ديوارهاي بلندي كه وقتي واردش مي‌شوي‌درهاي پهن آهني، طوري پشت سرت بسته مي‌شود كه انگار تا ابد قرار نيست باز بشود. اين سرنوشت محتوم برخي از زندانيان است. زندانياني كه بيش از هر چيز قرباني فرهنگ غلطي هستند كه در آن رشد يافته‌اند و يا بدبختي‌هاي اقتصادي كه مي‌تواند تاوان كوچك‌ترين لغزش را به زندان ختم نمايد. ورود به زندان، معناي يك مرگ تدريجي است. حتي پايان محكوميت نيز هرگز به مفهوم برگشت به يك زندگي عادي نخواهد بود. تقدير يك زنداني، تغييرمسير زندگي است. از اين روست كه اين گزارش، تبديل به قصه‌واره‌هاي كوچكي شده است كه هر يك رنجي عميق در خود دارد. خواندن سرگذشت‌هايي واقعي كه مي‌تواند حتي يك قاتل را تا سر حد يك قرباني ارتقا بخشد. آنچه اهميت دارد، ريشه‌يابي وقايع است اينكه چگونه و طي چه فرايندي سقوط آغاز مي‌‌گردد و چرا اجتماع پيرامون و توانمندان، مانعي براي اين سقوط نيستند؟ در اين بين به نظر مي‌رسد، زنان به شكل مهلك‌تري قرباني مي‌شوند. نام زن داشتن به تنهايي براي اين سقوط كافي است. با هر زنداني، چندين عضو ديگر از خانواده و حتي آدم‌هاي غريبه ديگر نيز فرو مي‌شوند و هبوط مي‌گيرند. آنقدر كه راه‌هاي خروجي، لحظه‌لحظه بستگي بيشتر مي‌گيرد، تا پايان كه ديگر تمام راه‌ها مسدود مي‌شود. پيشاني هر زنداني، خط‌نوشته‌اي است از نقص قانون. قانون سالمندي كه پيچيدگي‌هاي امروز را به آن راه نيست. انباشته از ماده و تبصره‌هايي مغلق و دشوار كه گره بر هيچ قرباني نمي‌گشايد. از اين روست كه بسته شدن درهاي پهن آهني، به منزله پايان همه‌چيز است.اين گزارش كه از بند زنان زندان اوين است با همكاري خوب مسئولا‌ن سازمان زندانها ممكن شده است.

مهم نيست كه چند سالت است و كي هستي، اينجا آخر خط است; حتي اگر بهش بگويند هتل اوين. داغي رو پيشانيت مي‌گذارد كه تا وقت‌گذاشتن توي گور هم انگشت‌نما مي‌شوي.

اينجا، كسي با كسي دوستي ندارد. هر كي سرش تو لا‌ك خودش هست و نيست. گپ زدن هست، سر از كار و جرم همديگر درآوردن هم هست، اما يك دوستي، يك چيز خوب كه بتواني تا آخر عمر روش حساب كني، نه.

يك دمپايي پلا‌ستيكي كه بيرون مي‌خري هزار تومان، يك تن ماهي هفتصد توماني و هزار تا چيز ديگر، اينجا حكم طلا‌ را دارد.

بيست، سي تا بچه كوچولو هم هستند كه تو دست و پاي قتلي‌ها و سرقتي‌ها و رابطه‌‌اي‌ها وول مي‌خورند و گوششان هرچي كه بخواهد مي‌شنود و چشم‌هاشان هم چيزهايي را كه نبايد ببيند، مي‌بيند.

زيادي دود سيگار و دودهاي ديگر!! توي هوا مه غليظي ايجاد كرده كه چشم‌هاي كنجكاو و بچه‌هاي كوچك بند زنان را سخت‌مي‌شود از لا‌به‌لا‌ي آن نگاه كرد. ولي به هر حال خوب كه تو چشم‌هاشان نگاه مي‌كني، يك چيز هشداردهنده‌اي وجود دارد كه تو را حسابي مي‌ترساند.

بچه‌ها كه گرسنه‌شان مي‌شود، ‌هر چيزي سق مي‌زنند و پابرهنه و با دمپايي تو بند ولو مي‌شوند. با همديگر دعواشان مي‌شود و با حرص به تن و صورت هم چنگ مي‌زنند و اگر يك مادر بي‌خيال نباشي، بايد چهارچشمي حواست به بچه‌ات باشد; چون نقل و نبات!!! تو زندان فراوان است و

بچه‌ها اينجا، اين خوشبختي را دارند كه تا 4-3 سالگي را در كنار مادرهاي خود بگذرانند و بعد اگر كسي آن بيرون نداشته باشند، بين يكي از پرورشگاه‌ها تقسيم بشوند و خوشبختي‌شان ادامه پيدا كند!!

اينجا اندوه معنايي ندارد و ورد كلا‌م همه اين است واي خدايا! مردم از خوشي همه با هم روراستند. رك تو چشم همديگر نگاه مي‌كنند و چيزي را كه در دست دارند، با صراحت مي‌گويند كه نيست و ندارند. چرا; چون زندان قوانين خاص خودش را دارد.

نمي‌تواني تو هيچ دسته‌اي نباشي و اموراتت راحت بگذرد. بالا‌خره زير بال و پر كسي بايد باشي و زير بال و پر كسي بودن هم، البته خرج!! دارد.

شايد هم اسم اين خرج را، بشود يك‌جور تاوان دادن گذاشت. آنقدر كه گاهي مجبوري ازهمه چيز خرج كني. زندان از تو يك آدم ديگر مي‌سازد. حتي اگر جرمت، زمين تا آسمان با آنهاي ديگر فرق داشته باشد. مثلا‌ چك برگشتي داشته باشي يا تصادفي، فرقي نمي‌كند. چرا؟ چون‌ گفتم كه‌ زندان قوانين خاص خودش را دارد.

اين هم كه فكر كني جدا كردن سابقه‌دارها از بي‌سابقه‌ها آسان است، نه. از اين خبرها هم نيست، مسئولا‌ن زندان نه جاي كافي دارند، نه پول اضافي. تنبيه و تفتيش هم كارايي زيادي ندارد. اينجا هر كي ساز خودش را مي‌زند. يا رئيسي يا مرئوس، يا زنداني يا زندان‌بان. فقط كاش قاضي‌ها يك كاري مي‌كردند كه زندان آخرين راه‌حل باشد، نه اولين چيزي كه روي كاغذ مي‌نويسند.

قرارمان تو قبرستان بود. پسرخاله‌ام به خواب هم نمي‌ديد بخواهم باهاش نامردي كنم. هر چي باشد، يك روزي نامزدم بود. فكر مي‌كرد با اينكه يك زن شوهردارم، مي‌خواهم بهش پا بدهم. اونم چي، بعد شش ماه عروسي!

حماقت كرد كه آمد، يادش رفت شوهرم چطور به خونش تشنه است. عروسي كرده بودم و همه‌چيز تمام بود، ولي محسن هنوز پيغام مي‌داد كه حق نداشتي نامزدي‌مان را به هم بزني و بروي بشوي زن حميد.

تلفن و پيغام و نامه‌هاي خودش كار دست همه‌مان داد. همه‌مان را بدبخت كرد و كشاند اينجا.

عقل حالا‌ را كه نداشتم، دست بالا‌ بگيري هفده سال. نمي‌فهميدم دو تا جوان با آن همه كينه‌اي كه از هم داشتند، اگر به هم بيفتند چه واويلا‌يي به‌پا مي‌شود. وگرنه باباي خودم كه بود، پدرشوهرم كه بود، دست‌كم يك مشورتي مي‌گرفتم از آنها. نه همين‌طور هول هولي پشت تلفن مي‌گفتم پاشو بيا قبرستان و او هم احمق‌تر از من، سرش را بندازد پايين و بيايد سر قرار كه چي، مريم گفته. گور باباي مريم. مريم كيه؟ دختر خالته كه باشد، تو خودت عقلت كجا رفته؟

شوهرم با هشتصد تومان يك جوان خام را اجير كرد براي كشتن محسن. محسن يلي بود براي خودش. بين اراكي‌ها تك بود تو ورزش زيبايي اندام. با ماشين خودش آمد. تا پياده شد، شروع كرد خوش و بش كردن. داد مي‌زد هنوز دوستم دارد. مثل روز روشن بود.

واي خدايا من چه كار كردم با محسن

يكهو ريختند سرش، از چپ و راست. حميد از يك طرف، مرد اجير شده از طرف ديگر. اين وسط باران هم شروع كرد به باريدن.

محسن با يك جور ناباوري نگاهم مي‌كرد كه هنوزم ديوانه‌ام مي‌كند. بدنش داشت چاقوچاقو مي‌شد، ولي هنوز با شوك داشت من را نگاه مي‌كرد. يك وقتي هم انگار يواش و بي‌رمق گفت: مريم، مريم. داشت من را صدا مي‌كرد.

بيشتر حرصم گرفت. منم ديوانه شدم. تمام قبرستان شده بود گل خالي. اين سه تا به هم پيچيده بودند و به هر جاي زمين كه نگاه مي‌كردي، خون خالي بود. مرد اجير، نفس‌نفس زنان داد مي‌كشيد: 37 تا خورده، پس چرا نمي‌ميرد؟ چه جان سختي است اين يارو.

خودم نبودم. ديوانه شده بودم از بس صداش تو گوشم بود: مريم، مريم. گوش‌هام داشت كر مي‌شد. دستم را كردم تو پنجه بوكسي كه در ماشينش بود و شروع كردم به زدن. مي‌كوبيدم تو سر و صورتش تا زودتر آرام بگيرد و نمايش تمام بشود. تو زمين مي‌لوليدم و سر تا پامان از لجن سياه شده بود.

باران تند كرد. محسن شد يك لا‌شه. دستش مي‌زدي از هم وا مي‌رفت. آن عضلا‌ت به هم پيچيده، ماهيچه‌هاي سفت; شده بود گوشت كوبيده‌، له و پلا‌سيده. با خونابه پررنگي كه بوي شورش آدم را ديوانه مي‌كرد.

حالا‌ مي‌خواستيم فرار كنيم. چپ برويم يا راست، پايين يا بالا‌، مغزمان كار نمي‌كرد. حميد گفت: ماشين خودش را برداريم و برويم... روشن نمي‌شد. شصت دفعه استارت زدند و روشن نشد، تمام ماشين پر شد از بوي سوختگي صفحه كلا‌ج.

محسن مرده بود و با چشم‌هاي باز و خيس از باران وق‌زده بود به پريشاني‌ما. بچه در شكمم را تو آگاهي سقط كردم، بس كه تحت فشار بودم براي اعتراف دادن. آگاهي‌چي‌‌ها راست مي‌گفتند; آنجا خروس هم اعتراف مي‌كند كه مرغ است و تخم مي‌گذارد. ولي من براي شوهرم هيچ اعترافي ندادم و همه چي را به گردن گرفتم. شش ماه انفرادي كشيدم و ننه‌و بابام آمد جلوي چشمم.

حقم بود. آبروي خودم و همه را برده بودم.

دو سال زير كلمه اعدام بودم. برام وكيل گرفتند. بهترين وكيل‌هاي اراك را. حكمم شد پانزده سال به جرم معاونت در قتل و سرقت مسلحانه. در حالي كه ما، نه ماشين و نه هيچ چيز ديگر سرقت نكرده بوديم. قتل هم با چاقو بود، نه اسلحه كه يك عنوان مسلحانه هم پرونده را سنگين‌تر كند.

ما سال 75 دستگير شديم و سال 78، قاتل اصلي، يعني همان جوان اجير شده كه 22 سالش و مجرد بود، اعدام شد. شاكي من، خاله‌ام و شوهرخاله‌ام بودند.

سال 82، شوهرم بعد از هفت سال موفق مي‌شود مرخصي بگيرد. اما مي‌زند و در مي‌رود. يك سال تمام فراري بود.

حالم ازش به هم مي‌خورد. تو همان يك سال فراري بودنش به من خيانت كرد. زد و با يك زن ... رفيق شد. آخرش هم دوتايي، نمي‌دانم داشتند كدام خراب‌شده‌اي مي‌رفتند كه تصادف مي‌كنند. شوهرم جابه‌جا كشته مي‌شود و حالا‌ هم آن زنك تو همين زندان، هم‌بند خودم است. چشم ديدنش را ندارم. وقتي يادم مي‌آيد من براي شوهرم چه كردم و او چطور جواب داد، حالم از خودم و هرچي مرد است به هم مي‌خورد. هيچ‌كس با ازدواجمان موافق نبود. همه توقع داشتند مريمي كه هفده سالگي ديپلم گرفته، حالا‌ نامزديش را به هم زده، جهنم، حداقل برود پي درس و دانشگاه. اما من چي، من احمق، همه چي را زير پام له كردم و رفتم سراغ آن عوضي.

آخرش چي، حالا‌ چي؟ همه بهم پشت كردند. خودم را منتقل كردم زندان تهران كه يك بهانه‌اي باشد براي خانواده‌ام، براي آنهايي كه دلشان نمي‌خواهد هيچ‌وقت به ملا‌قاتم بيايند. براي آنهايي كه آرزو مي‌كنند كه اي كاش اصلا‌ مريم ‌نامي‌وجود خارجي نداشت.

حالا‌ چي، اصلا‌ كي هستم! خودمم يادم رفته. يك قرصي بدبخت زوار دررفته كه يكي بزني تو سرش، جانش درمي‌ورد. يك معاون قتلي كه تا حالا‌ صد تا عفوم بيشتر رد كرده و هنوزم بلا‌تكليفه. شاكي‌هايش پير شدند و مردند و خودش هنوز زنده است و دارد راست راست راه مي‌رود.

بيرون را يادم رفته چه شكليه، لباس پوشيدن آدم‌ها، راه رفتنشان، ‌خنديدنشان، دور هم بودن فاميل‌ها، ديگران هم، من را يادشان رفته. خواهرهام بزرگ شدند و شوهر كردند و حالا‌ براي خودشان خانه و زندگي و بچه دارند و بچه‌هاشان فقط گاهي، از مادرشان، يواشكي و در گوشي شنيدند كه يك خاله‌اي هم دارند كه اسمش مريم است و حالا‌ يك جاي ديگر زندگي مي‌كند. يك جاي دور. نه توي زندان، مثلا‌ يك جايي مثل دبي. خاك بر سرم. حق دارند كه عارشان بيايد از داشتن من. يك قاتل قرصي و صرعي كه هنوز دارد تاوان حماقت هفده سالگيش را مي‌دهد.

زندان اوين-‌ بند زنان‌

يك مقام مسئول: چه كار مي‌توانم بكنم؟ چه كاري از دستم برمي‌آيد؟

فكر كن مثلا‌ 500 متر جا داري با دو هزار تا زنداني. ديگر نمي‌تواني دغدغه جداسازيشان را داشته باشي. همين كه بتواني جاشان بدهي هنر كردي، كلي كار كردي.

حالا‌ اين زنداني قرصي است، موادي است، قاچاق كرده، زده آدم كشته، سرقتي است يا اصلا‌ نمي‌داند زندان چيه و براي اولين بار، حالا‌ به هر دليل و با هر جرمي‌گذرش افتاده زندان. همه قاطي هم. هر كي يك چيز مي‌گويد: چه بخواهي، چه نخواهي توي اين گروه قرار مي‌گيري. گوش آدم هم كه كر نيست. مي‌شنود و بعد ياد مي‌گيرد، يا شروع مي‌كند به ياد گرفتن، يا اگر هم بلد است، صد تا ديگر روش اضافه مي‌كند. زندان يك همچين جايي است. نمي‌شود هم انكارش كرد. يك واقعيت است. چه تلخ باشد، چه گزنده، همين است.

چه‌قدر مي‌تواني مراقبشان باشي؟ تا چه‌اندازه؟ با هزار بدبختي براشان مرخصي جور مي‌كنيم كه بروند بيرون، كسان و خانواده‌شان را ببينند، يك كم از اين محيط فاصله بگيرند... اما چه فايده... وقتي كه برمي‌گردند، بيشترشان تو هر سوراخ سنبه‌اي كه فكر كني، بالا‌خره يك‌جوري تو بدنشان مواد را جاسازي مي‌كنند و مي‌آورند تو. آلودگي خودشان يك طرف، ديگران را هم آلوده مي‌كنند. يكي ترياك مي‌آورد، يكي هروئين، شيشه، كراك و...

اينجا زندان است. سابقه‌دار و بدون سابقه تو دست و پاي هم دارند مي‌لولند. پير و جوان. فرقي هم انگار با هم ندارند. يعني وارد كه مي‌شوند، كنار هم كه قرار مي‌گيرند، مي‌نشينند و پا مي‌شوند و غذا مي‌خورند و مي‌گويند و مي‌شنوند و حرف مي‌زنند، مي‌شوند يكي مثل هم. اگر قاضي‌ها مي‌دانستند اينجا چه خبر است، زندان آخرين حكمي بود كه مي‌دادند.

زندان براي سيستم قضايي شده اولين راه حل، در حاليكه بايد آخرين و آخرين راه حل باشد.

بابام تو خرم‌آباد ادعاي پيغمبري كرد. 25 سال، شب و روز نماز مي‌خواند و روزه مي‌گرفت و آخرش هم تمام شهر جار زد كه پيغمبر است.

مي‌گفتم بابا تو چه پيغمبري هستي كه ما آنقدر بدبختيم. مي‌گفت من پيغمبر فقيرها هستم. راست مي‌گفت، براي ما كه خوب امر و نهي مي‌كرد. از چهار سالگي كه مادرم مرده بود، من و خواهرهاي ديگرم افتاده بوديم زير دست و پاي پدر و برادرم كه مثل چي، سر هر بهانه‌اي ما را مي‌زدند. ما اصلا‌ نبوديم، زن تو خانه ما بايد يك سايه مي‌بود. حرف زدن و ديدنش كراهت داشت. يك بار عمه‌ام آمد خواستگاري براي پسرش بابام نداد. بعد زد و يك پسر حاجي آمد سراغم. بابام و عموم تبر گرفتند دستشان، شروع كردند دنبال كردن من. مي‌خواستند تكه‌تكه‌ام كنند. داد مي‌زدند پسر حاجي از كجا فهميده تو اين خانه دختر هم هست؟ لا‌بد خودي نشان دادي و جلفي كردي.

حالا‌ چي، بيرون كه مي‌رفتم با چادر مشكي، ‌دماغم پيدا بود فقط. 19 سال نه عيد داشتيم نه خوشي. همسايه‌ها چايي، قندي، برنجي، چيزي برايمان مي‌آوردند. لباس‌هامان يا از كهنه‌فروشي‌ها مي‌آمد يا پسرخاله بابام كه رئيس آموزش و پرورش شهر بود، رخت قديمي دخترهاش را جمع مي‌كرد مي‌آورد براي ما. ديگر نمي‌توانستم تحمل كنم. بيچاره دو تا خواهرام. زدم پا شدم رفتم كميته امداد سير تا پيازمان را تعريف كردم. گفتم مي‌خواهم سرپرست خانواده خودم باشم. قبول كردند.

دم دماي عيد بود. دفترچه كميته دستم بود و ايستاده بودم توي صف تا نوبتم بشود. سه چهار روز بود كه مي‌آمدم و هنوز نوبتم نشده بود. پرونده‌ام زير همه بود. نمي‌دانم چي شد كه توي صف با يك دختري آشنا شدم.

حالا‌ يك سربازي هم بود آنجا كه تو اين چند روز ديده بودمش، پاس داشت و يك خوش و بشي هم مي‌كرد. مي‌گفت آنجا غريب است و اهل نمي‌دانم فلا‌ن جاست.

خلا‌صه، دختره روز چهارم گفت حالا‌ حالا‌ها كه نوبت ما نمي‌رسد، بيا برويم لا‌اقل يك گشتي بزنيم تو شهر.

نزديك يك مسير تاكسي خطي، خم شد بند كفشش را كه شل شده بود، ببندد. گفتم زود باش. داداشم تو اين خط كار مي‌كند. ببيندم واويلا‌ست، دختره برو بر نگاهم كرد. گفتم بهش چطوري موهاي بلندم را دور دستش مي‌پيچد و من را دور تا دور حياط به در و ديوار مي‌كوبد. لا‌ي انگشت‌هام هنوز از مداد و خودكاري كه داداشم مي‌گذاشت و فشار مي‌داد، كبود بود، آن را هم بهش نشان دادم. گفتم با دو پا مي‌رود روي شكمم و تهديد كوچكش اين است كه زير گلويم چاقو بگيرد. داستان بابامم راهم گفتم. دختره گفت: حالا‌ مي‌خواهي چه‌كار كني؟ بيا با همين سربازه كه خوشش آمده ازت، بزن برو.

گفتم: از 19 سالگي تا حالا‌ قصدم اين است كه از خانه بزنم بيرون. ولي كجا بروم، جايي را ندارم. كسي را نمي‌شناسم.

چند روز بعد، اين پا و آن پا كردم و بالا‌خره با سربازه قرار گذاشتيم پشت خرابه‌هاي شهر. يارو با دوستش كه او هم يك سرباز بود، آمد. گفت اينم غريب است. بچه‌شهرستان است، هواش را داشته باشيد.

كار از كار گذشته بود. شماره تلفن خانه‌مان را دادم به آن سربازه. گفتم تا بعد سيزده بدر تلفنمان قطع است. گاهي قرار مي‌گذاشتيم پشت همان خرابه‌ها و...

اهل يكي از روستاهاي كرمان بود. مي‌گفت يكي از روستاهاي دهات‌ما، عوض دختر مواد مي‌دهند.

زد و سربازه تصادف كرد، منتقلش كردند به بيمارستان يك شهر ديگر. من ماندم و رفيقش. يك روز هم دو تا ديگر از دوست‌هاش را آورد...

خلا‌صه ديدم ديگر نه، نمي‌شود. بايد بزنم بروم. چشم و گوشم هم ديگر باز شده بود. از چيزي و كسي هم واهمه‌اي نداشتم. سر دو ماه نشده گير افتادم. گفتند يا بهزيستي يا خانواده. لا‌م تا كام حرف نزدم و آدرس ندادم. رفتم بهزيستي.

موقع دستگيري توي كيفم فقط دو تا چيز بود. قرص ضدحاملگي و عكس برادرم. برادري كه يك روزي تا حد مرگ ازش مي‌ترسيدم. تا 25 سالگي سه تا بچه داشتم كه هر كدام به يك جايي و دست يك خانواده‌اي لا‌بد سپرده شده بودند. اگر هم ببينمشان هيچ‌كدام را نمي‌شناسم، آنها هم همين‌طور. نه باباهاشان معلوم است نه...

تو تهران كه دستگير شدم يك شلوار و مانتو كوتاه تنم بود، موهام روهم تازه زرد كرده بودم. قاضي كه داشت حكم حبس مي‌داد، هي خنده‌ام مي‌گرفت، نمي‌دانم چرا، شايد چون ديگر هيچ چيز برام مهم نيست.

از خواهرم شنيدم كه عروسي كرده، بابام هم مريض شده، دكترا عملش كردند.مي‌گويند داداشم هنوز يك خروس جنگي است.

نمي‌دانم اگر دستشان بهم برسد با من چي‌كار مي‌كنند. يا شايدم يادشان رفته يك روزي يك دختري به اسم سكينه كه از چهارسالگي بي‌مادر و پي‌پناه بزرگ شد، آنجا و با آنها زندگي مي‌كرده است.

اينجا، تو بند فرهنگي كارهاي مختلفي ياد گرفتم; قالي‌بافي، گليم‌بافي، ديگر فقير نيستم، چون كار بلدم. حبسم را كه بكشم، بيرون كه بروم، هم مي‌توانم كار كنم، هم اينكه از خودم مراقبت كنم.

سكينه كه حرف مي‌زند دلم مي‌گيرد. كي باور مي‌كند سكينه، با ابروهاي پر و پيژامه ساده‌اي كه به پايش داره و دارد بند فرهنگي را جارو مي‌زند، اين همه بلا‌ و مصيبت سرش آمده باشد. به چشم‌هاي سياه و درشت سكينه، كه توش هنوز خنده و معصوميت موج مي‌زند نگاه مي‌كنم و به اين سئوال بزرگ فكر مي‌كنم كه سكينه بيشتر قرباني چه چيزي شده است. فقر فرهنگي يا فقر اقتصادي يا هر دوي اينها و صد تا چيز ديگر با هم.

توي مدرسه لوازم آرايش اجاره مي‌دادم، سي‌دي‌هاي غيرمجاز. خانه مردم هم كار مي‌كردم و پول در‌مي‌آوردم. كار كه عار نيست.

ننگ مال مادر 38ساله‌ام است كه زد و با يك پسر 22 ساله عروسي كرد. يا باباي ترياكيم كه من را از بغل اين رفيق انداخت تو بغل يك نامرد ديگر.

از بچگي انداختنم تو پرورشگاه. آمل زندگي مي‌كرديم. اصالتمان اهل شمال است. بعد هم كه من بميرم تو بميري از پرورشگاه آوردنم بيرون، صدتا مصيبت خودشان سرم آوردند. ولي من درسم را خواندم. ديپلم گرافيك گرفتم. به هر جان‌كندني بود، خرج خودم را در‌مي‌آوردم. چون آنها به جز ندارم، حرف ديگري بلد نبودند.

نمي‌گويم مقصر نبودم، يا نيستم. چرا هستم. خيلي جاها اشتباه كردم. از بي‌محبتي و اذيت و آزار پدر و مادرم، افتادم تو دامن اين پسر و آن پسر. ترياك كشيدم، هرويين كشيدم، شيشه، كراك... هر كاري كه بگويي كردم.

همين اوين، دومين بار است كه اينجام. شش بار فقط زندان آمل بودم، دوبار هم رجايي‌شهر كرج. بيست‌سالم كه شد، يك تيپا زدند كه يالله بساطت را جمع كن هري. زدم از خانه بيرون. ننه و بابام هم كه هيچكدام ككشان نمي‌گزيد چي به سرم مي‌آيد و حالا‌ كجا بروم و چي‌كار كنم؟

افتادم تو دامن رفيق‌بازي. يك شب اينجا، چهار شب خانه يكي ديگر. آخرش هم با يك پسري رفيق شدم بيست‌سالش بود. تو خيابان ملت كارش باربري لوازم يدكي بود. عاشق هم شديم. او هم مثل خودم بدبخت و خراب بود. دست من را گرفت و از تو پاركي كه شب‌ها آنجا مي‌خوابيدم، برد خانه‌شان.

به پدر و مادرش هم گفت از اين به بعد حرف من و اين يكي. ما يك نفريم و با هميم. هيچي نگفتند، ولي راضي هم نبودند. هي سوسه آمدند و خلا‌صه يك پول پيش جور كرديم و يك اتاق كرايه كرديم.

شبي كه گرفتنمان، جنس داشتيم. جنس و عمل هم كه با هم باشد، ديگر هيچي، واويلا‌ست. افتاديم حبس و لا‌بد پول پيش آن اتاق هم هاپولي هاپو شده.

برايمان سه ميليون قرار وثيقه گذاشتند كه نداريم، فعلا‌ هم دو سال حبس بريدند و هفت ميليون جريمه.

متولد ماه مهرم. 15 مهر 60 . فكر كنم تولد امسال هم بايد توي اين هلفدوني باشم. عجله‌اي هم ندارم براي بيرون رفتن. نه كسي را دارم كه چشم به راهم باشد، نه يك سقفي بالا‌ي سر. هستم فعلا‌ همين جا ديگر. اختم با اينجا، مي‌شناسم زندان را. زيادم اذيت نمي‌شوم. حالا‌ كو تا دو سال ديگر؟

گفتم بهت اسمم ريحانه است؟

هر سه بار قرعه به نام من افتاد. دلم نمي‌خواست يك مو از سر پدرم كم بشود، چه برسد به اينكه با آن سن و سال بخواهد برود كليه‌اش را هم بفروشد. تازه قبول هم نمي‌كردند. سي‌سال به بالا‌ كه بودي كليه‌ات را نمي‌خريدند.

بابام گريه، شانه‌هايش را تكان مي‌داد و هق‌هقش داشت ديوانه‌ام مي‌كرد. برگشت نگاهم كرد و به زبان كردي گفت: كتي، برادرت كه هيچي، اما از بين شش تا خواهرهات، تو يك طرف، آنها يك طرف ديگر. تو چيز ديگري هستي. من ترا به چشم پسرم نگاه مي‌كنم، از بس كه مردي. و باز نشست پشت چرخ خياطي و دوختن كت و شلوار مشتري‌ها.

تا خرخره تو قرض بوديم. كليه سمت چپم را فروختم 5/3، باز هم طلب‌كارها دست از سرمان برنمي‌داشتند. مثل مور و ملخ داشتند زندگيمان را مي‌جويدند.

خواستيم نامزدي خواهر و برادرم را سنگين برداريم، قرض آمد روي قرض و بيچاره شديم.

ياد شوهر كردنم در پانزده سالگيم افتادم. داماد 27 سالش بود و حسابي دست بزن داشت. گفتند خوب است، زن كه بگيرد، سر به راه مي‌شود، آدم مي‌شود. آدم نشد. پسرم ميلا‌د شش‌ماهش بود و آنقدر گرسنگي بهمان مي‌داد كه دو بار افتادم به خونريزي معده. كار نمي‌كرد، ول مي‌گشت براي خودش.

بعد از نه سال با بدبختي طلا‌ق گرفتم. گفت بچه‌ات را شده بدهم دست دايه هم بزرگ كند، ديگر نمي‌گذارم رنگش را ببيني. راست مي‌گفت. سر حرفش هم ماند. ميلا‌د را ديگر توي خواب هم نمي‌بينم.

بیست و سه سالگي كه كليه‌ام را فروختم، زدم به سيم آخر و شش ماه تمام فرار كردم تهران. داشتم ديوانه مي‌شدم، از تنهايي، بي‌كسي، بي‌پناهي.

وقتي برگشتم، باز هم قبولم كردند، انگار دنيا را داده بودند به مادرم. فقط نگاهم مي‌كرد و از چشم‌هاش اشك مي‌آمد.

قالي‌بافي بلد بودم. فرش مي‌بافتم عين ماه. چه فايده، صاحب كار پولي نمي‌داد. فرش را مي‌فروخت خدا تومان، صدتومان، دويست‌تومان مي‌گذاشت كف دستم. حرفم كه مي‌زدي، هري. يك تيپا خرجت بود. تا بخواهي قالي‌باف بيكار ريخته بود كه له‌له مي‌زدند براي نصف نصف همين پول.

زديم همه‌امان آمديم تهران، تو يك كوره‌پز خانه آجرپزي مي‌كرديم. كنار همان‌جا; با چند تا حلبي كه لا‌به‌لا‌ش گچ ريختيم، يك اتاق چهار پنج متري علم كرديم و همه چپيديم توش.

توي كوره پز‌خانه، كردها و افغاني‌ها تو هم مي‌لوليدند و عين چي، صبح تا شب سگ دو مي‌زدند. خواهر كوچكم، بلند كردن سيني‌هاي آجر هنوز براش سنگين بود و دست‌هاش زخم خالي بود.

شب‌ها به دستش پماد مي‌زدم و نازش مي‌كردم. شده بودم مادرش. خودش را خپ مي‌كردم تو بغلم و مثل يك بچه كوچولو پاهاش را مي‌گذاشت لا‌ي پاهام.

خدا مي‌داند كه داشتم داغان مي‌شدم.

گفتم من ديگر نيستم. به بابام گفتم. سرش را انداخت پايين و به شلوار كرديش ور رفت. لا‌م تا كام. انگار كه لب‌هاش را دوخته بودند.

رفتم طرف‌هاي ميدان وليعصر فروشندگي مانتو. چقدر هم حقوق داشتم!! از صبح تا شب يك لنگه پا مي‌ايستادم و براي هزار نفر زبان مي‌ريختم كه اين مانتو چه رنگي و چه پارچه‌اي و طرحي; براي ماهي هفتاد تومان. خرج آمدن و رفتنم هم نمي‌شد.

يك زني بود، تندتند مي‌آمد و براي چند تا دختري كه هر دفعه يك شكل و يك رنگ بودند مانتو مي‌خريد. يك روز يك كارت درآورد بهم داد گفت: دختر، تو با اينهمه خوشگلي حيف است اينجايي براي چندرغاز حقوق.

خيلي با خودم كلنجار رفتم. بيشتر از همه بابام و دست‌هاي ترك خورده خواهر كوچكم جلوي چشمام مي‌آمد. رفتم.

چه دخترايي، چه لباسي، چه آرايشي، چه برو بيايي. ته دلم مي‌گفتم اينها هم يكي مثل خودتو هستند كتي‌ها. مي‌دانستم.

هنوز زياد از عملم نمي‌گذشت. انتخابي وجود نداشت. بد آمدن و خوش آمدن معنايي نداشت. يك جور فروشندگي بود.

گوشت تنم هر بار آب مي‌شد و باز از نو در مي‌آمد.

يكي سي ‌تومان مي‌داد، يكي پنجاه تومان، هركي يك چيزي. چيزيش براي من نمي‌ماند. هر بار ده تومان از پول بيشتر مال من نبود. سميرا خانم مي‌گفت خرج غذا و لباس و بزك دوزك و خوابيدنتان است.

حالم از آنها و خودم به يك اندازه به هم مي‌خورد.

زدم به مواد. ترياك و هروئين و كراك و شيشه و قليان و سيگار و ... هرچي كه دستم مي‌رسيد. مي‌خواستم ديگر هيچي را نفهمم، اينكه كجا هستم و چي‌كار دارم مي‌كنم.

تا آخر بهار كار كردم و پولا‌م را دادم دست بابام. هيچي نگفت. سرش هم بلند نكرد حتي. مي‌دانستم چطوري دارد خرد مي‌شود. شكستن و داغان شدنش را مي‌ديدم. درست مثل خود من. فقط يك آن برگشت تو چشم‌هام و گفت: آب شدي كتي، روله جانم. و من داشتم مي‌تركيدم از درد. زدم بيرون و خودم را توي تاريكي شهر گم و گور كردم.

تو خيابان مقنعه چادر سرم مي‌كردم. دلم نمي‌خواست انگشت‌نما بشوم. يك خط خريدم و شماره‌اش را دادم به بابام تا اگر كاري چيزي داشت زنگ بزند.

با يك پسر دوست شدم، چهار پنج سال بود كه سرباز فراري بود. پسر خوبي بود. كمال جمعم كرد. از مشروب و چيزهايي كه مي‌كشيدم، تركم داد. توي دلم اميد ريخت. ولي او هم يك بدبخت مثل خودم بود. يك آس و پاس كه در دكان پدرش كار مي‌كرد و يك چيزي سر ماه، دستش را مي‌گرفت.

توي خانه گرفتنم. يك خانه غريبه. رفته بودم براي مريضيم دعا بگيرم. مامورها حرفم را باور نكردند و من را بردند.تو اين سن و سال، دو بار تا حالا‌ سكته زدم. دو ماه است كه اينجا بلا‌تكليفم. جرمم را نوشتند، رابطه‌اي، فساد. هر روز اينجا، يك سال برام مي‌گذرد. مي‌دانم كمال اگر بداند، مي‌آيد دنبال كارم. پي‌گير مي‌شود تا آزادم كند. ولي بدبختي او هم سرباز فراريه. ممكن است گير بيفتد و ديگر تا قيامت هم همديگر را پيدا نكنيم.

اينجا لا‌م تا كام با كسي حرف نمي‌زنم. هركس يك طوري به آدم نگاه مي‌كند، انگار خودشان بي‌گناهند و الكي اينجايند.

تمام درد دلم با خداست. يك چادر سفيد مي‌اندازم سرم و مي‌افتم به گريه، آنقدر كه مهر خيس‌خيس مي‌شود.

شما هم برايم دعا كنيد ترا به خدا

 

 

 

 

گزارشى ‌از بند زنان ‌زندان ‌اوين (2) ديوارهاى بى‌عبور 

 

گزارش: زهرا مشتاق - بخش دوم

 

مي‌گويند: اوين هتل است. ولي حتي اگر هتل هم باشد، زندان است. يك زندان بزرگ با ديوارهاي بلندي كه وقتي واردش مي‌شوي‌درهاي پهن آهني، طوري پشت سرت بسته مي‌شود كه انگار تا ابد قرار نيست باز بشود. اين سرنوشت محتوم برخي از زندانيان است. زندانياني كه بيش از هر چيز قرباني فرهنگ غلطي هستند كه در آن رشد يافته‌اند و يا بدبختي‌هاي اقتصادي كه مي‌تواند تاوان كوچك‌ترين لغزش را به زندان ختم نمايد. ورود به زندان، معناي يك مرگ تدريجي است. حتي پايان محكوميت نيز هرگز به مفهوم برگشت به يك زندگي عادي نخواهد بود. تقدير يك زنداني، تغييرمسير زندگي است. از اين روست كه اين گزارش، تبديل به قصه‌واره‌هاي كوچكي شده است كه هر يك رنجي عميق در خود دارد. خواندن سرگذشت‌هايي واقعي كه مي‌تواند حتي يك قاتل را تا سر حد يك قرباني ارتقا بخشد. آنچه اهميت دارد، ريشه‌يابي وقايع است اينكه چگونه و طي چه فرايندي سقوط آغاز مي‌‌گردد و چرا اجتماع پيرامون و توانمندان، مانعي براي اين سقوط نيستند؟ در اين بين به نظر مي‌رسد، زنان به شكل مهلك‌تري قرباني مي‌شوند. نام زن داشتن به تنهايي براي اين سقوط كافي است. با هر زنداني، چندين عضو ديگر از خانواده و حتي آدم‌هاي غريبه ديگر نيز فرو مي‌شوند و هبوط مي‌گيرند. آنقدر كه راه‌هاي خروجي، لحظه‌لحظه بستگي بيشتر مي‌گيرد، تا پايان كه ديگر تمام راه‌ها مسدود مي‌شود. پيشاني هر زنداني، خط‌نوشته‌اي است از نقص قانون. قانون سالمندي كه پيچيدگي‌هاي امروز را به آن راه نيست. انباشته از ماده و تبصره‌هايي مغلق و دشوار كه گره بر هيچ قرباني نمي‌گشايد. از اين روست كه بسته شدن درهاي پهن آهني، به منزله پايان همه‌چيز است.اين گزارش كه از بند زنان زندان اوين است با همكاري خوب مسئولا‌ن سازمان زندانها تهيه شده است. بخش پاياني اين گزارش را فردا مي خوانيد.

اين اجتماع خود ماست كه از زن‌ها يك خلا‌فكار مي‌سازد. وقتي چهارسال، پنج سال سگ دو مي‌زني كه طلا‌قت را از شوهر نامردت بگيري و آخرش هم رئيس دادگاه پاش را مي‌اندازد رو هم و مي‌گويد نه; آن وقت بايد به فكر عواقب رايي كه صادر مي‌كنند باشند.

زن كجا حق و حقوقي دارد. چطور وقتي مرد، زنش را با يك مرد ديگر ببيند و او را بكشد; زير پرونده‌اش مي‌نويسند ناموسي و همه‌چيز تمام مي‌شود. اما اگر زن، شوهرش را نه يك بار، نه ده بار، تمام عمرش، تمام مدت زندگيش هر بار در حال عياشي با يكي ديگر ببيند، بزند و شوهرش را بكشد، بايد تا آخر عمر انگ قاتل به پيشانيش بخورد؟ تو اين هلفدوني بماند و بپوسد و بميرد؟

كيه كه به سئوال‌هاي من جواب بده. اگر زن بدكاره داريم، مرد بدكاره هم داريم. يك مردي كه كنار خيابان براي يك زن بوق مي‌زند كه سوار بشود، همانقدر فاسد است كه آن زني كه سوار مي‌شود و باهاش مي‌رود. فرقي ندارد.

شوهر من يك معتاد بي‌كاره عياش بود. سه تا بچه ازش دارم. دوتا دختر، يك پسر. به جان آمده بودم از كاراش. عقم مي‌گرفت ازش. خواستم مثل خودش بشوم. كارهاي خودش را بكنم. فقط اينطوري دلم خنك مي‌شد و مي‌توانستم ازش انتقام بگيرم.

قاتل يكي از دوست‌هاي خودش بود، ولي من گردن گرفتم. او 16 ميليون از ديه را داد و رفت، 15 ميليون من مانده.

يك دخترم 23 سالش است، دختر ديگرم 11 سال، پسرم هم 22 ساله است. همه شان رضايت دادند. ولي دو تا شاكي ديگر دارم. پدر و مادر شوهرم.

ده سال تمام است كه زير قصاصم. نه اعدامم مي‌كنند، نه رضايت مي‌دهند، يك ريال هم پول ندارم. از اينجا هم بروم بيرون يك قاشق و بشقاب هم ندارم، چه برسد به سرپناه.

اصلا‌ كي به زنداني نگاه مي‌كند. كي زنداني را آدم حساب مي‌كند. آن هم چي، يك زن زنداني. آن هم چي; يك زن زنداني كه قاتل هم بوده. زنداني، پاش كه به زندان مي‌رسد، ديگر مرده. ديگر تمام است، آخر خط است. تو پيشانيش داغ مي‌خورد و تمام.

راست مي‌گويم به خدا. الا‌ن اينجا، همين اوين، پنجاه تا دختر عين ماه، هر كدام به يك جرمي‌اينجايند، فردا بروند بيرون، آب توبه هم كه سرشان بريزند، ننه باباشان هم آنها را قبول نمي‌كنند، چه برسد به اينكه كسي بيايد باهاشان عروسي كند، ببردشان زير يك سقف. هيچي; از اينجا بيرون مي‌روند، بدبخت‌تر، آواره‌تر، فلا‌كت‌زده‌تر از قبل.

تنها كاري كه زندان براشان مي‌كند، غرق‌كردنشان است. قاضي‌ها راحت‌زير حكم مي‌نويسند، زندان. يك سال، دو سال، هشت‌سال، ابد، اعدام.

ولي نمي‌دانند كه اينجا چه خبر است. نمي‌دانند زندان يعني نابودي، بدبختي، خراب شدن، آواره شدن، مردن.

خود من، من را يك راست آوردن اينجا، بچه‌هايم را هم يك راست بردند پرورشگاه. اسمش بهزيستي است. تعارف كه نداريم، پرورشگاه است ديگر. خودتان هم مي‌دانيد آنجا چه خبر است.

الا‌ن من، بچه‌هام بزرگ شدند. پسرم زن گرفته، دخترم شوهر كرده. من كجا بودم، اينجا، اين تو. فقط از پشت تلفن موقع عقد، صداي بله گفتنشان را شنيدم، والسلا‌م. دختر كوچكم را هم با هزار تا بدبختي و نامه دادن به اين و آن از بهزيستي كشيدم بيرون، چند وقت پيش پسرم است، چند وقت هم خانه دامادم. حالا‌ همين كه آنها توانستند ازدواج كنند و يك زندگي داشته باشند، عين معجزه است. اينجا كساني هستند كه با زنداني شدن آنها، بچه هاشان هم نابود شدند. هيچكس نبوده كه به خواستگاري دختر يك قاتل يا چه مي‌دانم يك فاسد و چه و چه بيايد. چه بچه‌هايي كه نابود شدند، قرباني پدر و مادر زندانيشان شدند.

اسما يك نفر زندان مي‌آيد، همراه آن يك نفر، پنج تا آدم ديگر هم نابود مي‌شود. يك خانواده متلا‌شي مي‌شود. الا‌ن خود من يازده، دوازده سال است كه اينجام. رنگ بيرون را در اين سال‌ها نديدم. همه طردم كردند. خودم اينجام، دلم بيرون است، پيش بچه‌هام. ولي كو، كجا، دستم به كجا بند است، دستم به كجا به كي مي‌رسد؟

خود شما، توي خانه خودت، نمي‌گويم يك اتاق، نه خانه خودت، يك آپارتمان دوخوابه، همه چي هم داشته باشي. غذا، آب، رختخواب، تلويزيون، كتاب، ماهواره حتي. ولي در روي تو قفل باشد. حق نداشته باشي پايت را بيرون بگذاري. چقدر دوام مي‌آوري، چقدر طاقت مي‌كني، تحمل مي‌كني. مي‌گويي قصر هم كه باشد، زندان است، گور باباي قصر.

حالا‌ ده سال، پانزده سال، ابد بمان اين تو. با صد تا آدم بدتر از خودت. ناجور، چاقوكش، فاسد، اذيت كن. چه كار مي‌كني؟ چه كاري از دستت برمي‌آيد؟ جز اينكه خودت هم بالا‌خره يكي مثل آنها مي‌شوي.

مگر چقدر مي‌تواني مقاومت كني؟ چقدر سرت را به ديوار بزني؟ چقدر چشمت را ببندي و چيزي نبيني. اينجا دهانه يك رودخانه است. سيل كه بيايد، ترا با خودش مي‌برد و مي‌رود.

كي به فكر ماست اينجا؟ كي؟

شوهرم يك كليه‌اش خراب بود. پول نداشتيم براش كليه بخريم. يكي از رفيقاش گفت اين ترياك‌ها را برسان تهران، فلا‌ن جا، پول خريد كليه‌ات با من.

خودمان هم مصرف‌كننده بوديم. به خاطر پوكي استخوان و بيماري قندي كه داريم. هيچي، از كاشان راه افتاديم تهران، بين راه گرفتنمان آبرومان رفت. نه بچه‌هاي شوهرم، نه بچه‌هاي خودم، هيچكس توي اين نه ماه نيامده ملا‌قاتمان. حق هم دارند. شب و روز دعا مي‌كنم فقط كاشاني‌ها نفهميده باشند.

شب تا صبح خوابم نمي‌برد. از پا درد، فكر و خيال. سني از ما گذشته، ديگر جوان نيستيم كه طاقت زندان و زنداني كشيدن داشته باشم. هر روز مي‌روم مي‌نشينم زير بلندگو، شايد توي يكي از ملا‌قاتي‌ها اسم منم باشد. خير سرم يك پسر جانباز 50 درصد هم دارم.

خدا مي‌داند چقدر حالا‌ جلوي زن و بچه‌اش سرافكنده شده. حق دارد كه نيايد ديدنم يا اصلا‌ ديگر اسمم را هم نياورد.

اينجا خيلي‌ها وكيل دارند. ما ولي دستمان نمي‌رسد. فقط خبر دادند كه مواد را شوهرم گردن گرفته، ولي نمي‌دانم اگر اينطور است، چرا من را آزاد نمي‌كنند بروم، حداقل يكيمان سر خانه و زندگي و بچه‌ها باشد.

مامورها گفتند مي‌بريمتان خانه. با آن كسي كه اين مواد را بهتان داده قرار بگذاريد و باز هم ازش جنس بخواهيد تا او را هم گير بيندازيم و پرونده‌تان سبك بشود.

ولي چه جوري، يكي ديگر را لو بدهيم. او هم يكي بدبخت‌تر از ما. اصلا‌ ما يك غلطي كرديم كه خودمان هم توش مانديم.

به خدا نمي‌دانم ديگر چي بگويم. تنها سرگرميم همين قاليبافي است. اين اسم محمد هم خودم انداختم وسطش، شايد خداي محمد بزند و فرجي بشود.

شما هم سرنماز دعا كنيد، اسمم اشرف است.

من و هم جرمم آبجي، حكممان اعدام است. اول 15 سال دادند، بعد گفتند نه، اعدام. كبرا هم جرمم، رجايي شهر است، من اينجام. او پول دارد، شوهرش و بچه‌هاش براش وكيل گرفتند. پسرش هم با ما بود. ولي وكيل، تبرئه پسرش را گرفت.

من مصرف كننده نيستم آبجي. كردم، اهل كرمانشاه. هفت تا بچه يتيم دارم، آنها را اداره مي‌كنم. يك بار پنج سال حبس كشيدم، حالا‌ هم كه اعدامم.

مامورها گفتند همكاري كنيد، پرونده تان سبك‌تر بشود. كردم، كو سبك شد؟ حتي ابد هم نيست، زيرتيغم، اعدام، خلا‌ص.

اسمم هم اگر مي‌خواهي بنويسي، بنويس: قمرتاج. مواد حمل كردم. براي چقدر ده تومان، بيست تومان. يك سال و نيم رجايي شهر كرج بودم. آنجا كاري نبود، اينجا گليم‌بافي مي‌كنم تا وقت اعدام.

كاري مي‌شود كرد آبجي؟ نمي‌شود به آقاي شاهرودي بگوييد؟‌ها!!

كثافت خانه است. همه مثل گاو و گوسفند تو هم مي‌لولند. اگر ده روز هم توي تختت بيفتي، يكي نيست بپرسد مردي يا زنده‌اي؟ راه زندان را همين مواد كوفتي يادم داد. هشت بار سابقه دارم.

اين دفعه 8 گرم و 50 صوت هروئين ازم گرفتند. برام هشت سال بريدند با 4 ميليون.

بگو چهار ميليون از آن مواد استفاده مي‌بردم كه به خاطرش بايد اينقدر بكشم!!

تازه چي، يك سال و نيمش گذشته. آن هم چي، موادي كه براي مصرف خودم بود.

شوهر ندارم، مرده. يك پسر شانزده ساله دارم، اسمش ميلا‌د است. با عمه‌اش زندگي مي‌كند. تو رويم نگاه هم نمي‌كند، حق دارد، مادري نكردم براش، تا چشم باز كرده ازاين زندان تو آن زندان بودم.

اينجا ديگر آخر خط است. همه رديف، عين مرده‌هاي سردخانه كنار هم خوابيدند. كسي هم نيست كه حرمت اين گيس سفيد را داشته باشد...

ابروهاشان را مي‌تراشند كه پرتر بشود. يك پيراهن مردانه مي‌پوشند، با شلوار كردي. دستمال يزدي هم مي‌بندند دور دستشان. دستشان برسد پشت لب و زيرگلوشان هم آنقدر تيغ مي‌زنند كه زبر بشود، مو در بياورد.

بعد هم خودت بخوان ديگر چي مي‌خواهم بگويم... اداي مردها را درمي‌آورند. هر كس كه واردمي‌شود، نوچه‌هاي طرف برايش پيغام مي‌برند.

سيگار و مواد و رخت و كوفت و زهرمارت به راهه، عوضش ... ما هم بالا‌ سرتيم ديگر.

آدم خودش خراب نباشد، وگرنه چاقو كه نمي‌گذارند زيرگلوت. آدم باش، عفت داشته باش، خودت را جمع و جور كن. به چه قيمتي آخر دخترجان.

هيچكس به هيچكس نيست. آمدنت با خودت است، رفتنت با خدا.

يك كلمه كه حرف بزني، ده تا كلمه ركيك جواب مي‌شنوي. تا روي گوش‌هات هم سرخ مي‌شود. چيزي هم بگويي از اتاق مي‌اندازندت بيرون. مجبوري كه خفه خون بگيري، ببيني و لا‌ل ماني بگيري.

تو هر اتاق 34-30 نفر دارند تو هم مي‌لولند. تختي و زمين خواب. از بس جا نيست. از بس جا كم است. 19 تا تخت را چپاندند تو 16 متر جا. گردي و قتلي و سرقتي و... از جنگل آمازون هم بدتر است. تماشاخانه است. يكي عربده مي‌كشد، يكي از خماري رگ مي‌زند، يكي زهرماري مي‌كشد.

خسته شدم، هر چي مي‌كشم از اين اعتياد است. اين كوفتي پام را به اينجاها باز كرد وگرنه... حيف است به خدا. به دخترهاي جواني كه اينجايند مي‌گويم، يك روز هست، چهار روز نيست. آلوده نكنيد خودتان را ترا به خدا. حيف است، حيف... رحم كنيد به خودتان، جواني‌تان.

اگر بگويم هيجده دفعه بيشتر رفتم دادگاه براي طلا‌ق، باور نمي‌كني. هفده سال هم نداشتم كه شوهرم دادند، آنهم چي، يك مرد غرغرو، بداخلا‌ق، بددهان، دست بزن هم كه داشت.

سه تا بچه براش آوردم. آبروداري مي‌كردم، با بدي و نداريش مي‌ساختم. ولي ول‌كن نبود. بدتر از همه يك اخلا‌قي داشت كه ديگر جانم را به لبم رسانده بود. سني از من گذشته بود. نه از من خجالت مي‌كشيد، نه از بچه‌ها. تو آخرين دادگاه ديگر طاقتم طاق شد. حرصم گرفت از قاضي وقتي مثل آب خوردن گفت: خواهر، با اين سن و سال زشت است آنقدر طلا‌ق طلا‌ق مي‌كني... مي‌خواستم خودم را بكشم. آخر سر، دمپايي‌ام را نشانش دادم و پرسيدم مي‌تواني بيست سال، سي سال اين تحقير را تحمل كني؟

قاضي فهميد چه مي‌گويم. سرش را انداخت پايين. برگه‌هاي مريضي شوهرم را نشانش دادم. ديد كه شوهرم چه كثافتي است و چند تا درد بي‌درمان از كثافت‌كاري‌هايش گرفته. ولي باز هم تاريخ داد براي سه ماه ديگر. اگر مي‌دانست قرار است چه پيش بيايد، چه مصيبتي بشود، همان جا برگه طلا‌ق را امضا مي‌كرد.

مستاجرمان، يك برادر داشت سابقه‌دار بود. همه مي‌شناختندش. ولي او هم دلش به حالم مي‌سوخت. زن‌هاي محل صد بار بيشتر كبودي روي بدن من و دخترهام را ديده بودند. جيغ و داد كردن‌هاي ما، فرارمان از زير مشت و لگد و كمربندهايش ديگر عادي شده بود.

يكهو نصف شبي ويرش مي‌گرفت من يا دخترهايم را بندازد بيرون. هر شب آواره خانه يكي از فاميل‌ها بوديم. كاري هم از دست كسي برنمي‌آمد.

يك شب دخترم از خانه فرار كرد، از بس باباش الكي الكي مي‌زدش. حتي برادر همين مستاجرمان كه يك مرد سن و سالدار بود، وقتي مي‌آمد ديدن خواهرش، شوهرم بهانه مي‌گرفت و تهمت مي‌زد كه به خاطر تو آمده. من فقط گريه مي‌كردم. خسته بودم از اين همه پيله كردن‌هاي الكي.

حرف شوهرم به گوش عباس آقا هم رسيد. خواهرش جلوي شوهرم درآمد كه ما داريم اينجا كرايه مي‌دهيم، نمي‌شود كه به خاطر بددلي شما داداشم را راه ندهم خانه. همين شد.

شوهرم خانه نبود. من بودم و بچه‌ها. عباس آقا نشست سر حوض و گفت: من سابقه دارم، حبس كشيدم. طاقت زندان را دارم. مي‌خواهم از شر اين نامرد خلا‌صتان كنم. همين امشب كارش را مي‌سازم.

نمي‌داني چه حالي داشتم. هم خودم، هم دخترها. سر تا پامان از كينه و انتقام مي‌سوخت. اين آرزومان بود. دلمان مي‌خواست خودمان خفه‌اش كنيم، بسوزانيمش، تكه‌تكه‌اش كنيم. اما جرات عملش را نداشتيم. حالا‌ يكي پيدا شده بود كه مي‌خواست يا مي‌توانست اين كار را بكند. فكر نمي‌كردم راست بگويد، راست مي‌گفت.

شوهرم آخر شب آمد. عباس آقا روسري من را دور گردنش انداخت و فشار داد. خفه‌شدنش را داشتيم نگاه مي‌كرديم، زجركشيدنش را، از حدقه درآمدن چشمانش را، بيرون زدن زبانش را.

آن لحظه آرزو مي‌كردم دست‌هاي خودم دور گردنش باشد. خودم و دخترها. به نوبت تا لحظه مرگش، تا جان كندنش را مثل فيلم تماشا كنيم; از بس از اين آدم نفرت داشتيم، متنفر بوديم، بدمان مي‌آمد. تمام بدي‌هايي كه كرده بود، جلوي چشممان بود.

ولي ما جنب نخورديم. كسي پامان را بسته بود. جان از بدنمان انگار رفته بود. فقط خوشحال بوديم. خوشحال و مات. انگار با هر دست و پازدنش، تقلا‌ كردنش، به خرخرافتادنش، انتقام ما داشت گرفته مي‌شد.

همه‌مان افتاديم زندان. اما قتل را من به گردن گرفتم. شايد اشتباه كردم، نمي‌دانم. ولي شايد جواب خوبي عباس آقا در حق من و دخترها بود. دختر بزرگم سه سال تمام با من زندان بود. مي‌گفتند او هم در قتل دست داشته. بالا‌خره آزاد شد. عباس آقا هم رفت. نسا ماند و حوضش.

بچه‌هام همه رضايت دادند. ولي دو تا شاكي ديگر دارم كه رضايت دادند، اما ديه مي‌خواهند. پدر و مادرشوهرم. آن موقع ديه‌اش مي‌شد 26 ميليون. بچه‌ها كه رضايت دادند، شد 4 ميليون. ولي همين قدر هم ندارم.

خيلي وقته كه اينجام. بچه‌هام ديگر بزرگ شدند. دخترم الا‌ن 20-19 سالش است، اما از اينجا دورند. خانه‌مان حصارك كرج است، نزديك سد. براي همين زود به زود نمي‌شود كه سر بزنند.

فقط اسمم را بنويس. اصلا‌ بنويس شهناز-م. فاميلم را فقط به خودت مي‌گويم.

از شوهر اولم دو تا پسر دارم. از شوهر دومم يكي. شوهر دومم كه فهميد دستم كج است، ولم كرد و رفت. من ماندم با سه تا بچه روي دستم. چند سالي دانشگاه ملي كار مي‌كردم، شهيد بهشتي. آبدارچي بودم، نظافت مي‌كردم. بچه‌هام داشتند بزرگ مي‌شدند. توبه كرده بودم كه ديگر دنبال خلا‌ف نروم، تا پنج سال پيش.

جرمم سرقت است. 2 سال حكم دارم. رد مال با 74 ضربه شلا‌ق.

پسرهام خيلي خوبند. يكيشان تو صدا و سيما كار مي‌كند. ولي اسم من را نمي‌آورد. نه خودش، نه زن و بچه‌اش. حق دارد، آبرو دارد، دستش به دهنش مي‌رسد. يك مادر دزد را كي مي‌خواهد؟ ديگر مثل قديم نيست. فرهنگ مردم پيشرفت كرده، نمي‌شود با دوز و كلك باهاشان بازي كرد. بايد با دست خودت پول دربياوري.

اينجا ديپلم قالي‌بافي گرفتم، مي‌گويند اگر بروم بيرون، مي‌روم زير پوشش كميته امداد. راست است خانم؟ مي‌شود؟ به زنداني‌ها هم مگر كار مي‌دهند!!

دلم مي‌خواهد به مردم بگويم، آي پدرها، مادرها! حواستان به جوان‌هايتان باشد. اينجا محيط خيلي خرابه. روزي دو پاكت سيگار مي‌كشم. وجودش را ندارم، وگرنه به جاي دو بار قرص خوردن، تا حالا‌ خودم را صد دفعه با چاقو كشته بودم.

آخرش هم مي‌دانم، تا آخر عمر اينجام. كجا پول دارم رد مال كنم، كجا.

بهش گفتم: خيلي نامردي حميد. من به خاطر تو افتادم اينجا. جور قتل تو را دارم مي‌كشم. چطور دلت آمد بهم خيانت كني؟ گفت: شهلا‌، من بند شلوارم را براي هر كسي شل نمي‌كنم. دروغ گفته مژگان بهت.

مژگان دروغ نگفته بود. مرخصي كه مي‌گيرد، يك راست مي‌رود خانه محمد پسردايي شوهرم براي ترياك‌كشي. شوهرم را آنجا مي‌بيند. حميد مي‌پرسد: فلا‌ني را مي‌شناسي، فلا‌ن بند؟ مژگان مي‌گويد: آره. حميد هم مي‌گويد: زنم است و آن وقت... تا صبح مي‌نشينند به ترياك‌كشي و كثافت‌كاري.

از پشت تلفن گفتم: حميد، تو بيرون به من خيانت كردي، من همين جا، داخل زندان به تو خيانت مي‌كنم.

صيغه 99 ساله‌اش بودم، دو تا هم بچه ازش داشتم: حسين و ليلا‌. رفتم درخواست طلا‌ق دادم و تو خود زندان به يكي ديگر شوهر كردم.

حميد بد نبود، دوستش داشتم. هنوز هم دارم. بدبختي‌ها از سر شيريني خوران خواهرم پيش آمد.

خواهر كوچكم از يك شب زودتر آمد خانه ما. نصف شب يكهو صداي جيغش درآمد: ‌ها، چي شده، چيه عاطفه؟ گفت يك مردي داشته از پنجره تو اتاق را نگاه مي‌كرده. حالا‌ كي؟ سر صبح، پاشده سيگار بكشد، مرده را ديده.

هنوز چشممان گرم نشده، يك جيغ ديگر كشيد. شوهرم دويد كوچه را نگاه كرد. لنگه كفش يارو مانده بود. پسرم گفت: مال علي است، نانوايي محل... يارو عرق‌خور بود. شوهرم گفت نصف شبي بروم يقه كي را بگيرم. بگويد مال من نيست چي؟

زديم به بي‌خيالي، بابام گفت بزن برقص فردا را خراب نكنيد، شوهرم خيلي كينه‌اي بود عوضش.

شيريني‌خوران خانه مادرم بود، چهار تا كوچه پايين‌تر. با خواهرام رفتيم آرايشگاه چسان فسان كرديم، عاطفه هنوز نيامده بود آرايشگاه. من را زودتر درست كردند. برگشتم خانه كه لباس بپوشم و ليلا‌ و حسين را حاضر كنم، ديدم صداي ضبط صوت تا آخر بلند است، حسين و ليلا‌ هم نشستند تو اتاق تلويزيون تماشا مي‌كنند.

يك جوري بود انگار، گفتم پس خاله عاطفه كجا رفت؟ گفتند عمو بردش تو آن اتاق.

چشمتان روز بد نبيند، مرديكه يك چسب زده بود به دهان عاطفه و خلا‌صه.

ديگر سرتان را درد نياورم، جيغ و داد و همسايه‌ها ريختند توي خانه و شوهرم از سر كوچه آمد و خبر رسيد كوچه به كوچه و مادر و خواهرام و...

حميد ديگر به حال خودش نبود. يك چاقو از آشپزخانه برداشت و طرف را لت و پار كرد.

افتاديم زندان، همه‌مان. من، مادرم، خواهرام، حميد. حسين و ليلا‌ را هم سپردند بهزيستي. هر روز دادگاه، هر روز سئوال، جواب، سال 81 بود، الا‌ن كي هست؟ خودت فكر كن چند سال است. كوفتمان شد شيريني‌خوران شعله. سه تا خواهرام هر كدام 5/2 سال حبس گرفتند. مادرم شش ماه. حميد هم كه زير اعدام بود. تا اينكه خواهرا و مادرم و حميد نشستند زير پام كه قتل را اگر تو گردن بگيري، همه ما خلا‌ص مي‌شويم و شوهرتم از زير تيغ مي‌آيد بيرون.

خامم كردند; نه سابقه بيمارستان دارم، براي همين

مي‌گفتند. مي‌گفتند تو را كه اعدام نمي‌كنند، با آن سابقه‌ات.

يك مدت امين‌آباد بستري بودم. بيمارستان روزبه هم پرونده دارم. به خاطر چاقويي است كه تو سرم خورده. بيا جلو، بيا، نگاه كن، ببين، اين كچلي را ببين وسط سرم، كه ديگر مو درنياورده. پسرعموم پانزده شانزده سالگي يك گوشواره‌انداخت به گوشم كه يعني ديگر شيريني‌خورده‌شم. گذشت، نه خبري شد ديگر، نه حرفي.

زد و فهميد دارم عقد مي‌كنم. داشتم با شوهر اولم عروسي مي‌كردم، باباي ميلا‌د.

آمد خانه‌مان. من و مادرم تنها بوديم. مادرم يواشكي ندا داد حواست باشد، يك جوري است، حالش عادي نيست انگار. مي‌دانستم كه گفته بود يا خودم را مي‌كشد يا شوهرم را.

به مادرم گفت، زن عمو، كبريت بده، مي‌خواهم سيگار آتش كنم. تا مادرم رفت آشپزخانه كبريت بياورد، آمد طرفم. سرم را بلند كردم، چشم‌هامان تو هم بود. فهميدم مي‌خواهد يك كاري بكند. داشتم سكته مي‌زدم از ترس، مگر چند سالم بود همش.

يكهو از تو لباسش يك چاقو درآورد. نفهميدم چي شد، ولي احساس كردم سرم سوخت. سرم داشت آتش مي‌گرفت. ديگر نفهميدم. در آخرين لحظه كه هنوز چشمم باز بود و تار مي‌ديد، ديدمش كه چاقو را برد سمت قلب خودش.

به هوش كه آمدم خيلي گذشته بود. چهلم پسرعموم هم گذشته بود. به خيالش منم كشته بود. از آن موقع ديگر تو حال خودم نبودم. براي همين امين‌آباد بستري‌ام كردند، ديگر آن شهلا‌ي قديم نبودم، تا زد و خوب شدم و مرخصم كردند.

رو همين حساب بود كه قتل را گردن گرفتم. مادر و خواهرهام هم نامه نوشتند به قاضي كه قتل را يكي ديگر كرده، ما چرا اينجا بپوسيم؟ قاضي گفت آخه تو تاريخ هم نيامده تا حالا‌ كه يك زن، يك تنه پنج نفر را كتك بزند و يك نفر را هم بكشد.

خلا‌صه دوباره اعتراف كردم و گفتم قاتل منم. همه آزاد شدند. گفتم لا‌اقل بچه‌هام نمي‌مانند بهزيستي، زير دست باباي خودشان بزرگ مي‌شوند. شوهرم است، برود بيرون، پيگير پرونده است، رضايت مي‌گيرد، يك غلطي مي‌كند.

خيلي بي‌معرفتند اين مردها. شوهرتم كه باشند نامردند. همه رفتند حاجي حاجي مكه. كي دنبال كار من بود. حميد حتي بچه‌ها را هم از بهزيستي نگرفت. لا‌بد خواست راحت باشد. بي‌سرخر برود پي عياشي و... قبلش مامور خريد يك شركت بود. خبرش را دارم كه سرشم نمي‌تواند بلند كند از زور خماري و نئشگي. جهنم، از ظلمي‌است كه به من كرده. طلا‌قم را كه گرفتم، شدم زن مصطفي. خواهرش مريم هم اتاقم است. گفت بيا بشو زن داداش من تا حميد بسوزد.

حالا‌ مصطفي چي؟ 27 سالش است. جرمش قتل و غارت است و 19 سال هم حبس دارد. ده سالش گذشته، قرار است بهش عفو بخورد. تو بند مردان همين اوين است. حالا‌ قسمت را ببين، من اولش رجايي شهر بودم. كجا مريم را مي‌شناختم، يا مصطفي را؟ آمدنم به اينجا هم داستان دارد.

در رجايي شهر، توي كيفم ريمل و رژ لب پيدا كردند، خانم... زندان‌بان بود. با حرص گفت: غلط كردي كه لوازم آرايش داري... خانم بعد با غيظ يك طوري شستم را پيچاند كه جا به جا شكست. ازش شكايت كردم. نگذاشتند خبرش به بيرون از زندان درز كند. دستم توي گچ بود. همان خانم، چند تا از زنداني‌قديمي‌ها را كه غول هم بودند، اجير كرد براي كتك زدن من تا شكايتم را پس بگيرم. اسم آن هفت نفرم يادداشت كن... خلا‌صه كار بيخ پيدا كرد. كوتاه نيامدم، آن زن زندان‌بان هم توبيخ شد. همان جا هم از آقاي سليماني‌ خدا بچه‌هاش را براش نگه دارد‌ خواستم بچه‌هايم را بياورد ببينم. گفتم من يك مادرم، شش سال رنگ بچه‌هايم را نديدم. دستورش را همان جا نوشت.

ليلا‌ و حسين را از بهزيستي آوردند. نمي‌داني خانم، ازم جدا نمي‌شدند. يكيشان نشست روي اين پام، يكي ديگر هم روي آن پام. سينه‌هام را سفت گرفته بودند و ازم جدا نمي‌شدند. سر تا پاشان را ماچ كردم و با هم گريه مي‌كرديم. ديگر مددكارشان آدرس و تلفن شبانه‌روزي را داد و هر وقت كارت و تايم داشته باشم تلفن مي‌زنم بهشان.

خلا‌صه اينطوري شد كه آمدم اوين. اولش قبول نمي‌كردند عقد كنيم. يك اعدامي‌با يك 19 سال حبس. مصطفي را موقع نظافت چند بار ديدم. به مادرش گفت يا شهلا‌ يا خودم را همينجا مي‌كشم.

آخر سر رئيس زندان گفت اگر قاضي دستور بدهد، اشكالي ندارد، عروسي كنيد. قاضي موافقت كرد و ما هم سوروسات عروسي را همين جا جور كرديم. اينجا ازمان آزمايش خون گرفتند و براي جواب بردند بيرون. خواهر شوهرم هم كه همين جا بود. فقط مادر مصطفي و چند تا از فاميل‌هاي نزديك آمدند و لي‌لي‌لي‌لي‌لي عقد كرديم. شوهرم همه زندان را شيريني داد.

حالا‌ يك هفته در ميان ملا‌قات شرعي داريم. از 8 صبح باهميم تا 3-5/2 بعدازظهر. چشمت را كه هم بزني تمام شده. يك بوق مخصوص نزديك ساعت سه زده مي‌شود.

من و مصطفي اسمش را گذاشتيم: زنگ جدايي. همديگر را بغل مي‌كنيم و چشم مي‌دوزيم به ساعت.

 

 

 

 

 

گزارشى از بند زنان زندان اوين (3) نزديک‌تر از تنهايى‌   

 

زهرا مشتاق - بخش پاياني

 

مي‌گويند: اوين هتل است. ولي حتي اگر هتل هم باشد، زندان است. يك زندان بزرگ با ديوارهاي بلندي كه وقتي واردش مي‌شوي‌درهاي پهن آهني، طوري پشت سرت بسته مي‌شود كه انگار تا ابد قرار نيست باز بشود. اين سرنوشت محتوم برخي از زندانيان است. زندانياني كه بيش از هر چيز قرباني فرهنگ غلطي هستند كه در آن رشد يافته‌اند و يا بدبختي‌هاي اقتصادي كه مي‌تواند تاوان كوچك‌ترين لغزش را به زندان ختم نمايد. ورود به زندان، معناي يك مرگ تدريجي است. حتي پايان محكوميت نيز هرگز به مفهوم برگشت به يك زندگي عادي نخواهد بود. تقدير يك زنداني، تغييرمسير زندگي است. از اين روست كه اين گزارش، تبديل به قصه‌واره‌هاي كوچكي شده است كه هر يك رنجي عميق در خود دارد. خواندن سرگذشت‌هايي واقعي كه مي‌تواند حتي يك قاتل را تا سر حد يك قرباني ارتقا بخشد. آنچه اهميت دارد، ريشه‌يابي وقايع است اينكه چگونه و طي چه فرايندي سقوط آغاز مي‌‌گردد و چرا اجتماع پيرامون و توانمندان، مانعي براي اين سقوط نيستند؟ در اين بين به نظر مي‌رسد، زنان به شكل مهلك‌تري قرباني مي‌شوند. نام زن داشتن به تنهايي براي اين سقوط كافي است. با هر زنداني، چندين عضو ديگر از خانواده و حتي آدم‌هاي غريبه ديگر نيز فرو مي‌شوند و هبوط مي‌گيرند. آنقدر كه راه‌هاي خروجي، لحظه‌لحظه بستگي بيشتر مي‌گيرد، تا پايان كه ديگر تمام راه‌ها مسدود مي‌شود. پيشاني هر زنداني، خط‌نوشته‌اي است از نقص قانون. قانون سالمندي كه پيچيدگي‌هاي امروز را به آن راه نيست. انباشته از ماده و تبصره‌هايي مغلق و دشوار كه گره بر هيچ قرباني نمي‌گشايد. از اين روست كه بسته شدن درهاي پهن آهني، به منزله پايان همه‌چيز است.اين گزارش كه از بند زنان زندان اوين است با همكاري خوب مسئولا‌ن سازمان زندانها تهيه شده است.بخش پاياني گزارش را مي خوانيد.

خانم... زندانبان

امام گفته بودند هر كس ولا‌يت فقيه را قبول دارد، برود در سازمان زندان‌ها كار كند. تكليف بود. از 64 تا 68 قصر بودم. از 68 تا الا‌ن هم اينجام.

اوين خيلي سخت است، اصلا‌ كار كردن در زندان خيلي مشكل است. چيزهايي كه مي‌بيني، حرف‌هايي كه مي‌شنوي. دخترهاي جوان جوان، خوشگل. خب آدم ناراحت مي‌شود براشان، چه فرقي مي‌كند، آنها هم مثل بچه‌هاي ما. همش اضطراب دارند، مي‌ترسند. بعضي اولين بارشان است، يك اشتباه زندگيشان را زيرو رو كرده، كشاندتشان زندان. بعضي‌ها اصلا‌ كسي ملا‌قاتشان هم نمي‌آيد، طرد مي‌شوند يك دفعه، از طرف خانواده، جامعه، مردم. خيلي دلم مي‌سوزد براشان.

مشكلا‌ت زندان كم نيست. اما خداوكيلي، نه بخواهم دفاع كنم، ما هم خوب تا مي‌كنيم با زنداني‌ها. چه ماها، چه مددكارها. از صبح يك بند مشغول رسيدگي هستيم. از آن 30 :7 صبح كه كارت مي‌زنيم تا خود شب. 24 ساعت كار مي‌كنيم، 48 ساعتoff داريم، به خاطر فشار كاري زياد است. غذامان هم نه فكر كني با زنداني‌ها فرق دارد، هر چي آنها مي‌خورند، ما هم همان را مي‌خوريم، مطابق هم، مثل هم.

مي‌دانيد زنداني‌ها، هيچكدامشان براي ما فرق ندارند. حتي او هم كه مي‌خواهد اعدام بشود، براي ما تلخ است. او هم انسان است، او هم يك اشتباه كارش را كشانده به آنجا.

به هر حال ما هم اين شغلمان است. بد هم نيست. تا وقتي زنداني هست، زندانبان هم هست. هر زنداني، زندانبان مي‌خواهد. افتخار هم مي‌كنم، كار خلا‌ف كه نيست. با ادب و شئونات اسلا‌مي‌هم جور است. حتي به دخترم گفتم اگر بخواهد، حالا‌ 18 سالش است; بعد از بازنشستگي من، بيايد و جاي من را بگيرد.

دلش خيلي رضا نيست. مي‌دانيد چشمش ترسيده از چيزهايي كه براش تعريف مي‌كنم.

از دل خودم كه بپرسيد، مي‌گويم اي كاش حتي يك قاضي هم دستش نچرخد بنويسد زندان. اين تو خبرهاي خوبي نيست. مگر ما چقدر مي‌توانيم مراقب باشيم، چقدر مواظبت كنيم. زنداني كه بخواهد خلا‌ف كند، حالا‌ هر نوع، مي‌كند. چه روزش باشد كه ما چهارچشمي مواظبيم، چه شب، حتي وقتي كه خاموشي زده مي‌شود.

شما فكر كن يك زنداني را مثل چي مي‌گردي، تمام سوراخ سنبه‌هايش را چك مي‌كني، آخر سر مي‌فهمي، مواد را خورده، قورت داده، توي شكمش است. چي كار مي‌كنيد باهاش. ديگر من زندانبان كه نمي‌توانم دستم را فرو كنم توي گلويش را بگردم. خودش بايد دلش نخواهد. خودش نبايد اين بدبختي را بياورد تو زندان. يا خلا‌ف‌هاي ديگر. فرقي نمي‌كند. خود زنداني‌هم بايد همكاري كند. ما يك تنه چي كار مي‌توانيم بكنيم.

شوهرم گفت: چي كار كردي اكرم؟ راست مي‌گفت، خودم هم نمي‌دانستم. خون جلوي چشم‌هاش را گرفته بود. تمام خانه را شوري خون برداشته بود، خون بو داشت، نمي‌دانستم.

گفتم: نمي‌دانم حاجي، نمي‌دانم. كلا‌فه بودم. دستپاچه. بهنام فقط چاقو مي‌زد. حاجي تكه پاره شده بود. آنقدر قرص خواب بهش داده بودم كه نمي‌توانست از جايش تكان بخورد. نصف رختخواب‌ها كه بهش تكيه داده بود، ريخته بود روش. شيشه‌هاي عينك ته استكانيش سرخ سرخ شده بود.

شوهرم بود، ولي بهش مي‌گفتم حاجي. يك شوهر 75 ساله كه يك زن 27 ساله داشت. كفن زنش هنوز خشك نشده بود كه آمد من را گرفت. بچه‌هاش گفتند رفتي با دخترت ازدواج كردي حاجي؟! راست مي‌گفتند، دخترش كه هيچي، جاي نوه‌اش بودم. دروغ هم مي‌گفت زنش همين بوده كه مرده، دو تا زن صيغه‌اي ديگر هم با يك شناسنامه ديگر داشت. شهرستان زندگي مي‌كردند.

من يك دختر دهاتي بودم، با يك پيشاني كه از آن اول هم بد روش نوشته بود. سيزده سالگي شوهرم دادند به يك نامرد كه خدا نصيب هيچكس نكند. تا مي‌خوردم مي‌زد. فقط مي‌زد. بي‌دليل و با دليل. يك دختر هم گذاشت رو دستم. اسمش را گذاشتم فاطمه. با بدبختي طلا‌ق گرفتم، دخترم را گرفت و ديگر نگذاشت رويش را هم ببينم.

برگشتم دهاتمان ازنا يك جايي نزديك اليگودرز. هنوز سرم را تكان ندادم، بابام شوهرم داد به يك نامرد تو خرمشهر. يك ترياكي كه شلوارش را هم من بايد مي‌كشيدم بالا‌. نشان به اين نشان كه قند و چاي و برنجمان هم هر وقت مي‌آمدم ده، از ننه بابام مي‌گرفتم. مردك اهل كار كردن نبود. پير شده بودم، توي آن جواني. جواني كجا بود؟ بيست سالگي دوباره يك مهر طلا‌ق تو شناسنامه‌ام بود.

ديدم اينطور نمي‌شود. بايد يك كاري مي‌كردم. دختر همسايه‌مان يك مغازه آرايشگري داشت، گفت بيا اينجا كار كن، هم كار ياد بگير، هم يك پولي دربياور. فاطمه را يك طوري شده بود كه يواشكي مي‌رفتم مي‌ديدم. بابام و داداش‌هام كه فهميدند قيامتي كردند كه بيا و ببين. شايد همين بود كه باز دست به سرم كردند، از سرشان بازم كردند. شوهرم دادند به يك پيرمرد كه جاي بابابزرگم بود. گريه كردم، جيغ كشيدم، موهاي سرم را كندم.

يك دختر تو دهات اختياري ندارد از خودش. باباش و برادراش اگر تو سرش هم زدند، بايد سرش را پايين‌تر نگه دارد. شدم زن حاجي كه از زن خدابيامرزش كه تازه هم مرده بود، شش تا بچه داشت. او هم صد تا چاخان سر هم كرده بود. بابام تو ازنا لوبياكار بود، فكر مي‌كرد دخترش را دارد مي‌دهد به يك شوفر پولدار. پولدار چي چي بود. چهار تا تكه طلا‌يي هم كه داشتم، براي حاجي فروختم تا يك پيكان قراضه بخرد، روش كار بكند. زبانم دراز شد و عوضش حضانت فاطمه را گرفتم و آوردمش پيش خودم.

دلخوشيم همين فاطمه بود. گفتم من كه تلف شدم اين درس بخواند يك جايي برسد. اسمش را نوشتم كلا‌س زبان. كاش قلم پام مي‌شكست. خانه‌مان ته خاوران بود، كلا‌س زبانش نزديك ميدان خراسان. خودم هر روز مي‌آوردم و مي‌بردمش. بهنام همان موقع‌ها پيداش شد. مسافركش خطي بود.

گفت: اسمت چيه؟ جواب دادم: من يك زن شوهردارم، اين هم بچه‌ام است. گير داد، پيله كرد. هر روز بيشتر تو گل مي‌رفتم. گفت مي‌آيم شوهرت را مي‌كشم. حيفي تو براي آن پيرمرد. قسمش دادم، گريه كردم. گفت اگر نگذاري خودت يا دخترت را مي‌كشم.

قرار گذاشتيم پارك خاوران، سي چهل تا قرص خواب‌آور گذاشت كف دستم گفت بدهم به حاجي و كاريم نباشد.

حاجي ظهر آمد خانه. سراغ فاطمه را گرفت. گفتم رفته خانه دوستش با هم درس بخوانند. ناهار خورديم. قرص‌ها را ريخته بودم تو پارچ دوغ. حاجي سنگين شد. گفت خوابم مي‌آيد اكرم. گفتم برو بخواب رو تخت. گفت نه همين جا، جلوي كولر يك چرت مي‌زنم. تكيه داد به رختخواب‌ها كه پيچيده شده بود تو چادر شب.

گفت يك جوري‌ام اكرم، سنگينم، سرم درد مي‌كند. نمي‌توانم پاشوم نمازم را هم بخوانم. گفتم خب حالا‌ پاشو. وسط خواب و بيدار گفت نه، بيدار كه شدم، مي‌خوانم و خوابش برد.

زنگ زدند، پرسيدم كيه، هول بودم. دكمه آيفون را زدم و توي دلم آرزو كردم فاطمه باشد. نيم ساعت از وقتي كه بهنام گفته بود مي‌آيم و نيامده بود، گذشته بود و ته دلم قرص بود كه ديگر نمي‌آيد.

بهنام بود. سست شدم، از جلوي در زدم كنار، شيرجه رفت تو شكم حاجي. با همان چاقويي كه دستش بود. حاجي منگ بود. قرص‌ها رمق نگذاشته بود براش. شيشه عينك ته استكانيش خون خالي بود. حاجي نمي‌مرد، يا مرده بود، نمي‌دانم. بهنام روسري دور گردنم را كشيد و حلقه كرد به گلوي حاجي. حاجي دست و پا مي‌زد. خفه پرسيد: چي كار كردي اكرم؟ خودم هم نمي‌دانستم.

بهنام خانه را بنزين خالي كرد و يك كبريت هم روش. سوار ماشين حاجي شديم. فاطمه را برداشتم و گذاشتمش خانه ننه. ننه گفت چي شده اكرم، با حاجي حرفت شده؟ گفتم ننه، كي ديدي تا حالا‌ با حاجي دعوا و قهر كنم. با بهنام رفتيم شمال. حرف زديم، من گريه كردم، او حرف زد.

من را گذاشت پايين. گفت مي‌رود بازار يك خريد بكند، برگردد.

برنگشت، دروغ گفته بود. پليس من را گرفت كه يك زن تنها اينجا چي كار مي‌كند؟ سوار يك اتوبوسم كردند كه مي‌آمد تهران. هيچي پول نداشتم. رسيدم، حلقه‌ام را فروختم تا يك چيز دستم باشد.

در به در مي‌گشتند دنبالم. پيدام كردند. سيزده روز تو آگاهي تحت فشار بودم. قتل و سوزاندن ميت، جفتش افتاده بود گردن من. آخر سر گفتم جريان بهنام را و يك نشاني كه فكر مي‌كردم شايد آنجا بشود پيداش كرد.

با دو تا مامور زن فرستادند مرا به همان نشاني. بهنام خودش در را باز كرد. زد زيرش كه من را مي‌شناسد. او را هم گرفتند.

چند سال است كه فاطمه را نديدم. آبروي خودم و خانواده را بردم. فاطمه حالا‌ پانزده سالش است. هنوز هم دوستم دارد، گاهي صدايش را مي‌شنوم، تلفني. هم جرمم همين جاست. بچه‌هاي حاجي اولش قصاص خواستند، حالا‌ هم كه به ديه راضي شدند، كسي را ندارم كه چنين پولي داشته باشد. ماندم همين جا و دارم مي‌پوسم، الا‌ن چهار سال است. اين يازدهم تير رفتم تو 32 سالگي. خدا مي‌داند چقدر ديگر مي‌خواهم عمر كنم، يا مرگم را كجا و چطور ببينم. پدر مادرها فقط مي‌زايند، انگار زاييدن خيلي كار مهمي باشد. خود ما هشت تا خواهر برادريم. يك برادر فلج و يك باباي پير كشاورز.

خب به چه درد مي‌خورد اين زندگي. مي‌خواهم نباشد. روزي چند دفعه غش مي‌كنم، صرع دارم. مريضم، اعصابم سرجايش نيست. چي كار كنم.

داداشم كه مرد، اخلا‌ق پسرانه‌اش رسيد به من. مثل پسرها لباس مي‌پوشيدم و موهام را كوتاه كوتاه مي‌كردم. با پسرهاي كوچه، قايمكي سيگار مي‌كشيدم، حشيش، يا هرچي كه به دستمان مي‌رسيد.

بابام از 9 سالگي زد كتاب دفترهام را پاره كرد كه ديگر درس بي‌درس. 14 سالگي هم نشستم سر سفره عقد و زن مجيد شدم. 24 سالش بود و مكانيكي كار مي‌كرد. سر سيگار كشيدن مچم را گرفت، بعد ديد نه بابا، خلا‌فم بيشتر است، چيزهاي ديگر هم مي‌كشم. گفت تركت مي‌دهم، غصه نخور. مي‌بردم گردش، با ماشين مي‌چرخاندم اين ور، آن ور. از بس دوستش داشتم، ‌اسمش را ايناها، ببين. با چاقو كندم روي دستم. نگذاشتند زندگي كنيم. حرف كه مي‌زدم مادر شوهرم مي‌گفت تو خفه شو، بچه‌اي، جاريم حسادت مي‌كرد به زندگيم، بس كه خوب بود، تميز بود. اگر ما يك چيزي مي‌خريديم، مي‌رفت يك گران‌ترش را مي‌خريد.

يك روز من را تو سوپري سر كوچه ديد. رفته بودم روغن بخرم. داشتم با سوپري سلا‌م عليك مي‌كردم. تندي نگاهم كرد و رفت.

فرداش از خانه رفته بودم بيرون، ‌وقتي برگشتم، هر چي كليد انداختم تو در، باز نمي‌شد. حالا‌ نگو مجيد قفل را عوض كرده. رفتم خانه مادرم. ديدم رنگ به صورتش نيست. گفتم چي شده؟ يكهو ديدم جاريم و شوهرش و مجيد آنجا هستند. گفتم لا‌بد بابام مرده.

ديدم نه، يك داستان ديگر است. جاريم دسته‌گلي به آب داد كه بيا و ببين. دو كلمه حرف زدن من را با سوپري سر كوچه، گفته هره و كره كردن من با آن يارو. ديگر نفهميدم چي شد! دويدم تو آشپزخانه و يك كارد برداشتم و رگ دستم را زدم.

دستم از كجا تا كجا بخيه شد. مجيد نازم كرد، نوازشم كرد. ولي ديگر زندگيمان، زندگي بشو نبود. بعد از دو سال و نيم مجيد طلا‌قم داد و پسم داد به خانواده‌ام. دوستش داشتم‌، خيلي. ولي ديگر نمي‌خواست باهام زندگي كند.

داشتم ديوانه مي‌شدم. تو خانه بند نمي‌شدم. مي‌چرخيدم براي خودم. خانه‌مان كرج بود و دلم كه مي‌گرفت مي‌زدم اين ور آن ور. دوباره شروع كردم مصرف كردن. شيشه، كراك، هرچي دستم مي‌رسيد.

رضا گلديس خلا‌فكار بود. ولي گفت دوستم دارد. مي‌خواهد بگيردم. گفت ديگر نمي‌خواهد برگردي خانه. منم خر، قبول كردم. هرچند شب، خانه يكي از دوست‌هاش بوديم. رختشان را مي‌شستم، غذا درست مي‌كردم. مي‌گفتم پس كي من را مي‌گيري؟ امروز فردا مي‌كرد.

داشتيم تو باغ فيض راه مي‌رفتيم، به‌اندازه مصرفمان شيشه داشتيم. شب بود، يكهو گفت مي‌آيي برويم شمال؟ گفتم برويم. همين‌طور حرف مي‌زديم از جلوي پايگاه بسيج يك مسجد رد شديم. گرفتنمان. شلوغ شد، ريختند دورمان. رضا يك دفعه يك چيزي چپاند تو جيب من. يك اسلحه بود. گفت تو را نمي‌گردند. اولين بار بود مي‌ديدم رضا اسلحه دارد. من را هم گشتند. اسلحه را رضا گردن نگرفت. گفت مال او نيست. منم كله‌خر، گفتم مال من است. پيش خودم گفتم بالا‌خره شوهرم است، حال نه، دو ماه ديگر، نه، يك سال ديگر كه هست.

كدام شوهر؟ كدام آقابالا‌سر؟ توي 17 سالگي افتادم زندان، ‌خانواده خودم حتي حاضر نيستند يك سند بگذارند. مي‌گويند مي‌زني، فرار مي‌كني; دست ما مي‌ماند تو حنا، آن نامرد هم كه از اساس زده زيرش. هيچي، هيچي نگيرم، 15 سال رو شاخش است. فعلا‌ كه بلا‌تكليفم. به خودم مي‌گويم شبنم خر، خودت كردي، مي‌خواستي نكني.

دستگير شدنم مثل توپ تركيده تو فرديس كرج. همه خبردار شدند. يكي دوبار از اينجا زنگ زدم به مجيد باهاش حرف بزنم. دارم مي‌تركم. دلداريم داده. خودش هم مريض است، روده‌هاش عفونت كرده، بهش گفتم مثل روح من. خنديد، هيچي نگفت.

 

 

 

 

 

 

توصيه وزارت کشور به بانوان: چادر رنگي بپوشيد

میزان نیوز

چهارشنبه 17 مرداد 1386-8 آگوست 2007

حجت‌الله ايوبي" دبير شوراي اجتماعي كشور گفت كه در چهل‌وچهارمين جلسه اين شورا، استفاده و ترويج چادرهاي رنگي توسط بانوان‌و الگوهاي نو در پوشش اسلامي مورد تاكيد قرار گرفت.

ايوبي درگفت‌وگو با ايرنا با بيان‌اينكه استفاده از چادرهاي رنگي‌دربسياري‌ازمناطق كشور مرسوم بوده و هست ، افزود: در شوراي اجتماعي كشور تاكيدشد كه بانوان ايراني‌مي‌توانند در كناراستفاده‌از چادرهاي مشكي از چادرهاي رنگي نيز استفاده كنند.

معاون امور اجتماعي و شوراهاي وزارت كشوراظهارداشت: در جلسه اين شورا به نوآوري در عرصه پوشش اسلامي از جمله رنگ‌ها و مدل‌هاي متنوع پوشش بانوان تاكيد شد.

وي تصريح كرد: در جلسه امروز شوراي اجتماعي كشور همچنين تصويب شد كه جشنواره بانوان ايران زمين هر سال درسراسر كشور برگزار شده و اين جشنواره تلاش كند تا به‌سمت تنوع درمدل‌هاي لباس پيش‌رفته تا هرچه بهتر و بيشتر فرهنگ پوشش اسلامي ايراني تقويت و نهادينه شود.

ايوبي از تصويب كليات طرح مديريت پيشگيري آسيب‌هاي اجتماعي در مدارس كه توسط وزارت آموزش و پرورش ارايه شده بود در اين شورا خبر داد.

معاون وزير كشور گفت : قرار است آموزش و پرورش برنامه عملياتي خود را در خصوص اجراي اين طرح به شوراي اجتماعي كشور ارايه دهد.

 

 

 

 

روایت تحلیلی سنگسارها ؛ از "مشهد" تا "تاکستان

عصر ایران

چهارشنبه 17 مرداد 1386-8 آگوست 2007

آخرين ديدار مادر و فرزندانش شب پيش از اجراي حكم است. او سخت مي‌گريد اما هنوز اميد دارد به اينكه همچون ديگر سنگساري هم‌بندش، تا مرحلة اجراي حكم پيش رود اما نه براي اجرا، بلكه براي آشنا شدن با مرگ خونباري كه تنبيهش است براي دامان آلوده.

تحقيق دربارة گزارشي كه پيش رو داريد، يك سال و دو ماه به‌طول انجاميد. در اين يك سال‌ و اندي، اتفاق‌هاي زيادي براي محكومان به سنگسار رخ داده است. شروع تحقيق براي اين گزارش، زماني بود كه زن و مردي در مشهد سنگسار شدند و اينك كه زنان راهي چاپخانه است، پانزده روز از سنگسار مردي در تاكستان مي‌گذرد.

اما آنچه در اين فاصلة زماني رخ داده، چه از نظر راوي ـ گزارشگر ـ چه از منظر افكار عمومي و پرسش‌هاي آن و چه از جنبة واكنش مراجع قضايي و حقوقي تغييرات فراواني داشته است.

وقتي اين گزارش را مي‌خوانيد، قصة روايت هنوز پايان نيافته است. چند دقيقه پيش از آنكه اين سطور را به‌عنوان مقدمه بنويسم، دختر كبري، يكي از محكومان به سنگسار كه توبه‌نامه‌اش چندي پيش براي سومين بار در كميسيون عفو و بخشودگي قوة قضاييه رد شد، در تماسي تلفني، از نگراني براي مادرش با وجود اتفاق‌هايي مثل ماجراي تيرماه تاكستان گفت. او در ميان هق‌هق گريه‌اش مي‌پرسيد:فكر مي‌كني مادرم را هم سنگسار كنند؟

جوابي برايش نداشتم. تا يك ماه پيش با اطمينان به او مي‌گفتم كه با وجود يك بار اجراي حكم در مشهد، اين اتفاق ديگر رخ نداده و در توقف اجراي حكم، اصرار وجود دارد. اما چه مي‌شود گفت به دختري كه هر شب خواب سنگ مي‌بيند؟

اين گزارش تلاش داشته است به سنگسار نه‌فقط به‌عنوان يك حكم قضايي، بلكه به‌عنوان سرانجام پرخشونت يكي از ناهنجاري‌هاي اجتماعي بنگرد. در تحقيق يك سال و چندماهه‌ام دريافتم كه اكثر قريب‌به‌اتفاق زنان محكوم (بجز يك مورد از ده مورد) تجربه‌هاي مختلفي از خشونت در زندگي داشته‌اند. بسياري از آنها توان اقتصادي دفاع حقوقي (با وكيل تعييني) از خود را نداشته‌اند. هريك از راهي به اين پايان رسيده‌اند، و حتي برخي، به‌اجبار و از سوي همسر قانوني، فروخته مي‌شدند، اما به‌دليل اينكه توان دفاع از خود را نداشتند، به جرم زناي محصنه، محكوم به سنگسار شدند.

بسياري از حقوقدانان و فقها معتقدند كه قانون به مجريان خود براي صدور حكم در چنين مواردي سخت گرفته است. چنان سخت كه در تصور ايشان، رسيدن به علم، يا شهادت و اقرار، بسيار دشوار و شايد غيرممكن به‌نظر مي‌آيد. شواهد اين گزارش ولي خلاف اين ادعا (يا تصور) را ثابت مي‌كند.

طبق مادة 83 قانون مجازات اسلامي در ايران، مجازات زناي محصنه (زناي مرد زن‌دار و زن شوهردار) حد رجم، يعني سنگسار است. قانون براي اثبات احصان در زناي زن و مرد همسردار شرايط سختي مقرر كرده است اما در صورت اثبات اين شرايط، كه برخي آن را تا حدي سخت توصيف مي‌كنند كه امري غيرممكن مي‌دانند، صدور حكم براساس قانون خواهد بود.

طبق مادة 102 قانون مجازات اسلامي، مرد را تا كمر و زن را تا بالاي سينه در گودالي فرو مي‌كنند و طبق مادة 104، با سنگ‌هايي كه نه چنان بزرگ باشد كه زجر زاني، زود به پايان رسد و نه چندان ريز كه سختي عقوبت بر جانش ننشيند، سنگسار مي‌كنند.

مادة 103 همين قانون تصريح مي‌كند كه چنانچه اثبات جرم براساس شواهد و ادلة شاهدان عادل (چهار مرد عادل، يا سه مرد عادل و دو زن) باشد، فرار زاني از گودال حفرشده، كمكي به نجات محكوم نمي‌كند و او همچنان به قبر سنگ‌آجين‌شده‌اش بازگردانده خواهد شد تا در آن نفس آخرش را به پايان برد. ولي اگر فردي اقرار شخصي به زناي محصنه كند، در صورت گريز از گودال و سنگ، مي‌تواند جان ‌به‌در برد و خونش به او بخشيده مي‌شود.

مجازات سنگسار اگرچه خاص كشور ما نيست و در كشورهاي عربستان، پاكستان، سودان، نيجريه و امارات متحدة عربي هم قانوني است، اجراي آن تنها در دو كشور ايران و عربستان شكل قانوني به خود گرفته است و در ساير كشورها كه افغانستان و عراق را نيز بايد به آنها افزود، سنت‌هاي اجتماعي و قومي، اجراكنندة اين مجازات پرخشونت‌اند.

 

سنگ، نقطه، پايان

 

جوان كرده‌اي با اين چادر گل‌گلي! ترگل و ورگل. هنوز شب قدم مي‌زند اين حوالي. چه زود بلند شده‌اي! اووه! هنوز كو تا سپيده؟ خروپف بچه‌ها را نمي‌شنوي؟

ظرف‌ها را خودمان مي‌شوريم. ناسلامتي برايت جشن گرفته‌ايم، جشن خداحافظي. خودمان جمع و جور مي‌كنيم اتاق را. در آن آينة كوچك دنبال چه مي‌گردي؟ چه خوب كه تاريك است زير اين سقف كوتاه لعنتي و پيدا نيست آوار ده سال جواني كه در نگاهت هنوز اميد آبادي دارد.

 

پاورچين پاورچين مي‌روي بيرون از اتاق و خاطرات دلتنگي‌ها و گريه‌ها و شب‌بيداري‌هاي ما را زير چادر گل‌گلي‌ات جمع و جور مي‌كني. در قژ‌قژ‌كنان بسته مي‌شود و اشك، بي‌تاب و روان، بين ما ديوار مي‌كشد.

خاله زهرا دوستت داريم، اما دوست ندارم كه بگويم جايت بين ما خالي است. به آسمان آبيِ بي‌ديوار، سلام ما را مي‌رساني؟

 

تو رفتي و نشستي زير بلندگوي راهرو كه نفيرش هميشه دلم را از جا مي‌كند. ما هم در انتظاريم. همه به ظاهر خوابيده اما منتظريم تا تو را صدا كنند. زهرا غ. را. خاله زهراي شب‌هاي دلتنگي سال 79 و 80 اوين را.

صدايت مي‌كنند. سراسيمگي‌ات را از صداي كوبيده شدن در آهني مي‌فهميم. سحر در راه است.

چشم‌هايم بر هم مي‌روند. بعد از ده سال انتظار، فردا در انتظار توست.

ظهر فردا اما بنديانِ تازه‌ازراه‌رسيده قصة ديگري با خود آورده‌اند. آنها به جرم بدحجابي و جرايمي از اين دست دستگير شده‌اند. در سپيده‌دمي كه هم‌بندهاي زهرا او را با سلام و صلوات تا در آزادي بدرقه كردند، دستگيرشدگان را به تماشاي سنگسار زني بردند كه تا زير گردن در خاك فرو رفته بود. زني كفن‌پوش كه بعد از دريده شدن كفنش، سيماي ميانسالي و ده سال انتظار آزادي در چهره‌اش جز هراس ويرانه‌اي نبود.

بنديان تازه‌ازراه‌رسيده، هريك به زبان خود، با حرف و اشاره و نمايش، گوشه‌اي از پايان حكايت آن سپيدة سنگين را بازگفتند. اما آنچه از دل آن ديوارها بيرون آمد قصه‌اي بيش نبود.

سعي مي‌كرد بيرون بيايد. همة ما به وجد آمده بوديم. تشويقش مي‌كرديم. آرزو مي‌كرديم بتواند. خاك‌ها را كنار مي‌زد. تمام تنش خونين بود. صداي ما دَم گرفت. صدايش مي‌كرديم: تو مي‌تواني، مي‌تواني، مي‌تواني... التماس مي‌كرديم، گريه مي‌كرديم، و يكي دو نفر هم از حال رفته بودند. او توانست! بيرون آمد، از لابه‌لاي خون و خاك. هوا گرگ و ميش بود اما به‌خوبي مي‌ديديم. او توانست! فرياد شادي ما به آسمان رفت. از ياد برديم سؤال خودمان را: براي چه ما را به اينجا آورده‌ايد؟ براي چه بايد شاهد مرگي چنين دهشت‌بار باشيم؟ دست زديم. هورا كشيديم... ولي ناگهان زن، مثل سطل آبي، پخش شد ميان خون و خاك.

قصه‌ها به هم دوخته شد تا نمايش، تصوير كاملي بسازد از پايان زندگي خاله زهراي غ.، زنداني بند نسوان اوين، سال 1380، محكوم به ده سال زندان و سنگسار.

حكايت زهرا، چندي پس از اجراي حكم، در صحن عمومي مجلس ششم، از زبان يكي از نمايندگان، در گزارش فصلي آن سال خوانده شد. اين نمايندة مجلس خبر را از قول زني به نام سهيلا خ. نقل مي‌كرد كه ناخواسته به تماشاي اين نمايش خونين برده شده بود و ادعا مي‌كرد كه از آن پس دچار اختلالات رواني شده و نمي‌تواند به زندگي عادي خود بازگردد.

در دي‌ماه 1381، پس از پايان دور سوم گفت‌وگوهاي ايران و اتحادية اروپا دربارة حقوق بشر، اعلام شد كه رئيس قوة قضاييه دستور منع صدور حكم سنگسار را صادر كرده است.

در مي‌زند خبر

اواسط روزهاي گرم خرداد است. مشغول نوشتنم. پشت ميز كار و زير باد خنك كولر. تلفن زنگ مي‌زند. دوستي است از مشهد. تازه از سفر رسيده. يكي از آن دوستاني كه خاطرات سال‌هاي دور را همچون لوحي نفيس برايت نگه مي‌دارند، گاهي به زنگي و گاهي ديداري و گاه سفري. خوش‌وبش طولاني مي‌شود و معلوم است چيز ديگري هم علاوه بر احوال‌پرسي گوشي را در آن گرما به دست او داده است. مي‌پرسم و او قرار را به وقتي ديگر حواله مي‌كند. كنجكاو، وقت‌ ديگر را پي مي‌گيرم. پرس‌وجويش دربارة گزارش‌هايم در مجلة زنان است و اينكه آيا همچنان آنها را پي مي‌گيرم يا نه. تأييد كه پيگيرم، مطمئن. پس شروع مي‌كند.

 

مي‌داني كه يك ماه پيش يك زن و يك مرد در بهشت رضا سنگسار شدند؟

نه! اشتباه مي‌كني. از پروندة چند سنگساري در زندان‌هاي تهران و تبريز و اهواز خبر دارم ولي حكم هيچ‌كدام از آنها اجرا نشده و نمي‌شود. مي‌دانم كه از سال 81 هيچ حكم سنگساري اجرا نشده و نمي‌شود.

من سند دارم. دليل دارم. اگر شك داري، بلند شو بيا اينجا خودت دنبال كن.

خوب، دليلت چيست؟

حرف‌هايي كه شنيده‌ام. اينجا خيلي‌ها در اين باره مي‌دانند، اما كسي راحت حرفش را نمي‌زند.

 

و خبر مثل قصه‌اي چنين شروع مي‌شود: اسمشان محبوبه و عباس بود. خويش بودند. آنها را به غسالخانه بردند. غسل دادند و كفن كردند. بقيه را مي‌شود حدس زد. التماس محكوم، دعوت به توبة مجري. توبه‌ها خوانده مي‌شود. مي‌شود حدس زد حال مادري را كه نگاه چهار فرزندش، در هراسشان از سنگ، دودو مي‌زند. مي‌شود تنگي نفس را حدس زد در تابوتي از پيش آماده‌شده. سخت نيست صداي التماس را شنيدن. هنوز هم اگر در بهشت رضا سراغ 17 ارديبهشت 85 را بگيريد، كسي قادر نيست برايتان اوج درماندگي دو انسان را توضيح دهد. اما دمي پلك برهم نهيد و دو انسان سپيدپوش را تا نيمة بدن در خاك سياه و شب سياه تصور كنيد. شايد مرده باشند پيش از آغاز ريزش سنگ. شايد قلبشان از ترس و حس حقارت ايستاده باشد يا تركيده باشد از شدت ضربان.

تكة بعدي اين پازل، سنگي است كه پرتاب مي‌شود. اما پيش از آن گويا لازم است حاضران را از ثواب پرتاب سنگ، و در پي آن از فوايد پالودگي روحِ سخت آگاه كنند. كسي بايد ترغيب كند لشكري را در سپيده‌دم يك روز بهاري، در گورستاني خارج از شهر، كه چنين حكمي را اجرا كنند.

راستي، محبوبه و عباس آيا توبه نكرده بودند؟!

 

تصوير ذهني، خبر را كامل نمي‌كند. تلفني كه خبر را از شهر مشهد داده قطع مي‌شود و تا چند دقيقه همچنان بوق اشغال از گوشي به‌جامانده در ‌لاي انگشتان شنيده مي‌شود.

سه هفته‌اي طول مي‌كشد تا پس از آن پيغام راهي مشهد شوم. نيازمند اطلاعات بيشتري هستم. خبر كه دقيق و شفاف منتشر نشود، شايعه پشت شايعه از دل آن بيرون مي‌آيد و داستاني كه مي‌شنوي، گاه بسيار فاصله دارد با آنچه در عالم واقع رخ داده است.

داستان‌هايي كه از مشهد مي‌رسد بسيار ضدونقيض است. پاي بسياري را وسط مي‌كشند. اين است كه پيش از آنكه راهي مشهد شوم، خودم را آماده مي‌كنم تا با داستاني پدرخوانده‌وار روبه‌رو شوم، كه البته چنين نيست. واقعيت ساده‌تر از آن است كه فكر مي‌كنم.

 

مشهد، مجتمع قضايي شهيد مطهري، شعبة 28 دادگاه عمومي

 

صبح زود مي‌رسم مشهد. به قدري با عجله از محل اقامتم راهي دادگاه مي‌شوم كه كيف پولم جا مي‌ماند و مجبور مي‌شوم تا بعدازظهر تاكسي تلفني را در اختيار نگه دارم تا بازم گرداند.

ساعت حدود 10 صبح است و من ايستاده‌ام پشت در اتاقي كه شعبة 28 دادگاه عمومي است. داخل مي‌شوم و از منشي شعبه سراغ قاضي وفادار را مي‌گيرم. با دو، سه هفته پرس‌وجو، اطلاعات اولية پرونده را به‌دست آورده‌ام. منشي از ترفيع مقام قاضي وفادار مطلعم مي‌كند و اينكه چندي است از رياست اين شعبه به دادگاه تجديدنظر منتقل شده است. من‌ومن‌كنان سراغ آن پرونده را مي‌گيرم. منشي، همچنان كه با من حرف مي‌زند و به جمع كردن پرونده‌هاي روي ميز مشغول است، با شنيدن اسم آن پرونده ناگهان دست نگه مي‌دارد و سر بلند مي‌كند. انگار چيز غريبي شنيده است. تازه خودم را معرفي مي‌كنم و معرفي‌نامه‌ام را نشان مي‌دهم.

معرفي‌نامه را مي‌گيرد و به اتاق سمت راست وارد مي‌شود تا از قاضي كوثري، كه اينك رئيس اين شعبه است، دستور لازم را بگيرد.

دقايقي بعد به اتاق سمت راست وارد مي‌شوم. دلم كفتر گرفتاري است كه بال بال مي‌زند. قاضي كوثري، برخلاف چهرة جدي‌اش، آرام و مهربان علت پيگيري‌ام را مي‌پرسد.

توضيح مي‌دهم. دربارة مسائل زنان، حقوق زنان، كارم و چشم‌اندازي كه گرچه دور است ولي كشانده ما را به آن راهِ هرچند سنگلاخ.

قاضي پرحوصله مي‌شنود و پرسش و پاسخمان ادامه مي‌يابد. حيف كه نه اجازة نوشتن مي‌دهد و نه ضبط كردن حرف‌هايش را، بجز اين يك جمله كه فراموش نكن قاضي فقط مكلف به اجراي قانون است!

از مجتمع قضايي شهيد مطهري راهي دادگاه تجديدنظر مي‌شوم. پيدا كردن حاج‌آقا وفادار در ساختمان پنج‌، شش طبقة دادگاه تجديدنظر استان خراسان كار سختي نيست.

قاضي وفادار را در اتاق كوچكش مي‌يابم. صحبتم با او به درازا نمي‌كشد. قاضي صحبت كردن دربارة صدور حكم سنگسار و انتشار صحبت‌هايمان را منوط به اخذ مجوز مي‌داند.

آن نيم‌روز و يك روز پس از آن، در دادگستري خراسان رضوي، وقتم را بين روابط عمومي و دفتر حفاظت اطلاعات و حتي دفتر دادستان تقسيم مي‌كنم و براي مصاحبه با قاضي نتيجه نمي‌گيرم. اما اين رفت و آمدها نكته‌هاي ديگري را روشن مي‌كند. مهم‌ترين آنها اينكه كسي كنجكاوانه و بي‌پرده مي‌گويد: ما كه مجوز نداديم مطبوعات بنويسند سنگسار، همه نوشتند اعدام! پس شما از كجا فهميديد؟ و وقتي ناباورانه از علت صدور اين دستور مي‌پرسم، تازه متوجه مي‌شود كه ظاهراً نبايد اين را مي‌گفته است.

در پاگرد پلكاني كه مردم بسياري در آن، به دادخواهي، پي عدالت را مي‌گيرند، سؤال من بي‌جواب مي‌چرخد كه اگر بناست حكمي طبق قانون صادر و اجرا شود، و نتيجة اين مجازات هم عبرت‌آموزي مردم عنوان مي‌شود، چگونه سخن گفتن از آن منوط به كسب مجوز و انتشار خبر آن ممنوع است؟! آن هم در شرايطي كه هيچ‌كس انكار نمي‌كند كه چنين حكمي اجرا شده است.

نگاهت مي‌كنند. پچ‌پچ مي‌كنند. معرفي‌نامه‌ات را دست به دست مي‌چرخانند و در نهايت ارجاعت مي‌دهند به بخشي ديگر. تنها پاسخي كه در رد و بدل شدن اين پرسش و پاسخ‌ها بدان مي‌رسم حرف حكيمي است در ميان همان جماعت پاگردنشين عدالت‌جو: قاضي فقط تابع قانون است. آنچه در پي آن آمده‌اي در قانون هست يا نيست؟ گفتم هست. گفت: نيست! دستور از بالا مي‌تواند جلو اجراي يك حكم را بگيرد كه آن هم تابع شرايط جامعه است. اما هيچ دستوري نمي‌تواند جلو صدور حكم را بگيرد. قاضي فقط و فقط تابع قانون است و در صدور حكم قانوني، بايد مستقل و آزادانه اعمال نظر كند. پس سؤالت را در جاي ديگري دنبال كن. سؤال را در جاي ديگر پي مي‌گيرم. آنچه دربارة خبر منتشرشده در مطبوعات شنيده‌ام درست است.

شهرآرا، يكي از نشريات محلي خراسان، 13 روز پس از اجراي حكم در 17 ارديبهشت 1385، در صفحة حوادث خود نوشته است: سرانجام حكم الهي اجرا شد. در متن اين خبر، كه در آغاز آن از محبوبه به‌عنوان قاتل نام برده شده (در حكم صادرشده جرم وي معاونت در قتل است)، شرحي از چگونگي دستگيري محبوبه و عباس، و اعتراف آنان به قتل همسر محبوبه نوشته شده است.

در بخش ديگري از اين خبر آمده است: متهمان به خواستة مدعي‌العلوم به اشد مجازات يعني اعدام محكوم شدند. حكم صادرشده پس از اعتراض متهمان به شعبة 28 ديوان عالي كشور ارسال شد كه قضات باتجربه اين حكم را پس از بررسي و توجه به زواياي پرونده تأييد كردند. صبحگاه ارديبهشت‌ماه جاري (در متن خبر تاريخ روز اجراي حكم نيامده است) حكم توسط اولياي ‌‌دم براي هر دو متهم اجرا شد و آنان با حضور مسئولان اجراي احكام، به مجازات عمل خود رسيدند.

اين خبر با تأكيد بر اعدام محكومان در حالي منتشر مي‌شود كه مجازات رجم در پروندة شمارة 83142 شعبة 28 دادگاه عمومي‌ـ‌حقوقي مشهد، دادنامة 1731041ـ31/6/1384 به‌صراحت عنوان شده است.

از سوي ديگر، در جواز دفن محبوبه، به استناد گواهي فوت شمارة 471، مورخ 17/2/1385 كه سازمان بهشت رضا آن را صادر كرده است، علت نهايي منجر به فوت متوفي قتل قانوني (اعدام‌هاي غيرجنگي) اعلام شده است. در جواز دفن صادرشده از سوي سازمان پزشكي قانوني (ادارة كل پزشكي قانوني استان خراسان) نيز علت فوت خونريزي مغزي و عوارض آن در اثر اصابت جسم سخت عنوان شده است.

گرچه در اين دو گواهي كتبي و قانوني، اثري از واژة سنگسار ديده نمي‌شود، اما كنار هم قرار گرفتن دو عبارت قتل قانوني و خونريزي در اثر اصابت جسم سخت ما را به چيزي جز واژة سنگسار نمي‌رساند.

 

محبوبه كيست؟

در تكاپوي اطلاع از نحوة اجراي حكم محبوبه م. و عباس ج. پي‌جوي علت وقوع جرم نيز هستم.

فائقه طباطبايي، وكيل تسخيري محبوبه، را ساعت 9 شب، خسته در دفتر كارش ملاقات مي‌كنم. همه رفته‌اند، حتي منشي. وكيل محبوبه كه زن مصممي به‌نظر مي‌رسد در اين گمان است كه يا مجرمم يا شاكي. اما سر حرف كه باز مي‌شود، ناراحتي به‌وضوح در چهره‌اش نمايان مي‌شود. علتش را مي‌فهمم. اصولاً كسي دوست ندارد از اين پرونده سخن بگويد.

پيش از اين نيز با موارد مشابهي برخورد كرده‌ام. وكيل براي دفاع، جدا از مستندات بيروني، نيازمند ميل و رغبت دروني هم هست. معمولاً وكلاي تسخيري پرونده‌هاي جنايي يا پرونده‌هاي منافي عفت، اگر صرفاً به اتهام موجود در پرونده بپردازند و علاقه‌اي به آسيب‌شناسي اجتماعي يك پروندة حقوقي براي بهره گرفتن از نتايج آن در دفاع خود نداشته باشند، نسبت به چنين پرونده‌هايي بي‌رغبت‌اند. حتي اگر دفاعشان، بر طبق اصول حقوقي و مستندات كافي، به‌درستي پايان گيرد.

فائقه طباطبايي مي‌گويد: معاونت در قتل و رابطة نامشروع محرز بود. دلايل همه بر ضد موكلم بود. او خودش به همه‌چيز اعتراف كرده بود. من با وجود اينكه مي‌دانستم مقصر است، دفاعم را متمركز كردم بر احساسات و عواطف اين زن، اينكه ادعا كرده بود همسرش به او خيانت مي‌كرد، اينكه معمولاً اين زنان قدرت و اعتمادبه‌نفس پاييني دارند. اما دفاع فائقه طباطبايي چيزي را به نفع محبوبه م. تغيير نمي‌دهد. از او كه دربارة اجراي حكم مي‌پرسم، مي‌گويد: خوشبختانه چيزي به من ابلاغ نشد. اما روزنامه‌ها نوشتند او اعدام شد.

مي‌پرسم: محبوبه توبه‌نامه هم نوشته بود؟ مي‌گويد بله. مي‌پرسم: پذيرفته نشد؟ طباطبائي پاسخ مي‌دهد: من در جريان توبه‌نامة ايشان نيستم. وقتي بعد از صدور حكم، تلفني از زندان با من صحبت كرد، گفت كه آن را نوشته ولي نمي‌دانم كه توبه‌نامه را فرستاد يا نه.

پروندة 83142 شعبة 28 دادگاه عمومي‌ـ‌حقوقي مشهد شاكي خصوصي داشت. اتهامي كه محبوبه م. در آن به گذشت اولياي‌ دم نياز داشت، معاونت در قتل همسرش محمد بود. دو فرزند بالغ او از خون پدر گذشتند، اما مادربزرگ پدري كه سرپرستي دو فرزند خرد او را به عهده گرفته بود رضايت نداد. محبوبه براي اين اتهام به 15 سال زندان محكوم شد.

اما اتهام زناي محصنه كه، با اقرار وي در زندان، به او تفهيم شده بود، نياز به 15 سال انتظار پيدا نكرد و 8 ماه پس از صدور حكم (28 شهريور 1384) در سحرگاه 17 ارديبهشت 1385 به اجرا درآمد.

 

بهشت رضا

سي كيلومتر آن‌سوتر از شهر مشهد، در مسير جادة فريمان، بهشت رضا انگار ييلاقي است در وسط هرم داغ خاك خراسان رضوي. ضلع شرقي قبرستان منتهي مي‌شود به منبع آبي. بهشت رضا بزرگ و پردرخت است. نشاني از محل دفن محبوبه و عباس ندارم، حتي نمي‌دانم سراغ قبرهاي آنان را براي چه گرفته‌ام.

در ضلع جنوبي قبرستان منطقه‌اي است به نام خاكي كه در شمال آن منطقة وسيعي است محصور با درختان توت و به گمانم چنار ـ مكاني كه معمولاً چنين احكامي در آنجا به اجرا درمي‌آيد.

راهي دفتر ثبت اسناد سازمان بهشت رضا مي‌شوم. كسي كه به من پاسخ مي‌دهد، احتمالاً از علت توضيحات من بي‌خبر است.

 

محبوبه م. تاريخ دفن: 17/2/1385.

علت فوت؟

دلم مثل سير و سركه مي‌جوشد. صدايم را پايين مي‌آورم:

معلمم بود

نگاهم مي‌كند و غريب![ نام پدرش را هم نمي‌داني؟

نه! گفتم كه معلمم بود.

دو سه كلمه تايپ مي‌شود. اپراتور اخم‌هايش درهم مي‌رود.

اينكه سنگساري است!!

دستپاچه مي‌شوم. پس علت فوت سنگسار عنوان شده است. با عجله جواب مي‌دهم.

بله، مي‌دانم. ممكن است آدرس قبرش را بدهيد؟

و زن بر تكه كاغذي مي‌نويسد: بلوك 40، رديف.

 

آنچه بر سنگ قبر محبوبه نوشته شده شايد جست‌وجوي آن ظهر داغ تموز را در بيابان‌هاي اطراف مشهد برايم توجيه كند. اين زن ـ هرچند خطاكار ـ مادر فرزنداني است كه بر سنگ قبرش نوشته‌اند: مادرم، عشق و اميدم بودي/ باعث روي سپيدم بودي/ هر زمان غصه به من رو مي‌كرد/ بهترين يار و نويدم بودي.

 

آخرين ديدار مادر و فرزندانش شب پيش از اجراي حكم است. او سخت مي‌گريد اما هنوز اميد دارد به اينكه همچون ديگر سنگساري هم‌بندش، تا مرحلة اجراي حكم پيش رود اما نه براي اجرا، بلكه براي آشنا شدن با مرگ خونباري كه تنبيهش است براي دامان آلوده. بي‌خبر كه سپيده‌دم فردا نه داماني در كار است و نه ننگي. خون است و خاكي كه او را زنده زنده مي‌خورد.

 

مرگي چنين سخت؟ چرا؟

 

دختر خان بودن يكي از ويژگي‌هايش اين است كه نمي‌تواني با خواستگاري كه دوستش داري بروي زير يك سقف. مجبوري تن بدهي به خواستة بزرگ‌ترهايي كه بيشتر از دل تو، به نامداري خود و بزرگي خاندان مي‌انديشند.

محبوبه در خانواده‌اي هشت‌فرزندي در يكي از آبادي‌هاي معروف و خوش ‌آب‌وهواي خراسان به دنيا آمد. پدرش ارباب محل بود و به‌راحتي دختر به غير نمي‌داد. محبوب (دوروبري‌ها چنين صدايش مي‌كردند) دانشسراي مقدماتي را كه تمام كرد، خواستگارها پاشنة در خانه را از جا درآوردند. خواستگاراني كه دل دختر نزد يكي‌شان گرو بود. اما رأي پدر چيز ديگري بود. او دختر به رعيت نمي‌داد، حتي از نوع تحصيل‌كرده‌اش. پس محبوب، بدون حرف و حديث و با توافق دو ارباب منطقه، شد نامزد محمد، پسر خان ديگر. محمد سوادش را تا سيكل رسانده و از آن پس قيد تحصيل را زده بود.

كسي از دختر نپرسيد چرا دوستش نداري. كسي نپرسيد چرا وقتي نامزدت در مي‌زند، پشت برادرهايت پناه مي‌گيري و التماس مي‌كني كه: بگوييد محبوب نيست!، كسي ندانست پشت پشته‌هاي رختخوابي كه پناهگاهش مي‌شد در گريز از نامزد ازراه‌رسيده، چقدر گريه مدفون شد. كسي نپرسيد و او نيز پاسخي نداد. سر به زير انداخت و دلش را در خانة پدر دفن كرد تا بشود زن پسر خان ديگر.

سقف مشترك اما چيزي را عوض نكرد. بچه‌ها هم چيزي را عوض نكردند. اصولاً چيزي براي عوض شدن وجود نداشت. نياز به عوض شدن در زير يك سقف مشترك، نيازي يك‌جانبه نيست. دو طرف كه تغيير را نخواهند، زندگي مي‌شود صحنة نبردي كه هر روز، جز خسارت و تلفات، چيزي به بار نخواهد آورد. بچه‌ها بزرگ‌ترين خسارت‌ها را در اين نبرد مي‌بينند.

محبوب در اعترافاتش بارها و بارها به روابط خارج از ازدواج همسرش اشاره مي‌كند و مي‌گويد كه او هم مي‌خواسته از شوهرش انتقام بگيرد. يكي از آشنايان او مي‌گويد: روزي از مدرسه (محبوب معلم بود) زودتر به خانه رفت تا به قول خودش مچ‌گيري كند، و كرد.

همسرش ابايي نداشت از اينكه بساط عيشش را در خانة خودش، كه زن و چهار بچه‌اش در آن زندگي مي‌كردند، بگستراند. گسترانده بود، و قيامتي شد وقتي محبوب، بي‌وقت، وارد شد. اما كو حيا؟ همانجا بود كه زن، به نفرين، با خشم بر سر همسرش فرياد كشيد كه: عين همين كار را با تو مي‌كنم كه بداني چه مي‌كشم! اما بابت همين خشم و نفرين و نفرت چنان كتك خورد كه تا مدت‌ها تنش كبود و دلش خون بود.

از آن آشنا مي‌پرسم: بچه‌ها چطور؟ روابطشان با پدرشان چطور بود؟ مي‌گويد: خوب نبود. نمي‌دانم چرا. شايد به‌خاطر اينكه با مادرشان مشكل داشت. كلاً نسبت به زندگي خانوادگي‌اش خيلي بي‌توجه بود. لوطي بود و كمي هم لات‌منش.

مي‌گويم: بين لوطي و لات خيلي فرق است! پاسخ مي‌دهد: بود، هر دو را بود. خيلي اهل رفيق و رفاقت بود. آدم بامرامي بود. پشت مرده هم كه حرف مي‌زنيم بايد واقعيت را بگوييم. سفره‌اش را به دست‌ودل‌بازي پهن مي‌كرد. اما لات هم بود. سرش به خانه و زندگي‌اش نبود ديگر. به مردي كه دائم عربده بكشد سر زن و بچه‌اش چه مي‌شود گفت؟

محبوب بارها به انتهاي خط رسيد. طلاق خواست. اما كسي كه حق انتخاب در ازدواج نداشته آيا حق طلاق دارد؟ براي اثبات عسر و حرج و ضرورت طلاق نياز به حمايت داشت. اما خانوادة دو طرف، هميشه مخالفت كردند.

پدرش كه بقاي نام خاندان را با وصلتي مصلحت‌انديشانه تضمين كرده بود، حاضر نبود حتي به‌خاطر اعتياد يا خيانت داماد، اين ضمانت را بي‌اعتبار كند. او لباس بازگشت دختر به خانة پدري را همرنگ لباس عروسي، يعني كفن مي‌دانست.

از آن سو، بقية خانواده نيز محبوب را به تحمل و مدارا دعوت مي‌كردند و از اعتراض نسبت به خشونت‌هاي همسر هوس‌باز و ناسازگاري با او برحذرش مي‌داشتند.

ماجراي درخواست طلاق نيز كم‌كم قصه‌اي تكراري و بي‌سرانجام شد، مثل همة روابط ديگر اين دو همسر، زير آن سقف نامطمئن.

ولي همة اين پس‌زمينه‌ها، در زير باران سنگي كه فرود آمد، روايت‌هاي فراموش‌شده‌اي شد كه به كار دفاع از زندگي محبوب نيامد. او خيلي پيش از 28 شهريور 1384 محكوم شده بود. از همان روزي كه با چشمان سرخ و دل سياه، بر سر سفرة سپيدي نشست كه هيچ‌كس در آن حق انتخابي برايش در نظر نگرفته بود. هرچند كه مي‌دانم اين روايت نيز نه محكمه‌پسند است و نه توجيه آنچه محبوب كرد و قصه‌ساز شد.

محمد به‌دست عباس، كه از خويشان محبوب بود، به قتل رسيد. هشت سال بعد عباس دستگير شد و اعتراف كرد كه محبوب نيز وي را در اين قتل ياري كرده است. محبوب هم دستگير شد. هر دو به داشتن رابطة نامشروع خارج از ازدواج اعتراف كردند. آنها محكوم شدند و ظرف كمتر از هشت ماه، در سحرگاه يك روز ارديبهشتي پرسنگ، حكمشان در بهشت رضاي مشهد به اجرا درآمد.

 

تشكيل كمپين قانون بي‌سنگسار

انتشار خبر اجراي حكم سنگسار در رسانه‌هاي مكتوب ايران عملاً با مقاومت و انكار روبه‌رو شد. اين در حالي بود كه در بيانية كمپين قانون بي‌سنگسار، بر لزوم تغيير قوانين مخالف حقوق بشر و قوانين تبعيض‌آميز تأكيد و لغو اين مجازات از قانون درخواست شد.

در اين بيانيه، همچنين نام 9 زن و 2 مرد محكوم به سنگسار ذكر شد كه هر آن احتمال اجراي حكم برايشان وجود داشت.

نخستين بازتاب‌هاي رسمي انتشار اين بيانيه، تكذيب مقام‌هاي اجرايي و مسئولان قضايي بود.

مرحوم جمال كريمي‌راد، وزير دادگستري و سخنگوي وقت قوة قضاييه، در 29 آبان 1385، در جمع خبرنگاراني كه براي مصاحبة مطبوعاتي مقرر، در كاخ دادگستري جمع شده بودند، منكر اجراي حكم و حتي صدور آن شد. وي اضافه كرد: عده‌اي با كنكاش در پرونده‌ها سعي دارند اين‌گونه نشان دهند كه اين حكم هنوز در ايران اجرا مي‌شود. درحالي‌كه اين‌گونه نيست و اين حكم مدت‌هاست كه ديگر در ايران اجرا نمي‌شود. اگر هم يك دادگاه بدوي چنين حكمي دهد، هرگز قطعيت نمي‌يابد.

الهام امين‌زاده، نايب‌رئيس كميتة روابط خارجي كميسيون امنيت ملي مجلس، نيز پيش‌تر در سفري به بلژيك و در ديدار با رئيس كميتة زنان و برابري پارلمان اروپا، اين خبر را به‌دليل نداشتن مستندات كافي، نادرست خوانده و گفته بود كه احكام سنگسار در ايران به احكام تعزيري تبديل مي‌شوند.

 

اعدام به‌جاي سنگسار

چرا حكم رجم در مطبوعات خراسان با نام اعدام يا اعدام شرعي منتشر شد؟ آيا مي‌توان براي محكومي كه حكم سنگسار به او ابلاغ شده، مجازات اعدام اجرا كرد؟ آيا مي‌شود براي جرمي كه در قانون براي آن مجازات حد صادر شده، احكام تعزيري در نظر گرفت، و آيا اين جرم در شمار احكام تعزيري قرار مي‌گيرد يا نه؟

اين پرسش‌ها نه‌فقط به دنبال انتشار خبر اعدام به‌جاي سنگسار مطرح مي‌شود، كه ناشي از برخاستن زمزمه‌هايي است مبني بر جايگزين كردن يكي به‌جاي ديگري.

سعيد اقبالي، وكيل داوطلب مكرمه الف.، محكوم به سنگسار در استان قزوين، جايگزين شدن اعدام به‌جاي سنگسار را براي محكومي كه حكم سنگسار به او ابلاغ شده غيرقانوني مي‌داند و مي‌گويد: اين كار مصداق عيني اجراي حكم بدون محاكمه است. از حقوق متهم در دادرسي عادلانه يكي اين است كه بداند اتهامش چيست و چه مجازاتي در انتظار اوست. وقتي حكم اعدام به متهم ابلاغ نشده ولي اجرا مي‌شود، به منزلة قتل نفس محسوب مي‌شود.

وي همچنين با اشاره به مجازات حدود، كه سنگسار مشمول آن مي‌شود، مجازات حدي را از نظر فقهي غيرقابل جايگزين شدن مي‌داند.

 

زنان، قرباني سنگلاخ

 

چه اتفاقي براي آنها مي‌افتد؟ چگونه به آخر خط مي‌رسند؟ چرا در بين محكومان به سنگسار، تعداد زنان بسيار بيشتر از مردان است، درحالي‌كه از نظر قانوني تفاوت جنسيتي معناداري در مجازات رجم وجود ندارد؟ شادي صدر، از اعضاي كمپين قانون بي‌سنگسار و وكيل داوطلب محكومان اشرف ك. و پريسا الف. (كه تبرئه و آزاد شد)، در اين باره مي‌گويد: قانون به ظاهر تفاوتي بين مجازات مرد و زن زناكار قائل نشده است و مجازات رجم براي هر دو آنها وجود دارد. اما مسئله اين است كه وقتي اين قانون را در كنار قوانيني مثل چندهمسري و حق طلاق مي‌گذاريم، آن وقت است كه تفاوت‌ها، هم در روية قضايي و هم در عمل، خود را نشان مي‌دهند. مردها اگر طرف زن شوهردار قرار نگيرند، به‌راحتي مي‌توانند با توسل به صيغه، خود را از معركه برهانند.

وي مي‌افزايد: در روية قضايي هم مشكل مرد همسردار از نظر قضايي در اين حد است كه مثلاً امكان ثبت صيغه را داشته ولي اين كار را انجام نداده. ولي در مورد زن چنين شرايطي وجود ندارد و شدت و حدت برخورد با آنان بسيار بيشتر است. در جامعه هم اگر نگاه كنيم، تجربه نشان داده كه تعداد مردان ازدواج‌كرده‌اي كه به همسرشان خيانت مي‌كنند بسيار بيشتر از زناني است كه به شوهر خود خيانت مي‌كنند. اما در عمل، تعداد زنان سنگساري بسيار بيشتر از مردان محكوم‌شده به سنگسار است.

صدر همچنين تأكيد مي‌كند كه قوانين آيين دادرسي كيفري براي اثبات جرم زنا بسيار سختگيرانه است و مي‌گويد: اثبات جرم زنا بسيار دشوار است و تبرئه كردن متهم چندان سخت نيست. با وجود اين، تفاوت‌هاي جنسيتي در اثبات جرم مرد و زن خيلي تأثيرگذار است. مردان به‌دليل حضور بيشتر در جامعه و كسب تجربه‌هاي اجتماعي، و داشتن توان اقتصادي بيشتر نسبت به زنان و توانايي گرفتن وكيل و دلايلي از اين دست، براي دفاع از خود بسيار توانمندتر از زنان‌اند. بيشتر زنان محكوم به سنگسار از طبقات اقتصادي پايين جامعه هستند. بسياري از آنان روستايي يا حاشيه‌نشين‌اند و از نظر مالي فقير. بسياري از آنها حضور اجتماعي بسيار كمي در جامعه داشته‌اند. همة اين مسائل در اينكه چقدر توان دفاع از خود را داشته باشند مؤثر است.

از همين دست‌اند زناني كه در تنگناي قوانين و سنت و عرفي كه راه گريز از سنگلاخ زندگي مشترك را بر آنها مي‌بندد، خود را به بن‌بستي پرتاب مي‌كنند كه در آن سنگ‌ها راه را بر هر گريزي بسته‌اند.

البته در بين محكومان هستند معدودي كه حكم را به‌زعم خود، نتيجة رفتن به دنبال دل دانسته‌اند. اما صدر معتقد است كه تعداد اين قبيل محكومان آن‌قدر اندك است كه در خيل زناني كه اجبار شرايط سخت، و نهي و نفي طلاق از همسر قانوني، آنها را به دام مرد ديگر مي‌اندازد گم مي‌شوند.

 

كابوس هفت‌ساله

زبانِ هم را نمي‌فهميم. من به فارسي سؤال مي‌كنم، او به تركي دعا مي‌خواند. اما نگاهمان كه گره مي‌خورد، چه نيازي است به حرف؟ دستم را مي‌گيرد. اميدوار است. انبوه نامه‌هاي رنگ‌باخته از گذر زمان را جلويم مي‌ريزد و نوه‌اش ترجمه مي‌كند: شب سوار اتوبوس مي‌شدم. صبح تهران بودم. مي‌داني چند بار رفته‌ام قوة قضاييه و نامه‌هاي حاجيه را خودم برده‌ام براي رئيس قوة قضاييه؟ رفتم، آمدم. رفتم، آمدم. اما... با دست مي‌‌كوبد بر سينه‌اش.

نخستين بار كه تلفني با حاجيه حرف مي‌زنم، حدود يك ساعت و نيم پاي تلفن مي‌مانيم. او هفت سال حرف را در دلش فروخورده و من چه مي‌توانم بكنم جز شنيدن؟

 

خروس‌باز بود. قمار مي‌كرد با خروس‌ها. دعواي هميشگي زندگي ما سر خروس‌ها بود. خروس‌هاي پابلند خارجي. بعضي‌هاشان را تا دو هزار تومان مي‌فروخت. هميشه از سروكله‌شان خون مي‌چكيد. باور كنيد خانم، آخرش هم خون همان زبان‌بسته‌ها زندگي‌مان را به باد داد. به او گفتم پول قمار با اين خروس‌ها را به خانه نياورد و او هم رفت براي خودش موتور خريد. يك خانه هم براي خروس‌ها ساخت. مشكل اصلي ما همين بود. دعوا مي‌كرديم. من غر مي‌زدم سرش و او هم داد مي‌زد. دست بزن هم داشت. زن و شوهر بوديم ديگر، مثل همه. اينكه دليل نمي‌شد كه من بدش را بخواهم يا بكشمش.

خانم! مگر آدم كسي را دوست نداشته باشد، خانة ارث پدري‌اش را به نام او مي‌كند؟ برادرم گفت: نكن! دست‌كم سه دانگش را به اسم خودت نگه‌دار. گفتم زن و شوهري كه اين حرف‌ها را ندارد! مي‌خواستم دلگرم شود به زندگي. مرد بدي نبود. اما آن خروس‌ها بزرگ‌ترين مشكل زندگي ما بودند.

سرايدار مدرسه بود. براي همين هيچ‌وقت مدرسه را تنها نمي‌گذاشت. حتي خانة فاميل و آشناها هم من و بچه‌ها تنها مي‌رفتيم. او مي‌ماند. بعضي شب‌ها هم اين پسره مي‌آمد پيشش تا ديروقت فيلم نگاه مي‌كردند.

چهل‌ساله بود. مي‌گفتم: تو خجالت نمي‌كشي با يك پسر 18ـ19 ساله كفتربازي و خروس‌بازي مي‌كني؟

گوشش به اين حرف‌ها بدهكار نبود. كم‌كم مزاحم تلفني پيدا كرديم. زنگ مي‌زد و قطع مي‌كرد. يك روز خودش را معرفي كرد. همان پسر 19 سالة همسايه بود. ترسيدم و قطع كردم. دوباره زنگ زد. فحش دادم. گفتم: خجالت بكش، به اكبر مي‌گويم. گفت: بگو تا ببيني با بچه‌هايت چه مي‌كنم! ترسيدم. نه فقط از تهديدش، از شوهرم هم ترسيدم. نمي‌دانستم چه مي‌كند. بزرگ‌ترين اشتباه زندگي‌ام همين بود.

يك شب با بچه‌هايم رفته بوديم مهماني. وقتي برگشتم، تمام خانه بوي الكل مي‌داد و به‌هم‌ريخته بود. در مدرسه هم باز مانده بود. شوهرم چنان خوابيده بود كه با داد و فرياد من هم بلند نشد. همه‌جا پوست ميوه و ظرف و ظروف پخش بود. شروع كردم غرغركنان خانه را تميز كردن. ظرف‌ها را به آشپزخانه بردم. بچه‌ها در اتاق پشتي آمادة خوابيدن مي‌شدند. يكدفعه كسي از پشت دهانم را گرفت. نه فرصت كردم و نه جرئت كه كاري كنم. همان پسر همسايه بود. نگران بودم كه اگر بچه‌ها بيايند، در چه وضعيتي مرا مي‌بينند. خانم! من در خانه هم هميشه حجاب داشتم. اما آخر شب بود و چادر سرم نبود. لباس خانه پوشيده بودم. برو از در و همسايه بپرس كه من چه‌جور زني بودم! كشان‌كشان مرا برد به اتاق بغلي... ]بغض مي‌كند[ از سروصداي من كه تقلا مي‌كردم خودم را نجات بدهم، دخترم صدايم كرد. روح‌الله ترسيد و از روي ديوار پريد بيرون و فرار كرد.

دخترم سه‌ساله بود كه خورد زمين و سرش شكست. از آن وقت تا روزي كه به زندان افتادم، هر ماه از جلفا مي‌بردمش تبريز دكتر. با مادرم مي‌رفتم. علي‌اكبر مي‌ماند كه مدرسه خالي نماند. چند وقت بود كه روح‌الله از ما مي‌خواست دختر يكي از آشناهايمان را كه آدم فرهنگي و خانواده‌داري بود براي او خواستگاري كنيم. به شوهرم گفتم اين پسره آبروي ما را مي‌برد. او هم به روح‌الله گفت: ما همچين غلطي نمي‌كنيم! تو چه داري؟ سربازي كه نرفته‌اي، خروس‌باز و كفترباز كه هستي، اهل قمار و صد چيز ديگر هم هستي! مردم براي چه بايد دخترشان را به تو بدهند؟

 

از همين جا كينة مرا به دل گرفت. جلو روي من گفت: به خاك سياه مي‌نشانمت! اين درست پيش از سفر آخر ما به تبريز بود. همان وقت‌ها بود كه مزاحمتش بيشتر شد. روزي ده بار زنگ مي‌زد و من مدام قطع مي‌كردم. كاش لال نشده بودم. كاش دل به دريا مي‌زدم و به شوهرم مي‌گفتم. فوقش اينكه مرا هم كتك مي‌زد يا يك بلايي سر اين مي‌آورد. وضعم از حالا كه بهتر بود!

چند روز قبل از سفر دعوايشان شد، سر شرط‌بندي روي يك خروس. كارشان بالا گرفت و چند وقتي قهر ماندند. بعد خودشان آشتي كردند اما سرسنگين شده بودند. ما عازم تبريز شديم، من و مادرم و بچه‌ها. علي‌اكبر برايمان بليت قطار گرفت. بچه‌ها عاشق قطار بودند. مي‌گفتند: مامان، به بابا بگو با قطار برويم مشهد. مي‌گفتم ان‌شاء‌الله عيد. چه مي‌دانستم چه مي‌شود!

يك شب تبريز مانده بوديم و فردايش نوبت دكتر داشتيم. صبح خواهرشوهرم زنگ زد. ناراحت و به‌هم‌ريخته بود. علي‌اكبر را كشته بودند، در خانة ما!

فهميدن اينكه قتل كار روح‌الله بود، سخت نبود. خيلي زود دستگيرش كردند. او هم اقرار كرد. اما همان‌طور كه خودش گفت، انتقامش را از من هم گرفت.

 

پنج سال زندان به جرم معاونت در قتل و حد رجم به جرم زناي محصنه حكم شعبة‌ سوم دادگاه عمومي جلفاست كه در تاريخ 5/2/1379 براي حاجيه الف. صادر شده است.

در اين حكم تصريح شده كه متهم در بدو دستگيري به‌جد منكر هرگونه رابطة نامشروعي با قاتل بوده است اما در ادامة بازجويي‌ها اقرار به اجبار در زنا كرده است. در خصوص معاونت در قتل نيز ترك محل و دادن اطلاعات دربارة محل زندگي دلايل معاونت در قتل متهم ذكر شده است.

حاجيه الف.، در نامه‌هاي مكرري كه به مديران مختلف مرتبط با پرونده‌اش نوشته، بارها و به‌صراحت، گرفتن يك بار اقرار به زناي اجباري را چنين شرح داده است: از همان روزهاي اول محكوميتم سعي كردم بي‌گناهي‌ام را ثابت كنم. به حكم اعتراض كردم و به مسئولان نامه نوشتم... متأسفانه در زندان با زور و تهديد ]براي گرفتن اقرار[ از من اثر انگشت گرفتند بدون اينكه بدانم در آن برگه چه نوشته شده است.

روزهاي بعد در تماس‌هاي تلفني ديگر حاجيه مي‌گويد: باورت مي‌شود خانم؟ يادم نيست چند سال از ]صدور[ حكم رجم من گذشته بود كه يك روز از برادرم پرسيدم: رجم يعني چه؟ گفت: تو اين‌ همه وقت محكوم به رجم شده‌اي و هنوز نمي‌داني يعني چه؟! رجم يعني سنگسار. يعني تو را تا نزديك گردنت در خاك مي‌كنند و آن‌قدر به تو سنگ مي‌زنند تا بميري.

باور نمي‌كردم. گفتم: چرا؟ مگر من چه كرده‌ام؟ گفت: آن برگه‌اي كه در زندان امضا كردي اقرارنامة زنا بود.

حاجيه الف. روز شنبه 18 آذر 1385، بعد از هفت سال تحمل زندان، از جرم زناي محصنه تبرئه و آزاد شد.

بهاره دوللو، وكيل حاجيه، دفاع از موكلش را در روز دادگاه بسيار سخت توصيف مي‌كند. او معتقد است كه به‌رغم وجود دلايل كافي براي عدم اثبات جرم، فضاي دادگاه، به خاطر اينكه حاجيه بايد بعد از تحمل هفت سال حبس تبرئه مي‌شد، بسيار سنگين بود. با اين‌همه، در دادنامه‌اي كه به وي ابلاغ شد، فقدان دلايل كافي و عدم حصول قناعت وجداني بر وقوع بزه و انكار حاجيه، دلايلي ذكرشده بود كه قاضي شعبة يك دادگاه عمومي جلفا، براساس آنها و با استناد به اصل 37 قانون اساسي، حكم برائت متهم را صادر كرده بود.

 

تاكستان، نقطة عطف

بعد از حاجيه، پريسا الف.، زهرا و نجف الف. نيز تبرئه و آزاد شدند. اما اين پايان همة دادرسي‌هاي محكومان به سنگسار نبود. روز دوشنبه 28 خرداد 1385 روز سختي براي فعالان كمپين قانون بي‌سنگسار و برخي از روزنامه‌نگاران پيگير بود. خبرهايي از استان قزوين شايعة اجراي حكم براي يك زن و يك مرد در تاكستان قزوين را تأييد مي‌كرد. خبرنگاران محلي حتي از كنده شدن گودال‌هاي سنگسار اين دو محكوم در قبرستان شهر خبر مي‌دادند.

خبرها منتشر شد و اين بار روزنامه‌ها هم كه در طي اين سال‌ها، حتي از ترديد در احتمال اجراي حكم نيز پرهيز كرده بودند، قضيه را با تماس‌هاي مكرر با مراجع قضايي دنبال كردند.

نخستين واكنش رسمي مراجع محلي قضايي رد كردن اجراي حكم بود. مصاحبة حسن قاسمي، مديركل دادگستري استان قزوين، با خبرگزاري فارس با تيتر اجراي حكم سنگسار در تاكستان قزوين متوقف شد روز سه‌شنبه 29 خرداد در بسياري از سايت‌ها و وبلاگ‌هاي ايراني انتشار يافت. وي در اين مصاحبه تأكيد كرده بود كه خبر اجراي حكم صحت نداشته و چنين حكمي در قزوين اجرا نمي‌شود. البته در همين خبر، اراده بر اجراي حكم انكار نشده بود بلكه صحبت از بخشنامة رئيس قوة قضاييه بود كه در آن دستور به توقف اجراي حكم داده شده بود.

متوقف شدن اجراي حكم سنگسار مكرمه و جعفر، موجي از خرسندي در بين فعالان حقوق بشر، روزنامه‌نگاران و نويسندگان پيگير وبلاگ‌هاي ايراني به‌راه انداخت و در اين ميان، در دنياي پر از امواج رسانه‌اي، خبر از مرزها فراتر رفت و توقف اجراي حكم دو محكوم به سنگسار بر صفحة بسياري از رسانه‌هاي دنيا نشست. اما آنچه در اين هياهو مهم جلوه نكرد ادامة صحبت‌هاي مديركل دادگستري استان قزوين در مصاحبة مطبوعاتي بود كه به مناسبت هفتة قوة قضاييه برگزار شده بود. وي در پاسخ به خبرنگاراني كه پي‌درپي در مورد اين حكم و به‌طور خاص دربارة استقلال رأي قاضي از وي سؤال مي‌كردند گفت: اين ]دستور توقف اجراي حكم[ استقلال قاضي را زير سؤال نمي‌برد و كيفيت اجرا را مشخص مي‌كند.

يك روز بعد، كمپين قانون بي‌سنگسار در بيانية ديگري عنوان كرد كه با وجود خبر توقف اجراي حكم، دليلي براي لغو حكم و سندي مبني بر عدم اجراي حكم در ساير نقاط كشور وجود ندارد و تا زماني كه لغو اين احكام شكل قانوني به خود نگيرد، همواره اجراي سنگسار، محكومان به اين حكم را تهديد مي‌كند.

شانزده روز بعد از اعلام خبر توقف اجراي حكم، در ظهر روز پنج‌شنبه، حدفاصل ساعت 11 تا 14، قاضي صادركنندة حكم، به استناد مواد 281 تا 283 قانون آيين دادرسي كيفري، جعفر ك. را در حوالي روستاي آقچه‌كند، از توابع تاكستان قزوين، سنگسار كرد.

مادة 283 آيين دادرسي كيفري مقرر مي‌دارد كه عمليات اجراي حكم، پس از صدور دستور دادگاه شروع مي‌شود و به‌هيچ‌وجه متوقف نمي‌شود مگر در مواردي كه دادگاه صادركنندة رأي حكم در حدود مقررات دستور توقف اجراي حكم را صادر كند.

مادة 282 همين آيين‌نامه به قاضي امكان استفاده از مأموران يا امكانات سازمان‌هاي دولتي يا عمومي را مي‌دهد.

و اين اتفاقي بود كه در ظهر داغ پنج‌شنبه 14 تيرماه، درحالي‌كه بسياري از زنان و مردان ايراني روز زن را جشن گرفته بودند، در دشت‌هاي زردرنگ كوه آقچه‌كند رخ داد.

پنج روز بعد، در 19 تير 1386، راهي تاكستان مي‌شوم. وقتي به آنجا مي‌رسم، هوا گرم و سوزان است و باد تند و گرمي مي‌وزد.

آقچه‌كند حدود هفت كيلومتر از تاكستان فاصله دارد. يكي از اهالي روستا آن پنج‌شنبه را چنين برايم توصيف مي‌كند: نمي‌دانستيم چه خبر است. همه‌جا پر از مأمور بود. راه را بسته بودند. اين جاده به سمت قازان‌داغي مي‌رود. مأموران از دو طرف، جادة خاكي را بسته بودند. اول نمي‌دانستيم قرار است پشت كوه چه اتفاقي بيفتد، ولي بعد فهميديم. كسي به يكي از اهالي روستا گفته بود كه مردي را سنگسار مي‌كنند.

مي‌گويم: نپرسيدي چرا؟ مي‌گويد: پرسيدم، ولي جواب ندادند. با مِن‌ومِن پاسخ مي‌دهد كه متوجه شوم مي‌داند و شايد حياي روستايي اجازة بازگو كردنش را نمي‌دهد. با او به سمت گودال پرشدة سنگسار مي‌روم. قبل از آن، خودم گشته و نيافته بودم.

او مرا دقيقاً به محل مي‌برد. كمي برايم باورنكردني است. سنگ و كلوخ‌هاي بزرگي مي‌بينم كه خون‌هاي دلمه‌بستة خشكيده بر آنها حكايت از واقعيتي خونين دارد. با تعجب مي‌گويم: خون روي اين كلوخ‌ها نمي‌تواند فقط اثر پاشيده شدن خون باشد! آن مرد را با اين كلوخ‌ها زده‌اند؟ او نيز تأييد مي‌كند و سنگي را نشان مي‌دهد كه خون بر آن شتك شده: حق با شماست. خون پاشيده اين شكلي است و ظاهر اين سنگ‌ها نشان مي‌دهد كه به آن مرد خورده‌اند.

. مطمئني كه جز مأموران، كسي از مردم عادي در مراسم شركت نكرد؟

بله، مطمئنم. اصلاً كسي را راه ندادند. ما از دور مي‌ديديم. از روستا، و از آنجا دقيقاً معلوم نبود چه اتفاقي مي‌افتد. فقط مأموران را مي‌ديديم كه آنها هم خيلي‌هايشان در مراسم شركت نكرده و دورتر ايستاده بودند.

پس چه كسي سنگ مي‌زد؟

نمي‌دانم كي‌ها بودند. ولي از مردم روستا نبودند. اين را مطمئنم.

بعد از مراسم چه اتفاقي افتاد؟

. به ‌نظرم مرد را بيرون آوردند و چاله را پر كردند و معلوم بود كه سنگ‌ها را به دشت پرت مي‌كنند.

اما اينها كه مانده.

بله. خوب، لابد خيلي بيشتر بوده.

مرد ديگري در روستا نيز حرف‌هاي نفر اول را تأييد مي‌كند. او نيز جز مأموران كسي را نديده است.

در ظرف همين يك هفته، گردي از غبار بر خبري نشسته است كه حكم آن در دادگستري تاكستان صادر شد چرا كه در ساختمان دادگستري تاكستان، اين پرونده به‌ظاهر بايگاني شده است.

كسي مي‌گويد: حكمي اجرا شد و منع قانوني هم نداشت. شما به دنبال چه هستيد؟! اما بايگاني ظاهري اين پرونده مانع از كنجكاوي نگاه‌ها و پچ‌پچ‌ها نيست. كافي است ساعتي در راه‌پله‌هاي اين ساختمان بالا و پايين بروي. قاضي اصحابي، قاضي صاد.

 

 

 

 

 

زنان کویتی از ماه دسامبر وارد نیروی پلیس می شوند

 

ایونا تهران

یکشنبه 21 مرداد 1386-12 مرداد 207

وزارت کشور کویت از پذیرش اولین گروه زن در پلیس این کشور خبر داد.

به گزارش ایونا ، دولت کویت می خواهد عرصه را برای حضور زنان کویتی در پلیس این کشور باز کند.

این وزارتخانه از انعقاد قرارداد با کادر آموزشی اردن برای کار در مرکز پلیس زنان خبر داد.این مرکز با نام مرکز خدمات پشتیبانی به فعالیت خود ادامه خواهد داد.

اعلان رسمی برای ثبت نام متقاضیان پس از ماه مبارک رمضان صورت خواهد گرفت و حدود 150 نفر در سال جاری به صورت آزمایشی پذیرفته می شوند.

پذیرفته شدگان یک سال آموزش می بینند تا در ماه می فارغ التحصیل شوند ،سپس در فرودگاه بین المللی کویت ،پلیس راهنمایی و اداره کل مهاجرت به عنوان پلیس امنیتی مشغول خدمت خواهند شد.دانشگاه سعد العبدالله که مرکز علوم امنیتی است ،مسوولیت آماده سازی واحدهای درسی مربوطه را پذیرفته است.

 

 

 

 

 

مشاور استاندار زنجان در امور بانوان:

امام‌خميني(ره) عزت و شكوه زن مسلمان را احياء كرد

انحراف در برخي اديان موجب تشكيل گروه‌هاي فمينيستي شد 

خبرگزاري دانشجويان ايران - زنجان

یکشنبه 21 مرداد 1386-12 مرداد 207

مشاور استاندار زنجان در امور بانوان گفت: حجاب سمبل و نماد هستي بخشي براي زنان است و مانع از آلوده شدن عفت زنان مي‌شود.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) منطقه زنجان، سهيلا آرام‌نيا در نخستين مرحله دوره تربيت مروجين فرهنگ حجاب و عفاف با تاكيد اين مطلب خاطرنشان كرد: نقطه شروع دامنه عفت در زنان و مردان، پاك شدن ذهن انسان از افكار پليد غيرانساني است.

وي با طرح اين پرسش كه چرا با وجود تمام زيبايهاي مضامين ديني، هنوز شاهد نابساماني‌هاي اجتماعي در حوزه زنان هستيم؟ افزود: امام خميني (ره) نقش بزرگ زنان را بين جهانيان مطرح كرد و از اين رو حقيقت از دست رفته زنان را به اين قشر از جامعه برگرداند.

آرام نيا جريانهاي فمينيستي را ناشي از جريان‌هاي كج روانه برخي اديان عنوان كرد و يادآور شد: انحرافاتي كه در برخي اديان در خصوص جايگاه زنان به وجود آمد، موجب تشكيل گروهي با عنوان فمينيست شد.

مشاور استاندار در امور بانوان يكي از دلايل حل نشدن برخي معضلات اجتماعي به ويژه حجاب در جامعه را توجه به ظاهر قضيه دانست و تصريح كرد: براي حل اين ناهنجاريهاي اجتماعي بايد مسايل به صورت ريشه‌اي حل شود.

وي يادآور شد: زن با هدف آرامش بخشيدن به جهان خلق شده است و خداوند نقش پرورش انسان را برعهده اين قشر نهاده است. زنان به خاطر ضعف جسماني نسبت به مردان در طول تاريخ به عناوين مختلف به بردگي و استثمار كشيده شدند و از طرفي نيز آموزه‌هاي انحرافي باعث شده تا در جايگاه ستيز با مردان قرار گيرند.

اين مقام مسوول تصريح كرد: خداوند در فطرت مردان، نوعي گرايش و در فطرت زنان نوعي پذيرش قرار داده‌است و اسلام نيز جايگاه واقعي حجاب را براي حفظ زن در برابر آسيب هاي اجتماعي قرار داده است.

آرام نيا با بيان اين كه در عصر حاضر عقلانيت ابزاري گسترش يافته ولي عقلانيت فرهنگي از بين رفته است، گفت: حجاب حريم امن زنان است.

مشاوراستاندار در امور بانوان با اشاره به اين مطلب كه غرب براي استعار جهان اسلام، موضوع حجاب را با هدف غافل نگه داشتن زن مسلمان از جامعه رواج داده است، تاکيد کرد: فلسفه حجاب در حقيقت دليل قاطعي بر اجتماعي بودن و حضور آسوده زنان در جامعه است.

وي در پايان اظهار داشت: پس از قيام بنيانگذار كبير انقلاب اسلامي و پيروزي اين نهضت كه نشأت گرفته از نهضت عاشورا بود، تفكر نويني در عرصه هاي فكري كشور پديد آمد كه اثر آن را در دنياي غرب نيز مي توان يافت و امام خميني (ره) عزت و شكوه زن مسلمان را احيا كرد.

 

 

 

 

 

دادگاه آلمانی: معلمی که به اسلام گرويده در مدرسه نبايد روسری بپوشد

صدای آمریکا

14/08/2007

دادگاهی در آلمان غربی رای داده است معلمی که به اسلام گرويده بود بايد از پوشيدن حجاب اسلامی در مدرسه خودداری کند.

نظر دادگاه شهر دوسلدورف مبنی بر اينکه پوشيدن حجاب اسلامی در ضديت با قانون منع پوشش مذهبی است امروز (سه شنبه) صادر شد.

مريم بريژيت وايز، معلمی که به مصاف اين قانون رفته بود، از سال گذشته روسری به سر می کرد. وی در دادگاه استدلال کرد که قانون شامل روسری وی نمی شود زيرا وی روسری اش را مثل هنرپيشه آمريکايی، گريس کلی، به عقب سرش می کشد بطوريکه موی جلوی سرش پيداست. دادگاه استدلال وی را نپذيرفت.

خانم وايز به خبرگزاری رويترز گفت که در مورد اين رای بازخواستی تسليم دادگاه خواهد کرد. وی گفت اين رای تبعيضی است عليه زنان تحصيلکرده مسلمان و باعث کناره گيری آنان از جامعه خواهد شد.

دوسلدورف يکی از ۱۶ ايالت آلمانی است که معلمان را از پوشيدن حجاب اسلامی منع کرده اند. در ماه ژانويه گذشته دادگاهی در جنوب ايالت باواريا چالش مشابهی را مردود دانسته بود.

 

 

 

 

 

 

دولت اساسنامه فدراسيون فوتبال را تصويب کرد؛ منع ورود زنان به استاديومها تخلف شد!

08/16/2007  

با تصويب اساسنامه فدراسيون فوتبال، ممانعت از ورود زنان تماشاگر به استاديومهاي فوتبال، تخلف و قابل پيگرد قانوني است.

بيش از يك ماه پس از آنكه فيفا، اصلا‌حات اساسنامه فدراسيون فوتبال ايران را پذيرفت، هيات دولت هم تاييد كرد كه اين اساسنامه قانوني و بدون مشكل است. سايت خبري سازمان تربيت‌بدني خبر داد كه در جلسه صبح ديروز هيات دولت به رياست پرويز داوودي، معاون اول رئيس‌جمهوري، اساسنامه فدراسيون فوتبال تصويب شده است.

پيش از اين اعلا‌م شده بود كه كميسيون فرهنگي دولت، براي بررسي دقيق‌تر، اساسنامه را به نهادها و سازمان‌هاي مرتبط ارجاع داده است. ‌ تصويب نهايي اساسنامه فدراسيون، آغاز دوره‌اي تازه در فوتبال ايران است. اساسنامه‌اي كه منطبق با قوانين و مقررات فيفا تنظيم شده. اگرچه فيفا به دليل آنچه امكان دخالت دولت در فوتبال ناميده مي‌شد، خواهان تغيير اساسنامه سابق بود، با اين وجود تغييراتي كه از دل جلسات كميته انتقالي فوتبال بيرون آمد، بسيار گسترده است و ساختار كهنه فوتبال ايران را دگرگون خواهد كرد.

براساس يکي از مواد اين اساسنامه، اعمال هرگونه تبعيض جنسيتي از سوي همه اعضاي فدراسيون که شامل تيمها، داوران، مسئولان فني و حتي بازيکنان مي شود ممنوع است.

 

 

 

 

 

دیه زنان: تلاشی مداوم، نتیجه ای نامعلوممهین گرجی

رادیو فردا

در چند هفته اخير، گزارش هايی بسياری منتشر شده که حاکی است برخی چهره های محافظه کار و مذهبی ايرانی به موضوع برابری ديه زن و مرد روی خوش نشان داده اند؛ موضوعی که با استقبال برخی فعالان حقوق زنان رو به رو شده است.

قانون نابرابر بودن ديه زن و مرد، مدتها است که به محور انتقادات کسانی بدل شده که برای حقوق برابر زنان و مردان تلاش می کنند، اما همواره استنادات اسلامی موجب شده تا در اين راه با شکست رو به رو شوند.

نسرين ستوده، حقوقدان و از مدافعان حقوق زنان در مصاحبه ای با راديو فردا تاکيد می کند که بسياری از زنان مستقل فعال، از تغييراتی از اين دست استقبال می کنند، اما کماکان منتظر نتایج عملی اظهارنظرهای اخیر هستند.

همزمان، اظهارات اخير آيت الله خامنه ای نيز از سوی برخی ناظران به چراغ سبزی برای تغيير برخی قوانين به نفع زنان تعبير شده است، هر چند که برخی ديگر همين اظهارات را بهانه ای برای رويارويی با فعالان جنبش زنان توصيف کرده اند.  

به گزارش خبرگزاری ايرنا، آيت الله خامنه ای، رهبر ايران، روز چهارشنبه ۱۳، در ديدار با جمعی از زنان ضمن انتقاد از تلاش هايی که برای تطبيق دادن احکام اسلام با کنوانسيون های حقوق بين المللی انجام می شود گفت: البته برخی مسايلی که در فقه در باب احکام زنان وجود دارد سخن آخر نيست، بلکه ممکن است با تحقيق يک فقيه ماهر و مسلم بر مبانی و متد فقاهت نکات جديدی استنباط شود.

قانون نصف بودن ديه زنان در برابر مردان، يکی از بحث های فقهی اسلام است که حکومت ايران، همواره در برابر آن حساسيت زيادی نشان داده اما پيش از اين نيز قانون نابرابری ديه مسلمانان و غيرمسلمانان با تجديد نظر برخی اسلامگرايان با نفوذ و البته نظر شخص آيت الله خامنه ای تغيير کرد.

 

وعده کافی نيست

نسرين ستوده، حقوقدان، يادآوری می کند که پيش از اين نيز بارها، مذهبيون در قدرت به فعالان زنان وعده داده اند که برای تغيير برخی قوانين تلاش کنند.

ما روی هر کدام از احکام حقوق زنان و کودکان که انگشت می گذاريم، از سوی جامعه مذهبی معمولا با اين واکنش مواجهيم که روی اين موضوعات دارد کار می شود. اما بعد از ۲۸ سال که از طرح اين خواسته ها می گذرد خيلی دير است که هنوز بشنويم که در حال بررسی است، زمانی ما تمام اين ادعا ها را قابل قبول می دانيم که به يک نتيجه عملی منجر شود.

نسرین ستوده

وی با اشاره به اينکه اين تلاش ها بايد روزی به نتيجه برسد می گويد: ما روی هر کدام از احکام حقوق زنان و کودکان که انگشت می گذاريم، از سوی جامعه مذهبی معمولا با اين واکنش مواجهيم که روی اين موضوعات دارد کار می شود. اما بعد از بیست و هشت سال که از طرح اين خواسته ها می گذرد خيلی دير است که هنوز بشنويم که در حال بررسی است، زمانی ما تمام اين ادعا ها را قابل قبول می دانيم که به يک نتيجه عملی منجر شود.

خانم ستوده که دو روز پيش، دو نفر از موکلانش به دليل فعاليت در کمپين يک ميليون امضا، با احکام سنگين شلاق و حبس تعزيری مواجه شده اند تاکيد می کند که تنها زمانی می توانند اين حرف ها را بپذيرند که احکام تغيير کرده باشند.

او می گويد: اميدواريم آن روز زودتر برسد چون جامعه يی که تمدن دو هزار  ساله را يدک می کشد و چندين سال است هفتاد درصد دانشجويانش را دختران تشکيل می دهند نمی تواند تفاوت حقوق زن و مرد را قبول کرده و هرگز تحمل نمی کند که کودکانش اعدام شوند.

 

ديه؛ يک مشکل اساسی

سيمين بهبهانی، شاعر معاصر و از زنان فعال در ايران، در گفت و گويی با راديو فردا ضمن برشمردن مشکلات اصلی زنان ايران می گويد: ديه يکی از مشکلات ما است. ما مشکلات ديگری هم داريم از قبيل پوشش، برابری ارث، حضانت فرزند، حق خروج و حق انتخاب مسکن که اينها حتما بايد درست شوند.

خانم بهبهانی با اشاره به اينکه احکام دين، نمی تواند در زندگی اجتماعی به طور کامل پياده شود می گويد: اصولا اينکه ما بخواهيم شرع را بطور خيلی دقيق با زندگی امروز منطبق بکنيم وجود ندارد. بايستی از قوانين مدرن دنيا در مملکت استفاده شود.

وی عقيده دارد که دين در زندگی اجتماعی نقش مثبتی دارد اما نبايد از آن به صورت اهرم فشار استفاده کرد:دين بسيار محترم است در قلب اشخاص، به نظر من دين بزرگترين وسيله اصلاح جامعه است به شرط اينکه زورکی نباشد.

 

اختلاف نظر ميان روحانيون ارشد

بحث تغيير ديه زن و مرد در ايران، در تابستان سال هشتاد و یک، پس از موافقت دولت و قوه قضاييه با تنظيم و ارايه لايحه برابری ديه اقليت ها با مسلمانان مطرح شد.

طرح اين مساله در همان زمان واکنش های متفاوتی را به همرا ه داشت.

اين بحث که در مجلس ششم تا آستانه طرح در صحن علنی پيش رفت، به دليل اعتراضات گسترده، به ناگهان، مسکوت ماند.

بعضی روحانيون با نفوذ در ايران از جمله آيت الله صانعی، عقيده دارند که ديه زن با مرد برابر است، اما در مقابل برخی ديگر از جمله آيت الله مکارم شيرازی، بر کمتر بودن ديه زن اصرار دارند. 

 

 

 

 

 

پرداخت مهریه مشروط به توانایی مالی شوهر شد

سعيده هاشمی

رادیو فردا

رییس سازمان ثبت اسناد و املاک کشور در بخشنامه ای ، پرداخت مهریه را مشروط  به توانایی مالی شوهر کرده است.

معاون قوه قضاییه طی  بخشنامه ای به سردفترداران سراسر کشور آنها را مکلف کرده که در زمان اجرای صیغه عقد و ثبت ازدواج، در مورد نحوه پرداخت مهریه، توافق بر عندالاستطاعه مالی زوج به صورت شرط ضمن عقد درج و به امضای زوجین برسد.

این بخشنامه  به عقیده بسیاری از کارشناسان حقوقی و مدافعان حقوق زنان به سادگی اصلی ترین حق زن در عقد ازدواج را کم کرده و بار دیگر بر حقوق مرد ان می افزاید.

فریبا منفرد از جمله زنانی است که به گفته خودش، برای گرفتن نصف مهریه اش که بالغ بر ۳۰۰   سکه بهار آزادی است ، حدود دو سال است در راهروهای دادگاههای خانواده سرگردان است.

وی در گفت و گو با رادیو فردا می گوید: در شرایط فعلی هم هیچ ضمانت اجرایی برای اینکه مردها مهریه زن را پرداخت کنند وجود ندارد.

خانم منفرد می افزاید: تمام دلخوشی زن برای امنیت مالی در زندگی زناشویی ، مهریه است، اگر این هم عندالاستطاعه شود، مردهایی  که حتی حاضر نیستند در هنگام جدایی ، نفقه فرزند را پرداخت کنند، امکان ندارد هیچوقت  استطاعت مالی خود را اعلام کنند.

مهریه در شرع اسلام، دین مرد به زن محسوب می شود که هرگاه زن مطالبه کند، مرد موظف است آن را بپردازد. دینی که به عقیده بسیاری از زنان گاه آرزویی دست نیافتنی و رویایی است که شیرینی آن را تنها در لحظه جاری شدن خطبه عقد حس می کنند.

یکی از دلایلی که از سوی مقامات قوه قضاییه برای اجرایی شدن این بخشنامه مطرح شده است، جلوگیری از زندانی شدن مردانی است که قادر به ادای مهریه نیستند.

مطابق آمارهای منتشر شده ، تعداد زندانیان جرایم مالی اعم از کسانی که به دلیل پرداخت نکردن مهریه، چک برگشتی و پرداخت نکردن دیه در زندان بسر می برند بعد از جرایم مرتبط با مواد مخدر بیشترین درصد زندانیان را در ایران شامل می شود.

سید محمد رضا فقیهی ، وکیل دادگستری و دبیر کمیته دفاع از حقوق زندانیان در گفت و گو با رادیو فردا، یکی از دلایل دخالت قوه قضاییه در اجرای این بخشنامه را ، کاهش تعداد زندانی ها از مجرمان مالی می داند و می گوید: در سال های گذشته آمار زندانیانی که به دلیل عدم استطاعت مالی برای پرداخت مهریه زندانی شده اند، آن چنان افزایش پیدا کرد که مسولان قضایی کشور را نگران کرده است.

در همین حال ، شادی صدر ، وکیل دادگستری و مسوول مرکز مشاوره حقوق مددکاری زنان تعدیل قانون مهریه در جهت کم کردن جمعیت زندان ها را راه حل مناسبی نمی داند.

خانم صدر در گفت و گو با رسانه های داخلی ایران گفته است : وقتی دولت پس از جدایی و طلاق هیچ حمایتی از زن نمی کند و سهم او را در زندگی اقتصادی به رسمیت نمی شناسد باید منتظر چنین اتفاقی باشد.

این