داماد،عروس را در اتاقي زندانيكرد تا از مهريهاش بگذرد
گـــروه حــوادث: نــوعــروســي شكـايـت كـرد كـه شوهرش او را مدت 4 روز در خانهشان زنداني كـرده اسـت تا مهريهاش را به او بخشد. با شكايت اين دختر، نامزد عــقــدكــردهاش روز گــذشتـه بـه دادسراي تهران احضار شد.
اين معلم جوان كه هفت ماه قبل دختري 27 ساله را عقد كرده بود متهم است او را به بهانه ديدار پدرش به خانه كشانده و زنداني كرده است تا از مهريه خود بگذرد.
ايــن نـوعـروس جـوان گفـت: «هفت ماه قبل به عقد اين جوان كه در كودكي از شاگردان مادرم بود، درآمـدم اما در اين مدت هر چه كــردم بــه او عــلاقــهمـنــد شـوم نتوانستم. با اين حال به خودش چـيزي نگفتم، فقط با اشارههاي غـيـرمستقيـم مـيخـواستـم به او بفهمانم كه ما به درد زندگي با هم نميخوريم و قبل از عروسي بايد از هم جدا شويم، اما او گمان كرد كه پاي مرد ديگري در ميان است و بـه همين خاطر شروع به لجبازي كرد و چون مادرم را در اين ميان مـقصـر مـيدانست، با تهديدهاي خود آرامش را از ما گرفته بود. يــك روز كــه مــيخــواسـتــم بــه دندانپزشكي بروم، او هم به دنبالم آمــد و پــدر و مــادرم هـم گفتنـد نميشود مانع او شد چون تو به هر حـال نـامزد عقد كرده او هستي، وقـتـي از دندانپزشكي برگشتيم، نـامـزدم تلفني با خانهشان تماس گـرفـت امـا چيـزي از حرفهايشان نفهميدم، بعد به من گفت: برويم به خانه ما، پدرم با من كار دارد.
گـفتم: اول مرا برسان بعد به خانهتان برو، ولي او مرا با خود برد و به زور دستم را گرفت و داخل خانهشان كشاند. هر چه سروصدا كردم و داد كشيدم كسي به فريادم نرسيد، بعد در داخل خانه مرا به اتاقي برد و در را قفل كرد و گفت همين جا ميماني تا روز عروسي. گريه كردم و به التماس افتادم ولي اعتنايي نكرد. يكي دو بار تهديد كردم اگر مرا رها نكند، خودم را از پنجره به پايين مياندازم ولي او توجهي نميكرد.
يــك بـار بـا رژلـب شمـاره تلفـن خـانـهمـان را روي دستمال كاغذي نوشتم تا از پنجره به داخل كوچه پرت كنم و از چند تا بچه كه پايين بودند بخواهم به پدر و مادرم خبر بدهند ولي نامزدم سررسيد و بعد از اينكه كلي مرا كتك زد، داخل اتاق ديگري زندانيام كرد.
«روز چهارم كه ديگر طاقتم تمام شده بود، به او گفتم، هر چه بخواهي بـه تو ميدهم فقط مرا رها كن تا بروم. بعد او يك كاغذ و خودكار آورد و گفت هر چه ميگويم بنويس و امضا كن و من به دستور او نوشتم، مهريهام را كه 700 سكه طلاي طرح قديم است به همسرم بخشيدم و هيچ ادعايي در مورد اموال او در زمان زندگي و بعد از مرگش نخواهم داشت. بعد از امـضـا او چنـد ساعت بعد مرا آزاد كرد...»
بـعــد از ادعــاهـاي ايـن دختـر و خانوادهاش، قاضي از معلم جوان )شوهر نوعروس( خواست تا او نيز حـرفهـايـش را بگـويـد. مـرد جوان گفت: «اوايل كه با اين دختر ازدواج كردم، همه چيز خوب بود اما كم كم او به تحريك مادرش مدام از من پول، هديه، طلا و... ميخواست و من كـه يـك معلـم سـاده هستم، قدرت پرداخت آن را نداشتم. بعد اين دختر مستقيماص به من گفت كه از من بدش ميآيد و آنقدر مرا اذيت ميكند تا او را طلاق بدهم. من كه ميدانستم ايـن دختـر حـاضـر بـه ادامه زندگي مشترك نيست، ترسيدم تا با ادعاهاي خود مهريه و اموالم را هم از من بگيرد، به همين خاطر از او خواستم تــا مـهــريــهاش را بـبـخشـد، ولـي ادعاهاي او را در مورد كتك زدن و زنداني كردن قبول ندارم.
در پـايـان قاضي دادگاه براي دامــاد جــوان قـرار پنـجميليـون توماني صادر كرد و يك هفته به آنها وقت داد تا ادعاي خود را ثابت كنند و قرار شد بعد از اين مدت پــرونـده را بـه دادگـاه خـانـواده بفرستد.