زنان - دوشنبه 5 مرداد 1383 26 ژوئيه 2004

 

 

زنان بزرگترين حاميان ناشناخته محيط زيست در جهان هستند

يكشنبه 4 مرداد 1383 25 ژوئيه 2004

 

به استناد كتاب زنان و محيط زيست كه بوسيله برنامه محيط زيست سازمان ملل UNEP منتشر شده، زنان بزرگترين حاميان ناشناخته محيط زيست هستند كه اغلب در زمينه دانش و پرورش گياهان و حيوانات اهلي و بومي از مردان پيشي گرفته‌اند.

به گزارش خبرنگار سرويس زنان خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين كتاب نقش كليدي زنان بويژه در كشورهاي درحال توسعه را در فهم ويژه‌اي كه از طبيعت دارند، براي ايفاي نقش‌هاي بسيار متنوع خود به عنوان كشاورز، مادر و سرپرست نشان مي‌دهد.

به گزارش ايسنا، مدير اجرايي UNEP در خصوص مطالب اين كتاب اظهار داشت: زنان بويژه در كشورهاي درحال توسعه در خط اول غلبه بر فقر، مديريت زمين و منابع آبي و همچنين حفظ جوامع خود هستند و دانش آنها از خواص دارويي و تغذيه‌اي گياهان و حيوانات همچنين نقش محوري آنها به عنوان حافظان دانش بومي و محلي معمولا كم ارزش تلقي شده و يا ناديده گرفته مي‌شود.

 

ايدز همچنان‌ بيشترين‌ قربانيان‌ خود را از ميان‌ زنان‌ برمي‌ گزيند!

اعتماد - دوشنبه 5 مرداد 1383 26 ژوئيه 2004

يك‌ گزارش‌ از پانزدهمين‌ كنفرانس‌ بين‌ المللي‌ ايدز (OUN)نشان‌ مي‌دهد اين‌ بيماري‌ كه‌ همچنان‌ بالاترين‌ آمار تلفات‌ را در جهان‌ به‌ خود اختصاص‌ داده‌ همچنان‌ بيشترين‌ قربانيان‌ خود را در ميان‌ زنان‌ مي‌يابد.

بر اساس‌ اين‌ گزارش‌ كه‌ از 11 تا 16 ژوييه‌ را مورد بررسي‌ قرار داده‌ است‌ بيشترين‌ درصد اين‌ ويروس‌ در بانكوك‌ و در ميان‌ زنان‌ و دختران‌ جوان‌ بانكوكي‌ مشاهده‌ شده‌ است‌.

نيويورك‌ تايمز نيز با انتشار گزارشي‌ خبرداد كه‌ 70 درصد افراد تحت‌ تاثير اين‌ بيماري‌ در سال‌ 2003، دختران‌ جوان‌ كاراييبي‌ بودند.

گزارشي‌ ديگر حاكي‌ از آن‌ است‌ كه‌ در زامبيا بيشترين‌ آمار مبتلايان‌ به‌ ايدز را زنان‌ و دختران‌ جوان‌ اين‌ كشور به‌ خود اختصاص‌ داده‌ اند و در هاييتي‌ نيز 51 درصد افراد بيمار دختران‌ جوان‌ دبيرستاني‌ بوده‌ اند.

در ترانسكي‌، يك‌ استان‌ در جنوب‌ آفريقا، 26 درصد دختران‌ 16 تا 23 سال‌ طبق‌ گزارشات‌ در اثر روابط‌ جنسي‌ به‌ اين‌ بيماري‌ دچار شده‌اند.

در هند نيز روز به‌ روز بر تعداد زنان‌ جوان‌ مبتلا به‌ ايدز افزوده‌ مي‌شود اگرچه‌ اغلب‌ آنان‌ تا زمان‌ ازدواج‌ خود، اين‌ موضوع‌ را پنهان‌ نگه‌ مي‌دارند.

براساس‌ آخرين‌ اطلاعات‌ منتشره‌ موجود در كشور هند همچنان‌ تعداد مردان‌ جوان‌ مبتلا به‌ ايدز بيشتر از زنان‌ است‌.

 

يک دختر ايراني در اوپراي بين المللي

زنان ايران:يكشنبه 4 مرداد 1383 25 ژوئيه 2004

آزاده عصاران

www.azadeh7.com/blog

شهرزاد مولوي (Shari) امروز يک شخصيت واقعي در اوپراست. يک دختر جوان ايراني با نامي که از ادبيات کهن کشورمان نشات مي گيرد بعد از سال ها تلاش و همراهي با گروه هاي مختلف اوپرا ، امروز به شکل مستقل و در سن پايين تبديل به يک ستاره و پايه اصلي اوپرا شده است.

 

" زن خاموش " يکي از پرطرفدارترين برنامه هاي اوپرا بود که ماه گذشته در آمريکا برگزار شد و شهرزاد 24 ساله ، در نقش ايزوتا در آن هنرنمايي کرد. او بيش از 16 سال است که به آمريکا مهاجرت کرده و در ايالت کاليفرنيا زندگي مي کند . زماني که دانش آموز مدرسه ابتدايي بود ، معلمش او را به ديدن يک اجراي اوپرا از کمپاني بزرگ و معروف Opera Pacific

مي برد و او همان زمان عاشق اوپرا مي شود. از همان روزها که جذب اين نوع نمايش مي شود ، همه چيز آغاز مي شود و او در نهايت اولين کارش را با همان کمپاني اجرا مي کند که او را جذب اين رشته کرده :" همکاري با يک کمپاني حرفه اي اوپرا و همراهي با خوانندگان و بازيگران حرفه اي هميشه برايم يک رويا و آرزو بوده و آن را هميشه در خواب مي ديدم و حتي تصورش را نمي کردم به واقعيت بپيوندد."

شهرزاد پس از دوران دبيرستان به عنوان ملکه و بهترين دانش آموز از لحاظ اخلاق و منش انتخاب مي شود و اين مساله در دوران کار در اوپرا هم پيش مي آيد. او محبوب همه اعضا و بازيگران اوپرا مي شود.

شهرزاد مولوي در اوپراي " زن خاموش (ساکت )" نوشته سر ريچارد موروسز ، نقش يک زن دوست داشتني و کمدي را ايفا مي کند که ناگهان مي تواند از محبوب و مورد علاقه بودن فاصله بگيرد و تبديل به يک شخصيت دوست نداشتني شود : " من يک نقش کاملا متضاد را بازي کردم.ايزوتا در حقيقت از همه خدعه ها و روش هاي زنانه استفاده مي کند تا راه خودش را دريابد و به هدفش برسد. در متن ، ايزوتا در واقع از نيرنگ و روش احمقانه اش به يک شرايط خاص مي رسد و با پرحرفي و مسائل رواني تبديل به يک زن کولي مي شود. فکر مي کنم سرمورسز از من خوشش نيايد چون من هم زياد حرف مي زنم و مسلما زياد مي خوانم ! "

 

مولوي کار حرفه اي اش را از بهار سال 2003 با همراهي در گروه همسرايان آغاز کرد.رهبر ارکستربا اعتماد به او ،اين دختر 24 ساله را به عنوان تک خوان گروه معرفي کرد و شهرت بين المللي را براي او به ارمغان آورد. شهرزاد هم نشان داد که مي تواند از پس مسووليتش برآيد و در هر روز دو کار را اجرا کرد: " من بعد از اولين تمرين به شدت ترسيده و عصبي بودم.پيش رهبر گروه رفتم و گفتم که نمي توانم همه اين متن را بخوانم و حفظ کنم ولي او با لبخند به من گفت : ياد مي گيري ..نگران نباش ! و همه ماجرا همين بود... و من ياد گرفتم بدون استرس و با صبر ياد بگيرم و بخوانم. در طول اجرا وقتي به چشمان او نگاه مي کردم هيچ چيز پيدا نمي کردم ولي اعتماد و اطمينان او را به خودم مي ديدم و نيرو مي گرفتم.همين کافي بود...اين اجرا با همراهي اعضاي ارکستر وين ( اتريش) هم روي صحنه رفت و ما در روز دو اجراي متفاوت داشتيم. اندرياس (رهبر گروه) بهترين هديه را به من داد . او اجازه داد تا بعد از سه سال سوليست گروهي 20 نفره باشم و براي اجرا سفر کنم. همه تجربيات من در اين سفر و کار گروهي به دست آمد..."

در حال حاضر ارکستر وين از شهرزاد درخواست کرده تا با آنها به عنوان خواننده سوليست همکاري کند . او بعد از اين اجرا دعوت هاي زيادي را از شهرها و گروه هاي مختلف دريافت کرد که نشان دهنده موفقيتش در کارش بود.

او همه تجربياتش را در سال هاي اخير شبيه به يک خواب مي داند. شهرزاد در طول سه ماه بيشترين و بزرگ ترين تجربيات حرفه اي اش را کسب کرد . او توانست در اين مدت سه کار متفاوت را اجرا کند و نشان دهد که انتخاب درستي بوده که از همسرايي به سوليستي رسيده.

شهرزاد اين روزها روياي جديدي را تجربه مي کند . او آماده مي شود تا به دانشگاه بوستون برود . مولوي با داشتن مدرک کارشناسي موسيقي از دانشگاه رايس در هوستون ، قصد ادامه تحصيل را با وجود تجربيات جديدش در عرصه موسيقي دارد: " با اين وجود همه تلاشم را مي کنم تا به شکل کامل با گروه " Opera Pacific جايي که زندگي هنري واقعي ام در آن شروع شد ، داشته باشم .مسلما بدون همکاري و همراهي آنها و خانواده ام نمي توانستم به جايگاه فعلي برسم."

يکي از دوستان نزديک او ، مهرک شريف در موردش مي گويد : " وقتي اولين بار او را روي صحنه ديدم که در مقابل آن جمعيت و بين چنين گروه حرفه اي مي خواند ، ترسيدم.من به جاي او مي ترسيدم...اينکه يک ايراني و غيرآمريکايي به عنوان نقش اصلي در يک گروه اوپرا حضور داشته باشد و برنامه اجرا کند، تن آدم را مي لرزاند! اول از جسارت و هيبت او شگفت زده شدم و بعد که اعتماد به نفسش را ديدم تازه متوجه عمق قضيه شدم !! ... او مي خواند.. به عنوان فرد اصلي گروه .و اين براي همه ايرانيان داخل آن سالن اشک به همراه مي آورد و تشويق ! "

 

زنان فقير و فقيرتر مي شوند

شرق - يكشنبه 4 مرداد 1383 25 ژوئيه 2004

 

دكتر ناهيد مطيع *:بخش نخست اين يادداشت روز يكشنبه ۸۳/۲۸ در همين صفحه به چاپ رسيد. اكنون بخش پايانى آن را مى خوانيد:

 

گزارش اقتصادى سال ۱۳۷۷ سازمان برنامه و بودجه اذعان مى دارد، كماكان مانند سال هاى قبل احتمال اينكه خانوارهايى كه به دليلى سرپرست مرد خود را از دست مى دهند، در تله فقر بيفتند زياد است. اگرچه به دليل كمبود اطلاعات درباره گروه هاى مختلف زنان فقير تحليل اين پديده در ايران به خوبى امكان پذير نيست اما استفاده از همين اطلاعات محدود و ناكارآمد نيز نشان مى دهد كه فشار فقر بر زنان بيشتر از مردان است.

 

دو عامل در افزايش فقر در ميان زنان موثر است: يكى محدوديت مشاركت ايشان در مشاغل رسمى و پردرآمد، دوم فقدان تامين اجتماعى فراگير و كافى براى ايشان. در مورد عامل اول بايد گفت كه اكثر زنان سرپرست خانوار، كم سواد و كم مهارت اند و به دليل كهولت سن يا نگهدارى از فرزندان خود قادر به ورود به نظام اشتغال رسمى و پردرآمد نيستند. اين وضع در مورد زنان پناهنده و معلول نيز به همين منوال است. در مورد زنان روستايى بايد گفت كه اين زنان در بخش كشاورزى فعال اند.

 

اما نه در آمارهاى ملى شاغل معرفى مى شوند و نه اختيارى در منابع درآمدى خود دارند. در مورد دوم اگر اين تعريف از تامين اجتماعى را بپذيريم كه بيمه هاى اجتماعى براساس مشاركت فرد در تامين منابع (پرداخت حق بيمه) استوار است، تا وقتى فردى شاغل رسمى نشده باشد نمى تواند به صورت مستقيم و بى واسطه مخاطب بيمه اجتماعى باشد. در اين صورت خواهيم ديد كه:

 

۱ _ خيل عظيمى از زنان فقير از امكان دسترسى به تامين اجتماعى محروم خواهند ماند. اطلاعات موجود نشان مى دهد كه همين سيستم تامين اجتماعى نيز توان ادامه فعاليت ندارد. زيرا:

 

۲ _ نسبت منابع به مصارف نظام تامين اجتماعى (طى سال هاى ۵۴ تا ۱۳۷۹) به نقطه سربه سرى نزديك شده است و پيش بينى مى شود كه در سال هاى آتى به پايين تر سقوط كند. اين مشكل بيشترين فشار را بر بنيه از كار افتادگان، سالمندان، معلولان و زنان سرپرست خانوار وارد مى كند كه قادر نيستند به هر علت كارى براى خود دست و پا كنند و از كاستى منابع تامين اجتماعى به شدت آسيب مى بينند.

 

۳ _ روند عدم پرداخت سهم دولتى بيمه شدگان به سازمان تامين اجتماعى قابل توجه است. در حال حاضر دولت ارقام عظيمى به صندوق بيمه اجتماعى بدهكار است كه حداقل تا يك دوره كوتاه مدت قادر به پرداخت آن نيست.

 

۴ _ علاوه بر سازمان تامين اجتماعى، سازمان بهزيستى كشور نيز كه عهده دار حمايت از خانوارهاى بى سرپرست و زن سرپرست و كودكان آنها است، نتوانسته ست به اهداف مطلوب برنامه سوم توسعه برسد.

 

۵ _ خدمات كميته امداد امام خمينى و طرح شهيد رجايى نيز به رغم افزايش چشمگير بودجه آن عملاً نتوانسته است نيازهاى اساسى سالمندان روستايى و شهرى و زنان سرپرست خانوار را تامين نمايد. بنابر آنچه گفته شد، مى توان نتيجه گرفت كه در صورت ادامه وضع موجود، يعنى بسته ماندن درهاى اشتغال رسمى به روى زنان و مهمتر از آن ناكارآمدى نظام تامين اجتماعى، روند فقير شدن زنان فقير همچنان ادامه خواهد يافت.

 

*نگاه كلان نويسنده به فقر زنان در گزارش پكن + ۱۰ كه از سوى گروه محققان مستقل مسائل زنان تهيه شده، منتشر مى شود.

 

زنان سانتي مانتال، زنان عامي

شرق: يكشنبه 4 مرداد 1383 25 ژوئيه 2004

سهيل سليمانى:ليلى فرهاد پور روزنامه نگارى است كه نويسنده شد اما خودش عقيده دارد برخلاف نظر همه او قبل از اينكه روزنامه نگار شود، نويسنده بوده است. به بهانه انتشار آخرين كتابش شنبه هاى راه راه و ثانيه هاى سربى در يك بعدازظهر گرم به سراغ او رفتم، به منزلش و آنجا درست همان فضايى را داشت كه از قبل فكر مى كردم، با عكس هايى از نويسندگان بزرگ به روى ديوار اتاقش و كتابخانه هايى پر از كتاب و يك تابلوى نقاشى عجيب ولى زيبا برروى ديوار و ...

 

از همان ابتدا قرار شد مثل دو تا روزنامه نگار با هم صحبت كنيم. چون او معتقد است كه يك نويسنده هيچ گاه درباره اثرش توضيح نمى دهد. او متولد ۱۳۴۰ است و بالطبع مثل هر زن ديگرى كلى شاكى شد وقتى فهميد در ابتداى كتاب و در فهرست نويسى فيپا او را پنج سال بزرگتر اعلام كرده اند. در ادامه مى توانيد جدل دوستانه ما را بخوانيد. جدلى كه در بعضى از موارد به نتيجه معقولى نرسيد.

 

شنبه هاى راه راه و ثانيه هاى سربى اولين كتاب فرهاد پور نيست. او قبل از اين هم دو كتاب ديگر نوشته و در انتشار دو كتاب ديگر هم همكارى داشته است. تجربه اولين كتاب مستقلم كه مى توانم بگويم بيشتر يك كار ژورناليستى بود در نوشتن اين كتاب خيلى كمكم كرد و اصلاً مى توانم بگويم ايده اصلى اين كتاب را از همان موقع گرفتم.

 

خبرنگار بودن اين حسن را دارد كه علاوه بر اينكه زودتر از بقيه از خيلى چيز ها باخبر مى شوى، خيلى چيز هاى ديگر را هم كه خيلى ها نمى بينند و از آن باخبر نمى شوند مى بينى و حتى تجربه مى كنى و اين مسئله مى تواند تأثير بسزايى در نويسندگى داشته باشد. در مورد شنبه هاى راه راه هم همين طور به نظر مى رسد. اگر بخواهيم گذشته كارى من را به طور كلى بررسى كنيم من قبل از اينكه روزنامه نگار شوم مى نوشتم و اين چيزى است كه خيلى ها از آن خبر ندارند. يادم مى آيد اولين داستانم را وقتى هنوز كلاس پنجم بودم نوشتم و درست سال بعد از نوشته شدن آن بود كه با كمك مربى راهنماى مدرسه مان داستانم را با تصوير سازى معلم نقاشى ام در مدرسه چاپ كرديم و به بچه ها فروختيم البته در سال هاى بعد هم داستان هاى كوتاه من در مجله هايى نظير تكاپو و بايا چاپ مى شد.

 

اما نويسندگى يك مقوله است و روزنامه نگارى مقوله اى ديگر و عشق به روزنامه نگارى است كه شايد بعضى ها را قبل از نويسنده شدن به سمت خودش مى كشد. بچه كه بودم برخلاف همه همكلاسى هايم كه دوست داشتند دكتر و مهندس و معلم شوند هميشه دوست داشتم روزنامه نگار شوم. شايد آدم عجيبى بودم مثلاً قهرمان سال هاى نوجوانى ام جيسون كينگ بود. جيسون اسم نويسنده اى بود كه در يك سريال تلويزيونى آن زمان ها نقش اصلى را داشت و يا يك سريال ديگر بود كه نقش اصلى آن يك خبرنگار بود. اين برنامه ها جزء چيز هايى بودند كه من هيچ گاه آنها را از دست نمى دادم حتى اگر كلى كار و درس داشتم.

 

اما اين عشق و شيطنت هاى مربوط به آن خيلى زود به ثمر ننشسته است. فرهاد پور كار ژورناليستى به معناى نوشتن در روزنامه را تقريباً از ۳۰ سالگى شروع كرده است. من شايد به نوعى برعكس وارد اين حرفه شدم. يعنى قبل از اينكه وارد تحريريه شوم از حروفچينى و صفحه آرايى شروع كردم. يادم است كه توى سال هاى ۶۹-۶۸ كه هنوز خيلى ها نمى دانستند كامپيوتر چيست من صفحه آرايى كامپيوترى مى كردم.

 

اما خب به هر حال يازده سال بعد از آنكه ديپلمم را گرفتم در رشته علوم ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايى قبول شدم و فكر مى كنم از سال دوم تحصيلم بود كه به عنوان نويسنده وارد تحريريه روزنامه شدم. شايد به نوعى بتوان گفت كه من خاك سرب قرن بيست و يكمى روزنامه نگارى را چشيده ام و بعد وارد اين حرفه شده ام. حرف ها در اين باره زياد بود اما شنبه هاى راه راه رسيده بود و ثانيه هاى سربى در حال طى شدن بودند. كتاب سبك جالبى دارد. داستان چهار زن كه به نوعى با زندان و سياست سر و كار دارند.

 

يك مادر، يك همسر، يك خواهر و يك خبرنگار. داستان قطعه قطعه است و مدام تو را از فضايى به فضاى ديگر مى برد و زمانش عوض مى شود. اولين بار در كار هاى كوندرا بود كه به چنين سبكى به طور دلچسب برخوردم و اوج شكوفايى آن را با خشم و هياهوى فاكنر لمس كردم. البته در بين نويسندگان ايرانى اين ژانر سمفونى مردگان عباس معروفى روى من خيلى تأثير گذاشت. اما اصلى ترين علت برمى گردد به اولين كتابم و چيزى كه منيرو روانى پور در آن نوشت: ما داريم در واقعيت هاى داستانى كه ساخته و پرداخته خودمان است زندگى مى كنيم.

 

اين واقعاً نكته جالبى است كه تو بيايى يك اتفاق را از منظر چند نفر ببينى. شايد اين نوع نگاه به مسائل هم باز مى گردد به ديد روزنامه نگارى. فكر مى كنم از همان تجربه اول بود كه احساس كردم اين سبك را خيلى خيلى دوست دارم و فكر هم نمى كنم به زودى بتوانم از آن دست بردارم. اصلاً شايد هيچ وقت از اين نوع نوشتن دست برندارم. ديدن مسائل از منظرهاى مختلف واقعاً لذت بخش و معمولاً هيجان انگيز است اما چرا بايد تمام روايت زنانه باشد و از منظر يك مرد به اين موضوع نگاه نكرد. آيا اين يك مسئله فمينيستى است؟ اين مباحث و روايت هايى كه موضوع داستان درباره آنها است، روايت سياسى و مردانه اش گفته شد، ثبت شد و داستان ها و مقاله ها در مورد آن نوشته شد.

 

اما روايت زنانه چى؟ آيا ما چيزى هم در مورد زنانى كه با اين مسائل خواسته يا ناخواسته درگير شده اند گفته ايم؟ اين روايت (داستان) يك روايت ديگر از اين روند است. روايتى كه غير سياسى است و كاملاً زنانه. روايتى كه بيشتر اقشار جامعه را در بربگيرد. زنانى كه خودشان سياسى نبوده اند اما جبر روزگار آنها را به نوعى درگير سياست كرده است. اين سياست لعنتى هم چيز عجيبى است. هر چه مى خواهى از آن دورى كنى و به كارش كارى نداشته باشى نمى شود. اصلاً اگر تو هم با آن كار نداشته باشى او با تو كار دارد. اما داستان به مسائل ديگرى هم توجه دارد و شايد در قسمت هايى از آن به چيزهايى اشاره شده كه به نظر جزء خط هاى قرمز حريم خصوصى افراد به شمار مى روند.

 

مثل داستان به حمام رفتن خبرنگار در ايام كودكى و يا ريخت وپاش اتاق دختر جوان و پيدا بودن خصوصى ترين چيزهايش و غرغر پدر به خاطر همين مسئله و... شايد تنها چيزى كه بتوانم در مورد بيان اين چيزها بگويم اشاره اى باشد به تجاوز به خصوصى ترين حريم زندگى انسان ها. چيزهايى كه حداقل در فرهنگ ما جزء خطوط قرمز هستند. اشاره به اينكه حتى يك دختر جوان نمى تواند در اتاق خودش وسايل بهداشتى اش را بدون قايم كردن بگذارد، اشاره به اينكه من در يك حمام عمومى بيم نگاه بيگانه اى از شيشه بخار گرفته روى سقف را دارم... اينها تمام اشاره اند و تصويرسازى. تصويرسازى هايى كه بيانگر احساس ناامنى است.

 

تصويرسازى از يك ترس هميشگى كه ما از بچگى تا به حال داشته ايم، تجاوز به حريم خصوصى حتى از طرف نزديك ترين كسانمان چه برسد به غريبه ها...

 

دخترى روزنامه نگار كه داستان را خوانده بود عقيده داشت خبرنگار داستان اصلاً چيزى نيست كه آنها الان هستند و به نوعى همذات پندارى با او برايش مشكل بود: اولاً سن روزنامه نگار داستان چيزى بين

 

۳۵-۳۰ سال است يعنى او ۱۵-۱۰ سال از همكاران جوان تو بزرگتر است اما او عقب تر از آنها نيست. واضح تر بگويم او هم تجربه اش از آنها بيشتر است و هم به دليل سنش ايده آليست تر از آنهاست. شايد به همين دليل است كه براى آنها غريب به نظر مى رسد.

 

همه ما عادت كرده ايم كه در زندگيمان بيش از آن چيزى كه عمل مى كنيم شعار بدهيم. اين مسئله در خون ماست. سخن فرهادپور هم در بعضى از جاهاى داستانش بيش از حد شعارى به نظر مى رسد: من عمداً اين كار را كرده ام. چون خيلى از آدم هاى ما فقط شعار مى دهند و همين طورى هم حرف مى زنند. اتفاقاً به نظر من اين قسمت هاى داستان اصلاً شعارى نيست و درست حرف هاى عاميانه و روزمره افراد عامى و به خصوص سن بالاى ماست. در اين داستان تو مى توانى بگويى كه سردبير شعارى حرف مى زند. يعنى اگر منظور ما حرف زدن و عمل نكردن باشد دقيقاً سردبير شعارى حرف مى زند. خانم دبير سرويس اجتماعى هم شعارى حرف مى زند به طورى كه در يك جاهايى آدم دلش مى خواهد بگيرد و خفه اش كند.

 

اما مهمترين هدف من از اين كار اين است كه مى خواستم آدم هاى قصه ام واقعى به نظر برسند حالا اگر اين طور باشد من در كارم موفق بوده ام وگرنه... بعضى از تناقض ها در رفتار بعضى از شخصيت هاى داستان گاهى عجيب به نظر مى رسد. تناقض هايى كه در رفتار زنى كه شوهرش در زندان است مشاهده مى شود و دختر خبرنگار! خبرنگارى كه با تمام ايده آليست بودنش (به قول خود فرهادپور) به يك باره در پايان داستان تن به عملى مى دهد كه هيچ كدام از هم مسلكانش آن را نمى پسندند. صيغه شدن! تناقض رفتارى در آن زن كه شوهر خبرنگارش در زندان است را براى اين آوردم كه بگويم همه ما به نوعى در درونمان عواميم.

 

من مى خواستم بگويم كه يك زن سانتى مانتال روشنفكر بر اثر مشكلات چه كارهايى كه نمى كند (اشاره به همان ملاقات شرعى) و در مقابل بعضى از مسائل درست مثل مردم عادى رفتار مى كند. اين مربوط به همان من عوام وجودى اش است. اما در مورد دختر خبرنگار فكر مى كنم كه خودت بايد به جوابش برسى. اما مگر مى شود چنين چيزى را قبول كرد. اين هم از آن مسائلى بود كه با فرهادپور ساعتى بر روى آن بحث كرديم و او با توجه به عقيده اش به خواننده مولف معتقد بود كه هر كس بايد به نوعى از آن برداشت كند، اما من اين را قبول نمى كردم. چطور مى شود كه يك دختر روزنامه نگار قبول مى كند كه زن صيغه اى يك زندانى شود كه فقط او را از روى نوشته هاى مادرش مى شناسد و اين را هم مى داند كه او زن و بچه اى در خارج از كشور دارد.

 

آيا اين برمى گردد به روحيه آنارشيستى او و اينكه دوست دارد خيلى از ناشناخته ها را تجربه كند؟ يا نه يك عمل انسان دوستانه در جهت كمك به پيرزن تنهاست، پيرزنى كه خودش در لابه لاى داستان از هووى صيغه اى اش با درد ياد مى كند؟! ببين اين شايد يك نوع اعتراض است. شايد به حذف هاى سردبير و جامعه، شايد به شرايط و شايد به آرمان هايش، اينكه چرا قبول مى كند را بايد توى خواننده برداشت كنى. من سعى كرده ام داستانم را طورى بنويسم كه هر خواننده مولفى بتواند يك نتيجه خودش از آن بگيرد.

 

اما در كل اگر بخواهم بگويم اين صيغه شدن، اينكه آن دختر دانشجو انصراف مى دهد و مى گويد در اوج بازى طورى زدم زير صفحه بازى كه نمى دانم مهره هايش به كدام طرف پرت شده اند و اتفاقاتى از اين دست، شايد به قول تو يك حركت آنارشيستى محض به نظر برسد اما من خواسته ام با توجه به تجربياتم در اين زمينه بگويم كه الان حرف جوانان ما اين است؛ ديگر از اين بازى ها خسته شده ايم و مى خواهيم خودمان باشيم. يك خود آنارشيست، يك خود ايده آل گرا و... به نظر مى رسد كه فرهادپور در اين كتاب خواسته به نوعى خودش و تجريباتش را به تصوير بكشد، آن هم در قالب انسان هايى مختلف: يكى از نزديكان به من گفت كه به نظر من همه شخصيت هاى اين داستان خودت بودى.

 

به هر حال هر كسى كه چيزى مى نويسد به نوعى بخشى از نوشته اش به خودش و اطرافيانش و رفتارهاى آنها برمى گردد. نويسنده بايد درباره چيزى بنويسد كه بهتر از همه مى داند. در ارتباط با يك ماجرا يك نويسنده يا از تجربياتش در آن زمينه استفاده مى كند و يا اگر تجربه اى نداشته باشد از ديگران كمك مى گيرد و يا خودش مى رود و آن را تجربه مى كند اما همه چيز نهايتاً از فيلتر وجودى او مى گذرد.

 

يكى مى گفت اگر ما به جايى رسيده باشيم كه بخواهيم فقط خودمان باشيم اين آغاز پيروزى است. حرف زياد است، از اينكه فرهادپور براى نوشتن اين كتاب از ۱۰ دختر خواسته تا هر روز براى نامزدهايشان نامه بنويسند و آنها هم نوشته اند و او خوانده است و از آنها استفاده كرده، از اينكه چقدر او فيش و يادداشت از اينجا و آنجا برداشته تا داستان را تكميل كند، از اينكه چقدر با اين نوع افراد برخورد داشته و... آنقدر زيادند اين چيزها كه اگر بخواهيم در مورد آنها بنويسيم كلى مى شود. اما هنوز هم نمى دانم چرا آن دختر روزنامه نگار زير بار صيغه شدن مى رود و هنوز هم به اين فكر مى كنم كه آيا ما به اين رسيده ايم كه خودمان باشيم و آيا مى توانيم كه خودمان باشيم؟ علامت سئوال بزرگى كه شايد بعدها به جواب آن برسم و برسيم.