زنان - يكشنبه 21 تير 1383- 11 ژوئيه 2004

 

 

 

 

خشونت و پرخاشگري و اثر آن بر زنان

ليلا شعباني چوبه - وقايع اتفاقيه - يكشنبه 21 تير 1383- 11 ژوئيه 2004

 

براساس مطالعات مؤسسه علوم جزايي و جرم‌شناسي دانشگاه تهران، با توجه به روند رشد خشونت در خانواده و تسري آن به تمام جنبه‌هاي زندگي اجتماعي و با توجه به اينكه پزشكان قانوني همه روزه با تعداد زيادي از زنان مصدوم شده روبه‌رو هستند و حتي در مواردي با اجساد آنان در تالار تشريح روبه‌رو مي‌شوند و همچنين با در نظر گرفتن نقش محوري زنان در كليه ابعاد زندگي، بررسي اين پديده و علل آن به منظور اتخاذ سياست مبتني بر پيشگيري از خشونت نسبت به زنان و كاهش آن به نظر اجتناب‌ناپذير مي‌رسد.

 

تأثير خشونت تنها به فرد قرباني محدود نمي‌شود و بر افراد ديگر، سازمان‌ها، نهادها و در نهايت، كل جامعه تأثير مي‌گذارد. تأثير اعمال خشونت‌آميز بر يك فرد به‌طور شعاعي در جامعه پخش مي‌گردد و افراد ديگر را نيز در برمي‌گيرد و پديده‌اي با نام گردش خشونت به وجود مي‌آورد كه خشونت را در جامعه هميشگي مي‌كند. اعمال خشونت خانوادگي، باعث تعداد زيادي از مرگ‌وميرها در خانواده شده است و بخصوص عده زيادي از نوزادان به دست والدين خود كشته شده‌اند. براساس گزارش بهزيستي كشور (1381) 70 درصد كودك آزاري‌ها توسط والدين و بعضاً به دست نامادري، 66 درصد توسط مردان و 25 درصد نيز مربوط به خانواده‌هاي طلاق و خشونت است. ويژگي بسيار مهمي كه در اثر اعمال خشونت به چشم مي‌خورد پديده جاوداني‌شدن خشونت است. احتمال دارد افرادي كه در خانواده با سوءرفتار مواجه بودند، بيشتر از افراد معمولي در بزرگسالي به عنوان قربانيان خشونت مطرح شوند. يعني در شرايط كاملاً متفاوت با شرايط قبلي، باز هم اعمال خشونت‌آميز را تحمل كنند. از طرف ديگر احتمال اينكه افراد تحت خشونت خود به عامل خشونت تبديل شوند نيز بسيار زياد است. بنابراين در اثر اعمال خشونت در خانواده، احتمال زيادي وجود دارد كه افراد، هم به قرباني و هم به عامل خشونت تبديل شوند. بنابراين، اهميت و ضرورت اين بحث نشان دادن و شناخت عوامل و انگيزه‌هاي خشونت مي‌باشد و بر اين واقعيت صحه مي‌گذارد كه تدبيرهاي موجود براي حل اين مشكل عظيم اجتماعي يعني خشونت مردان عليه زنان و پيامدهاي آن كارساز نيست و بايد به‌گونه‌اي بنيادي‌تر به دنبال شناسايي سرچشمه نابرابري‌ها بود.

 

آن چيزي كه اهميت خشونت خانگي عليه زنان را مشخص مي‌كند، وجود رفتار خشونت‌آميز در ميان افرادي است كه طبق باور عمومي به يكديگر علاقه دارند و روابط ميان آنها برپايه محبت و صميميت شكل گرفته است.

بدرفتاري و شكنجه‌هاي بدني بر رشد زنان تأثير مي‌گذارد و تحقير و خواركردن زنان در نهايت به عجز و ناتواني در تصميم‌گيري منتهي مي‌شود و توانمندي را از زن ساقط مي‌كند، در نتيجه زنان قرباني نه تنها توانايي اداره سرپرستي فرزندان و خانه و خانواده خود را ندارند، بلكه از مشاركت و ابراز عقيده در تصميم‌گيري‌هاي سرنوشت‌ساز اجتماعي نيز محروم مي‌مانند.

 

پديده خشونت و پرخاشگري منحصر به طبقه يا قشر خاصي نيست بلكه در همه طبقات، قشرها و پايگاه‌هاي اجتماعي ديده مي‌شود. در طبقات بالا، متوسط و پايين اجتماعي، ميان افراد باسواد، كم‌سواد و بي‌سواد و در ميان خانواده‌هاي دچار بحران و خانواده‌هايي كه به ظاهر شرايط مطلوب و مناسبي دارند، ديده مي‌شود.

به گزارش سازمان ملل، از هر سه زن جهان، يك نفر در طول زندگي خود، قرباني خشونت و تبعيض شده يا مورد تجاوز به عنف قرار مي‌گيرد. خشونت عليه زنان، اكثراً به صورت بهره‌برداري‌هاي جنسي اعمال مي‌گردد و بارداري ناخواسته از عواقب شوم آن است. براساس اين گزارش، تعداد 150ميليون زن در سراسر جهان، امكان دستيابي به داروهاي ضدبارداري را ندارند و حدود 78 هزار زن از مجموع 80 ميليون زن كه به‌طور ناخواسته باردار مي‌شوند در حين سقط جنين، جان خود را از دست مي‌دهند. اين گزارش حاكي است، سالانه بيش از چهارهزار ميليون زن در سراسر جهان مجبور به ازدواج اجباري مي‌شوند و يا به عنوان برده به فروش مي‌رسند.

بنابراين چنين پديده‌اي را مي‌توان به همه جوامع تعميم داد و نمي‌توان به مثابه يك پديده استثنايي نگاه كرد، بلكه برخلاف تصور عده‌اي از كارشناسان خشونت و پرخاشگري يكي از رايج‌ترين و متداولترين جرايم اجتماعي و آشكارترين جلوه‌هاي اقتدار مردسالاري در جهان امروز است كه در تمام مليت‌ها، طبقات و گروه‌هاي اجتماعي به وضوع به چشم مي‌خورد.

 

رييس كميسيون فرهنگي، اجتماعي شوراي اسلامي شهر تهران از اختصاص فضايي از پارك‌هاي پايتخت به فعاليتهاي مختلف زنان خبر داد.

شنبه 20 تير 1383- 10 ژوئيه 2004

رسول خادم در گفت‌وگو با خبرنگار شهري خبرگزاري دانشجويان ايران با اشاره به اين كه فضاهاي فرهنگي، تفريحي، ورزشي و تفرجگاهها در سطح شهر تهران به صورت برابر ميان زنان و مردان توزيع نشده است، افزود: كميسيون فرهنگي، اجتماعي شورا با توجه به اين مساله، طرح تخصيص فضايي از پارك‌ها به فعاليت‌هاي مختلف بانوان را در دستور كار خود قرار داده است.

وي گفت: هم‌ اكنون اين طرح با همكاري دستگاههاي اجرايي در پاركهاي مناطق مختلف شهر تهران در حال بررسي كارشناسانه است كه پس از حصول نتايج و جمع‌بندي‌هاي نهايي عملياتي خواهد شد.

خادم با تاكيد بر اين كه اجراي اين طرح به معناي جداسازي و تفكيك زنان و مردان نبوده و كميسيون فرهنگي، اجتماعي شوراي اسلامي شهر تهران به شدت با اين موضوع مخالف است، خاطرنشان كرد: اين طرح به منظور رفع كليه نيازهاي طبيعي مختلف و بهره‌مندي بانوان از فضاي پاركهاست.

رييس كميسيون فرهنگي، اجتماعي شوراي اسلامي شهر تهران گفت: طرح تخصيص فضايي از پارك‌ها به فعاليت‌هاي بانوان به صورت مشترك با گروه مشاوران جوان شهرداري در حال پيگيري است و ويژگيها و امكانات مورد نياز پاركها نيز پس از بحث و بررسي اعلام مي‌شود.

 

بازخواني پرونده شهلا : چه کسي قانع شد؟

ميترا شجاعي - تريبون فمينيستي ايران:

شنبه 20 تير 1383- 10 ژوئيه 2004

دخترکي 4-5 ساله عروسکي را که مادر از تکه هاي پارچه برايش دوخته تنگ در بغل گرفته و جلوي در خانه در کوچه اي تنگ و باريک تنها تماشاچي بازي فوتبال برادرش و ديگر بچه هاي محله است. توپ پلاستيکي قرمز چرخ مي خورد و به طرف او مي آيد، عروسک را رها مي کند و دو دستي توپ را در آغوش مي گيرد. پسرها منتظرند. او توپ را با تمام قدرت به طرف آنان پرت مي کند. توپ قرمز چرخ مي خورد و چرخ مي خورد و به زير پاهاي پسرها مي افتد. اين کار هرروز اوست. تنها سرگرمي او و برادران و دوستانشان در کوچه هاي تنگ و باريک خليج، محله تهرانسر. جادوي توپ قرمز او را با خود مي برد.

                       

دختري بالغ و نورسيده، زيبا و پر از شور و حرارت نوجواني. آن کوچه هاي تنگ، گنجايش اين همه شور را ندارد. ديگر حتي اجازه تماشاي بازي برادرانش را هم در آن کوچه هاي باريک و خاکي ندارد. اما عشق آن توپ قرمز هنوز در قلبش باقي است. او 15 ساله است. نمي تواند به کوچه برود. اما جعبه جادويي در خانه هست. او حالا بازي بزرگ ترها را نگاه مي کند. او عاشق رنگ قرمز است و عاشق پاهايي قوي و قرمز پوش که بر توپ ضربه مي زنند. اما آن توپ ديگر به ميان دستان او نمي آيد. پاها به دنبال توپ مي دوند، بر آن ضربه مي زنند. توپ به ميان دروازه مي رود و دوربين روي صورت ضربه زننده قرمز پوش زوم مي کند. قلب دخترک به شماره مي افتد. آي عشق! چهره سرخت پيداست... (1)

ديگر توانش نيست. آن کوچه هاي تنگ قلب عاشق را در خود جاي نمي دهند. خود را به ناخوشي مي زند و بي موقع از مدرسه بيرون مي آيد. به دنبال يک نشاني که آن را با هزار زحمت پيدا کرده، کوچه پس کوچه هاي شهرري را مي کاود. قلبش تندتر مي زند. خانه را پيدا مي کند. مادر معشوق در را به رويش مي گشايد. او را پذيرا مي شود تا معشوق از راه برسد و ساعتي بعد صداي در و آن هيکل درشت و مردانه. چقدر نزديک است. ديگر هيچ فاصله اي ميانشان نيست. نه دوربين نه زمين فوتبال و نه هيچ چيز ديگر. خودش است: ناصر محمدخاني.

 

او را در اتومبيل خود سوار مي کند و برايش از گرگ هاي جامعه مي گويد و از اينکه او زيبا و جذاب است و کوچک و نادان و بايد مواظب خودش باشد. آدرس خانه يکي از دوستانش را به او مي دهد، شايد براي در امان ماندن از گرگ هاي جامعه! او يکي دو مرتبه هم آنجا به ديدار معشوق مي رود. بار آخر هديه اي هم برايش مي برد که صاحبخانه قصد پرداخت پول آن را به او مي کند و عاشق دل شکسته به خانه بر مي گردد و ديگر به آنجا نمي رود. باز هم خيابان خليج و باز هم آن کوچه هاي باريک. آي عشق! چهره سرخت پيدا نيست...

 

خديجه جاهد معروف به شهلا حدود 30 سال. زيبا و جذاب. او حالا يک پرستار است. دنيايش ديگر در آن کوچه هاي تنگ و خاکي خلاصه نمي شود. او خيلي چيزها ديده و حالا آرزوهاي بزرگ دارد. اما آن عشق همچنان زنده است و او قصر رؤياهايش را بر روي آن ستون مرمرين مي سازد. کاش محکم باشد اين ستون!

 

چشمان شهلا در هر کوچه و خيابان به دنبال اوست. شايد تقدير يک بار ديگر آن دو را به هم رساند و اينبار تقدير چه مهربان است با او. 27 خرداد سال 1377 در ميدان آزادي حميد درخشان را مي بيند. شماره تلفنش را به او مي دهد تا شايد يک بار ديگر صداي گرم و دلنشين معشوق را بشنود. نااميد و پراميد. انتظارش زياد طول نمي کشد. دوم تيرماه همان سال، ساعت يک نيمه شب، صداي زنگ تلفن و آن لحن گرم و دلنشين. قراري براي ديدار گذاشته مي شود. بعد از 15 سال. خدايا چقدر تقدير با او مهربان است...

شهلا و ناصر يکديگر را مي بينند. ناصر ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است. ديگر حرفي از گرگ هاي جامعه نمي زند.از شهلا مي خواهد تا با هم زندگي کنند. چشمان شهلا سياهي مي رود. دنيا دور سرش مي چرخد. اين گوش هاي خودش است؟ اين لب هاي اوست؟ درست شنيده است؟ و عشق پناهگاهي شد و گريزگاهي.(2)

 

خانه اي در خيابان ظفر و شروع يک زندگي. بدون هيچ قيد و شرط. بدون هيچ سند وامضايي. چه نيازي به کاغذ وقتي قلبي را گرو گذاشته اي.

ديگر هيچکس از گرگ هاي جامعه به شهلا نگفت. هيچکس به او نگفت که تو جواني ات را در اين زندگي به داو گذاشته اي و اگر ببازي ديگر هيچ چيز نداري. هيچکس به او نگفت که هزاران دختر مثل تو زير سقف هاي زيباي اين شهر بدون هيچ کاغذ و امضايي قلبشان را گرو گذاشته اند شايد عشق همه چيز باشد ولي نيست. هيچکس به او نگفت که تو تنها مايه سرگرمي ناصري. زندگي او در جاي ديگري است. تو نيز مانند هزاران زن اين ديار يک بازيچه اي و يک قرباني. گيرم که عاشق باشي. مگر عشق در اين ديار چقدر مي ارزد؟

17 مهرماه 1381 لاله سحرخيزان همسر قانوني ناصر محمدخاني در خانه اش در ميدان کتابي تهران با 28 ضربه چاقو به قتل رسيد. ناصر در آن زمان در آلمان بود و شهلا...

تنها آثاري که قاتل در صحنه جنايت از خود باقي گذاشته بود يک سيگار نيمه روشن بود که جاي روژ لب روي فيلتر آن پيدا بود و يک سشوار روشن روي ميز آرايش.

15 روز بعد خديجه جاهد معروف به شهلا معشوقه ناصر محمدخاني به اتهام قتل لاله سحرخيزان بازداشت شد و از همان ابتدا ارتکاب به قتل را انکار کرد. تا يک سال بعد.

معشوق خواسته او را ببيند. بعد از يک سال. خدايا چقدر تو مهرباني. گيرم که اين ملاقات در حياط اداره آگاهي باشد. گيرم که به دستان شهلا دستبند باشد. چشمانش که باز است. او را مي بيند بعد از يک سال.

هيچکس نمي داند در آن بعدازظهر باراني جمعه 11 مهرماه سال 1382 چه حرف هايي بين ناصر و شهلا ردو بدل شد. اما 24 ساعت بعد شهلا جاهد در حضور سرهنگ محمدزاده معاون اداره دهم آگاهي تهران بعد از يک سال به قتل لاله سحرخيزان اعتراف کرد. وقتي علت اين انکار يک ساله و اعتراف يک شبه را از او پرسيدند گفت: وقتي فهميدم مرگ و زندگي ناصر به اعتراف من بستگي دارد از خودم گذشتم و اعتراف کردم. گفتم تا ناصر را رها کنيد. من قاتل لاله هستم. قصد من سوي وصال و ميل او سوي فراق/ ترک کام خود بکردم تا برآيد کام دوست

اما يک ماه بعد در روز چهارشنبه 28 آبان سال 1382 شهلا در حضور قاضي تحقيق، فخرالدين جعفر زاده اعلام کرد: آقاي قاضي! من مي خواهم اعترافات خود را پس بگيرم. من دروغ گفته ام و هيچ دخالتي در مرگ لاله نداشته ام.

سکوت و بعد همهمه. شهلا ادامه داد: يک روز پس از قتل لاله وقتي در خانه نشسته بودم فردي با ارسال يک فيلم ويديويي که صحنه هاي قتل لاله را نشان مي داد از من خواست که قتل لاله را گردن بگيرم و به خاطر همين موضوع، جزئيات اين جنايت را پس از چندين بار تماشاي فيلم به خاط سپردم و از آنجا که به ناصر علاقه داشتم به اين قتل اعراف کردم.

يک بار ديگر گره. پرونده به بن بست خورد. نياز به رسيدگي هاي بيشتر داشت. بازجويي از مطلعان و شاهدان. اما باز هم همه چيز بر عليه شهلا بود.رسيدگي طولاني شده بود و پرونده بايد تکميل مي شد و شد.

ديگر نيازي نبود افسران اداره آگاهي ساعت ها وقت خود را صرف بررسي صحنه جنايت و آثار و ادوات جرم کنند تا قاتل را بيابند. ديگر لازم نبود هرروز از شاهدان و آگاهان و تمام کساني که با اين قضيه درگير بودند سؤال و جواب کنند تا حقيقت را بفهمند. حقيقت خود به سراغ آنان آمده بود. پرونده تکميل و به دادگاه جنايي فرستاده شد.

يکشنبه 17 خرداد ماه سال 1383. شعبه 1154 دادگاه جنايي. اولين جلسه رسيدگي به قتل لاله سحرخيزان. قاضي جعفرزاده و دهها خبرنگار و مشتاق منتظرند تا ببينند شهلا بالاخره به قتل رقيب خود لاله سحرخيزان اعتراف مي کند يا نه. اما شهلا باز هم انکار مي کند. او در قتل لاله هيچ نقشي نداشته است. قاضي در مورد 8400 باري که شهلا با منزل ناصر تماس گرفته و لاله را تهديد به قتل کرده از او مي پرسد. اما جواب شهلا باز هم عشق بود و دلتنگي براي ناصر. همان ناصري که در ابتداي اين جلسه با صداي بلند تقاضاي قصاص شهلا را از دادگاه کرده بود.

 

 

شهلا منکر اين نيست که لاله را دوست نداشته و به او حسادت مي کرده است. کدام عاشق رقيبش را دوست دارد؟ اما آيا اين واقعا دليلي براي کشتن است؟ هيچکس نمي داند. حتي وکيل خانواده سحرخيزان-قاسم شعله سعدي- که در دومين جلسه استعفاي خود را از وکالت آنها به علت وجود ابهامات زياد در پرونده تقديم دادگاه کرد.

 

شهلا به کتک هايي که در اداره آگاهي خورده بود اشاره کرد و دليل اعترافاتش را رهايي از آن وضعيت اعلام کرد. وقتي قاضي دادگاه آهسته در مورد حجاب شهلا به او تذکر داد، شهلا گفت: من منتظر اين حرف شما بودم. آن روزي که احساني فر- بازجوي اداره آگاهي- روسري را از سر من برداشت و گفت روسري مي خواهي چکار و 6-5 مرد به من فحش هايي که به يک خانم رئيس هم نمي دهند، دادند و کتکم زدند شکا کجا بوديد؟ من اعتراف کردم که ديگر به آگاهي برنگردم. من حاضر بودم تمام قتلها و ترورها را بر عهده بگيرم.

جلسه دوم دادگاه اما حال و هوايي ديگر داشت. شايد براي اولين بار در دادگاه هاي جنايي، فيلم بازسازي صحنه جنايت پيش چشمان نابالغ کودکان لاله و خانواده داغدار او پخش شد. وضع دادگاه به هم ريخت. شهلا که در ابتداي جلسه گفته بود خانواده سحرخيزان ديروز هنگام خروج او از دادگاه با ميله آهني بر سرش زده اند و شب قبل تا صبح در بهداري زندان بوده، با پخش فيلم بيهوش شد و او را از دادگاه بيرون بردند.

 

خبرنگاران و حضار هرچه به مغزشان فشار آوردند يادشان نيامد که ميله آهني در دست خانواده سحرخيزان ديده باشند. به راستي از ديروز تا امروز بر سر شهلا چه آمده بود؟

جلسه سوم و يکبار ديگر گره: حافظ طاحوني دروازه بان سابق تيم فوتبال پرسپوليس. نامي که از دهان شهلا درآمد و همه را در بهت فرو برد: روز حادثه اين شخص با تلفن همراه من تماس گرفت و گفت خانه ناصر در ميدان کتابي شلوغ است. به آنجا برو. من به آنجا رفتم. خانه خلوت بود و جسد لاله داخل خانه افتاده بود. اين شخص مرا به آنجا کشاند. خدا تو را لعنت کند حافظ!

 

آخرين جلسه رسيدگي به اين پرونده جنجالي به دليل طرح اتهامات خلاف شرع لاله و ناصر به صورت غير علني برگزار شد. اما معلوم نيست چرا حافظ طاحوني هم در همين جلسه به دادگاه فرا خوانده شد. اين شخص با رد اظهارات شهلا ادعا کرد که شهلا از سال ها قبل از او کينه داشته است و به اين دليل مي خواهد پاي او را به اين ماجرا بکشاند. کينه شهلا نسبت به حافظ به زماني برمي گردد که شهلا هديه اي براي ناصر خريده بود و حافظ مي خواسته پول آن را به او بدهد به اين دليل که شهلا در آن موقع يک محصل بود و آن هديه هم به قيمت گراني خريده شده بود. نمي دانم اين کينه چقدر مي تواند عميق باشد که به سبب آن شخصي را متهم به قتل کنند.

طاحوني معتقد است همسر او با لاله روابط خوبي داشته و خانه آنها خانه اميد لاله بوده است و هيچ دليلي نداشته که او لاله را بکشد. شهلا بدهي حافظ به لاله را مطرح مي کند. 4 ميليون پولي که لاله نزد حافظ داشته و ظاهرا هرماه سود آن را مي گرفته و اين اواخر خواهان برگشت اصل پول بوده است. نمي دانم 4 ميليون بدهي مي تواند انگيزه يک قتل باشد؟

 

شهلا همچنين ادعا کرد که حافظ جان ناصر و ميترا برادرزاده شهلا که برايش مثل فرزند مي ماند و بزرگش کرده- را تهديد کرده است و به همين دليل تا به حال شهلا اسمي از او نبرده است.

در اين جلسه هم گرهي باز نشد. حداقل براي مردم. اما قاضي جعفرزاده مسئول اين پرونده يک هفته بعد حکم را اعلام کرد.

خديجه جاهد معروف به شهلا به جرم قتل عمد لاله سحرخيزان همسر ناصر محمدخاني مربي سابق تيم فوتبال پرسپوليس به قصاص نفس (اعدام با چوبه دار) محکوم شد و ناصر محمدخاني هم به اتهام استعمال مواد مخدر به 74 ضربه شلاق و پرداخت 50 هزار تومان جريمه نقدي محکوم گرديد. در خصوص رابطه نامشروع اين دو نفر دادگاه ادعاي آنان را مبني بر اينکه در هر بار ارتباط، صيغه محرميت مي خوانده اند پذيرفت و از اين نظر آنان را مستحق مجازات ندانست.

 

و حالا وکلاي شهلا 20 روز فرصت دارند تا لايحه اعتراضيه خود را تقديم دادگاه تجديدنظر کنند که در صورت پذيرفته شدن اين لايحه، پرونده براي رسيدگي مجدد به ديوان عالي کشور خواهد رفت.

وکلاي شهلا دهها سؤال را بايد از قاضي دادگاه تجديدنظر بپرسند: چرا به ادعاهاي شهلا مبني بر اينکه اعتراف را تحت شکنجه و آزار از او گرفته اند هيچ توجهي نشد؟ چرا آلات و ادوات جرم در دادگاه نشان داده نشد؟ چاقويي که مي گويند شهلا به وسيله آن لاله را کشت کجاست؟ چرا فيلم بازسازي صحنه جنايت بر خلاف روال معمول در دادگاه پخش شد؟ آيا به اين دليل نبود که افکار عمومي نسبت به شهلا موضع گيري کند؟

به گفته پزشک قانوني لاله با 28 ضربه چاقو به قتل رسيده است. در حالي که شهلا گفته من تنها سه ضربه به او زدم يکي به شکم و دو ضربه به گردن. يک ضربه هم با راکت تنيس به سرش زدم. در حالي که پزشک قانوني ضربه به شکم را تأييد نکرده است و ضربه به سر نيز با يک جسم تيز و برنده بوده نه با چوب. چرا در اين موارد هيچ تحقيقي در دادگاه صورت نگرفت؟

در پرونده آمده بود که شهلا در ساعت 10 صبح روز جنايت به بانک رفته و چک سفيد امضايي را که ناصر در اختيارش گذاشته بوده نقد کرده است. بعد به مدرسه برادرزاده اش رفته و از آنجا هم به خريد رفته است. آيا کسي که هيچ سابقه جرم و جنايتي ندارد مي تواند بعد از کشتن يک انسان با 28 ضربه چاقو، به خيابان برود و کارهاي عادي و روزمره اش را انجام دهد؟

افسر اداره آگاهي گفته بود ما 47 دليل داريم که ثابت مي کند شهلا قاتل است. در حالي که براي اثبات قتل يک يا دو دليل کافي است. تعداد زياد اين به اصطلاح دلايل نشان از ضعيف بودن آنها ندارد؟

مردم نيز در اين پرونده قانع نشدند. ده ها سؤال برايشان باقي مانده است: آيا درست است که ناصر محمدخاني به جرياناتي وابسته بوده و به دليل همين وابستگي بايد اين پرونده هرچه زودتر بسته مي شده است؟ آيا مسائل مالي که در ابتداي پرونده مطرح شده بود، حقيقت داشته است؟ اين درست است که بعد از مرگ لاله کسي تلفني به ناصر محمدخاني گفته بود: کار تمام شد؟ آيا اين ادعاي شهلا که قبل از ورود او به خانه خيابان ظفر، ناصر محمدخاني، حافظ طاحوني و محافظ يکي از بزرگان در آنجا زندگي مي کرده اند و بعد از ورود شهلا همگي يک شبه آن خانه را ترک کرده اند، صحت داشته است؟

 

و اما شهلا. آن دخترک رؤيايي ديروز و اين عاشق جان باخته امروز. هم او که بعد از شنيدن حکم ناصر گفته بود: ناصر! شلاق هايت را به جان مي خرم. در ذهن او چه مي گذرد؟ آيا وابستگي اين جريان به يک چهره سرشناس ورزشي او را تا بدين حد مشهور کرد؟ مگر نه اينکه هزاران دختر مثل او معشوقه مردان متأهل مي شوند با صيغه يا بدون صيغه و آب هم از آب تکان نمي خورد؟ مگر نه اينکه در کوچه پس کوچه هاي تاريک اين شهر هرروز جنازه زني يا دختري مجهول الهويه يا با نام و نشاني پيدا مي شود و آب هم از آب تکان نمي خورد؟ مگر همين ديروز پدري جانباز دختر 9 ساله اش را سر نبريد و هنوز هم معلوم نيست به او تجاوز کرده يا نه و اعدام مي شود يا نه؟ چرا شهلا اينقدر معروف شد؟ به خاطر زيبائيش بود يا قدرت بيان و تسلطش در دادگاه؟ اين قدرت و تسلط به چه کار او آمد وقتي حتي نتوانست معشوقش را عاشق کند؟

شهلا اين روزها در زندان به هزاران چيز مي انديشد. به آن توپ قرمز پلاستيکي در آن کوچه هاي تنگ و باريک خليج. به آن پاهاي قوي و قرمزپوش در زمين فوتبال. به آن حجله گاه عشق در خيابان ظفر. به دو کودکي که ديگر مادري ندارند تا برايشان دلواپس و نگران باشد. به مادري که داغي به بزرگي يک کوه بر سينه دارد. و به آن زن ديگر که جنازه تکه تکه شده و غرقه به خونش را شهلا با چشمان خود ديده بود. لاله هم عاشق بود، حداقل عاشق فرزندانش و قرباني عشق شد. شهلا هم در آخرين دفاعش گفته بود که مرا به جرم عاشقي بکشيد. من به خاطر عشق به ناصر کشته مي شوم. لاله و شهلا هردو قرباني شدند، قرباني فرهنگ، سنت و قوانيني که عشق در آنها هيچ جايي ندارد.

 

قئز (دختر)، آرواد (زن)، خانئم (خانم)، خاتئن (خاتون)، بگيم (خانم) و ... واژه‌هايي هستند كه آذربايجاني‌ها براي ناميدن جنس مؤنث به كار مي‌برند و هر يك در سن يا موقعيت اجتماعي مشخص كاربرد دارد.

شنبه 20 تير 1383- 10 ژوئيه 2004

به گزارش خبرنگار بخش ايرانشناسي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ادبيات و فولكلور آذربايجاني‌ پر است از اشعار، امثال و باياتي‌هايي كه همگي وصف شايستگي‌ها، برازندگي‌ها و قهرماني‌هاي زنان و دختران اين ديار را بيان مي‌كنند. فولكلور آذري گاه دختر را به سيب سرخ تشبيه مي‌كند (قئز قئزئل آلما) و گاه او را تكه طلايي درخشان برمي‌شمارد (قئزدي قئزل پارچاسي / پالچئغا دوشار پارئلدار).

هرچند موقعيت خاص اجتماعي در گذشته داشتن فرزند پسر را براي خانواده‌هاي متكي به اقتصاد كشاورزي و دامداري طلب مي‌كرد و پدر و مادر فرزند پسر را براي تامين مالي و حمايت‌هاي دوران سالمندي خود بيشتر مي‌طلبيدند، اما دختر نيز نمك زندگي تلقي مي‌شد و زنان بدون دختر را زناني بي‌نمك برمي‌شمردند: (قئز سئز آرواد / دوز سوز آرواد)

و در گوش نوعروسان دعاي به دنيا آمدن دختركي زيبا را بعد از هفت پسر زمزمه مي‌كردند:

(گلين، گلين قئز گلين)

(اينجي لري دوز گلين)

(يئددي اوغلان آناسي)

(سگگيزيمجي قئز گلين)

تاريخ و ادبيات معاصر اين خطه از كشورمان نيز پر است از زنان و دختراني كه از چشمه‌ي جوشان طبع شاعران جوشيده‌اند و قهرمان شاهكارهاي ادبي گشته‌اند يا اينكه در واقعيت چنان حماسه‌اي خلق كرده‌اند كه به افسانه‌ها و داستان‌هاي آذربايجاني پيوسته‌اند و قصه زندگي‌شان از بر اذهان مردم اين ديار گشته است. ساراي كه قهرمان بانوي يكي ازمعروفترين شعرهاي تركي حكيم ابوالقاسم نباتي اشتبيني است، در راه عشق و عفت و پيمانش خود را به آرياچاي مي‌اندازد تا براي همشه نوعروس خان چوپان خودش باقي بماند و در سوز سازهاي عاشيقي غم‌افزاترين ترانه آذري باشد: (آپاردي سئل‌لر ساراني).

تاريخ معاصر اين خطه نيز مبهوت بزرگي صدها زن بزرگ در حوادث دوران قجريه، انقلاب مشروطه، استبداد رضاخاني و دوره پهلوي دوم مي‌باشد.

خانه مشروطه تبريز در كنار تمامي بزرگ مردان آزاديخواه، از بانوي مبارز دوره قاجار يعني زينب پاشا نيز سخن‌ها دارد. قهرمان دخت آذربايجاني كه چماق در دست به ظلم و جور مي‌تازد و ترانه زينب پاشا الده زوپا اوز قويدي بازار اوستونه را ورد زبان‌ها مي‌كند.

تئللي زري هم قهرمان ديگري است كه در روزهاي خون و آتش انقلاب مشروطه در كنار ديگر بزرگمردان آزاديخواه، به‌عنوان سربازي مبارز در سپاه ستارخان مي‌جنگد و سرانجام به شهادت مي‌رسد.

عاصم كفاش اردبيلي نيز در يكي از زيباترين مجموعه اشعار تركي آذري وصف دوشيزه‌اي عاشق به نام سوري را مي‌كند كه نامردي روزگار او را مجنون زمانه مي‌كند و اين بار دخترك عاشق‌پيشه فرهادي و مجنوني در پيش مي‌گيرد:

(ايش دونوب / ليلي دوشوب چوللره مجنون سراغيندا / شيرين الده تئشه داغ پارچالئيئر / فرهاد اوتورموش اتاقيندا)

علاوه بر همه اينها منظومه‌ي حيدربابايه سلام استاد شهريار، اين شاهكار ادبيات تركي آذربايجاني، نيز در جاي جاي ابيات خود از صفا و صميميت و مهرباني دختران و زنان روستا ياد مي‌كند و شهريار در اولين بند اين شاهكار ادبي دختران صف‌بسته به تماشاي سيلاب‌ها را توصيف مي‌كند:

حيدر بابا ايلدريم لار شاخاندا

سللر سولار شاقليدايوب آخاندا

قيزلار اونا صف باغليوب باخاندا

سلام اولسون شوكتوزه، ائلوزه

منيم‌ده بير آديم گلسين ديلوزه

شهريار در منظومه‌ي حيدربابايه سلام خود از زنان و دختراني چون عمه جان، خانم ننه، ستاره عمه، فاطمه خالا، رخشنده، خجه‌ سلطان عمه، رخساره، فضه خانم، ننه قئز، خانم عمه و ... ياد مي‌كند و در قسمت‌هايي از اين اثر به شرح آيين‌ها و رسم‌هاي زنان در ايام مختلف سال مي‌پردازد. شهريار هم چنين در اثر معروف ديگرش، خان ننه، از مادربرگ خود و مهرباني‌هاي او به زبان ادبي سخن مي‌راند و آغوش گرم وي را بهشتي مي‌داند كه رسيدن دوباره بدان را آرزو مي‌كند.

اين شاعر چيره‌دست ادبيات فارسي و تركي در اشعار مختلفي كه از سروده از مادر و همسر خويش به نيكي ياد كرده است.

اما بايد گفت كه شاه بانوي ادبايت ايران زمين نيز از تبريز و آذربايجان سربرافراشت و پروين آسمان ادب پارسي گشت. پروين اعتصامي هم در اشعار خود از شخصيت و مقام و منزلت زن دفاع مي‌كند و اين گونه نام خويش را جاودانه مي‌سازد.

پروين اولين و آخرين شاعر زن آذربايجاني نبود؛ بلكه پيش از او بزرگ‌زنان ديگري نيز بوده‌اند كه در آسمان ادبيات درخشيده‌اند و بعد از او نيز هم اكنون انجمن‌هاي ادبي در شهرهاي مختلف اين خطه از كشورمان شاهد هنرنمايي دختران و زنان شاعري است كه در زبان‌هاي فارسي و تركي اثرهاي بي‌بديلي مي‌آفرينند.

واژه مقدس آنا (مادر) نيز در جاي جاي ادبيات و فولكلور آذري انعكاس يافته است؛ اما اين واژه كم كم به فراموشي سپرده مي‌شود و جاي خود را به لغت وارداتي مامان مي‌دهد؛ همان گونه كه واژه تباجي (خواهر) جاي خود را به واژه همشيره يا صبيه و واژه ننه جاي خود را به واژه بيوك مامان مي‌دهد و مي‌رود تا از اين به بعد اين لغات را در اشعار و داستان‌هاي قديمي بيابيم.

 

زنان و المپيك

راديو آلمان - شنبه 20 تير 1383- 10 ژوئيه 2004

در دوران باستان زنان حتى بعنوان تماشاچى هم اجازه حضور در محل برگزارى رقابت ها را نداشتند

مجله فمينيستى اِما چاپ كلن كه در عرصه مسائل زنان بسيار مطرح است،  گرانيگاه اين شماره  خود را به المپيك اختصاص داده  و در مطالبى  تحت عنوان ورزش كاران زن  در المپيك و فقط با زنان نگاهى دارد به اين مقوله. توجه شما را  به برگردان بخشهائى از اين مطلب جلب ميكنيم:

در دوران باستان زنان حتى بعنوان تماشاچى هم اجازه حضور در محل برگزارى رقابت ها را نداشتند. و از زمانى  هم كه يك مادر با حس افتخار بخاطر حضور پسرش در مسابقات المپيك، در لباس مبدل  مردانه در ميان تماشاچيان حاضر شد، و مردان او را از صخره تيپايون به پائين افكندند، حضور مخفيانه زنان در ميان تماشاچيان نيز با خطر مرگ همراه بود.

در دور جديد بازيهاى المپيك كه به همت بارون پيير كوبرتن آغاز شد، هم زنان اجازه حضور در اين رقابت ها را نداشتند، اما تنها چهار سال بعد با راهيابى  ۱۹ ورزشكار زن به رقابت هاى المپيك،  دروازه بر روى حضور زنان ورزشكار در المپيك گشوده شد. اكنون ۲۷۸۰ سال پس از برگزارى اولين مسابقات المپيك در آتن تقريبا نيمى از ورزشكاران حاضر در اين رقابت ها را زنان تشكيل ميدهند.

 سال ۱۹۸۸ از ۱۶۰ كشور جهان ۴۲ كشور به دلائل مذهبى از اعزام زنان به المپيك خوددارى كردند. چهار سال پيش ۱۵ كشور از ۱۹۹ كشور  بر اين امر پافشارى كردند و در اين دوره هم هنوز با مسامحه با اين امر برخورد ميشود. اين در حالى است كه اين امر با منشور المپيك در تقابل قرار دارد كه ميگويد: هرگونه تبعيض بنا بر دلائل نژادى، مذهبى، سياسى و يا جنسى در تناقض با عضويت در جنبش المپيك است.

در بخش ديگر از مقابله آمده است:

هشت سال پيش با پشتيبانى خوان آنتونيو سامارانش رئيس كميته اجرائى المپيك تصميم بر اين شد كه تا سال ۲۰۰۵، حداقل  ۲۰ درصد اعضاى كميسيون هاى تصميم گيرنده در عرصه ملى و بين المللى را زنان تشكيل دهند، اما اين تصميم تا به امروز هم به اجرا درنيامده و  در همين كميته بين المللى پانزده نفره فقط يك زن عضويت دارد.