تو هم‌ با كبري‌ نساختي‌ اي‌ زمانه‌!

 روزنامه اعتماد- چهار شنبه 6 اسفند  1382-  25  فوريه 2004

تو هم‌ با كبري‌ نساختي‌

اي‌ زمانه‌!

تلاش‌ها براي‌ آزادي‌ كبري‌ هنوز ادامه‌ دارد. كابوس‌هاي‌ شبانه‌، قصه‌ هر شب‌ عروس‌ 22 ساله‌ است‌، هر سپيده‌ دم‌ به‌ ميله‌هاي‌ سرد زندان‌ چشم‌ مي‌دوزد و منتظر مامور اجراي‌ حكم‌ است‌ تا او را با خود ببرد و به‌ چوبه‌ دار بسپارد.

روز گذشته‌ مادر زجركشيده‌ كبري‌ با سرويس‌ حوادث‌ تماس‌ گرفت‌ وبا بغضي‌ فرو خورده‌ از حركت‌ مردمي‌ اعتماد قدرداني‌ كرد.

ما اميدواريم‌ كه‌ يكي‌ از همين‌ روزها آزادي‌ اين‌ پرنده‌ كوچك‌ را در كنار مادر فداكارش‌ جشن‌ بگيريم‌ تا تمام‌ دنيا بدانند كه‌ علاوه‌ بر هنر، بخشش‌ نيز نزد ايرانيان‌ است‌ و بس‌!

در حسرت‌ زندگي‌

زمانه‌ صدايم‌ را مي‌شنوي‌

من‌ مي‌خواهم‌ با تو سخن‌ دل‌ بگويم‌، باشد كه‌ تو سخنانم‌ را به‌ گوش‌ خاله‌ مينا برساني‌.

اي‌ زمانه‌

مي‌خواهم‌ از روزي‌ شروع‌ كنم‌ كه‌ من‌ و همكلاسي‌هايم‌ هر كدام‌ در گوشه‌يي‌ از اين‌ خاك‌ مقدس‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌ ،وارد مدرسه‌ شديم‌ و در حالي‌كه‌ مي‌نوشتيم‌ بابا نان‌ داد مي‌خورديم‌ لقمه‌هاي‌ ناني‌ را كه‌ مادر مهربان‌ براي‌ ساعت‌ تفريحمان‌ درست‌ كرده‌ و در كيفهايمان‌ جا سازي‌ مي‌كرد، كبري‌ هم‌ مي‌نوشت‌بابا نان‌ داد اما نمي‌دانست‌ كه‌ چرا بابا آنقدر نان‌ نمي‌آورد تا او بتواند حتي‌ در خانه‌ لقمه‌يي‌ نان‌ به‌ اندازه‌ لقمه‌هاي‌ هم‌ كلاسي‌هايش‌ بخورد؟

بزرگتر شديم‌ و به‌ دبيرستان‌ رفتيم‌ و در حالي‌كه‌ ما پر از انرژي‌ و شور جواني‌ بوديم‌ و به‌ كلاسهاي‌ متفرقه‌ مي‌رفتيم‌ تا از وقتمان‌ نهايت‌ استفاده‌ را ببريم‌، كبري‌ در گوشه‌يي‌ نشسته‌ بود و به‌ اين‌ فكر مي‌كرد كه‌ چگونه‌ مي‌تواند كاري‌ كند تا ديگر خواهر و برادرانش‌ مانند او در حسرت‌ تكه‌يي‌ نان‌ نباشند.

مي‌رسد زماني‌كه‌ ما خودمان‌ را براي‌ كنكور آماده‌ مي‌كنيم‌ و تمامي‌ امكانات‌ از قبيل‌ رفتن‌ به‌ كلاس‌كنكور و گرفتن‌ معلم‌ خصوصي‌ و غيره‌ برايمان‌ مهيا است‌، كبري‌ در آن‌ زمان‌ در خيالات‌ خود چشم‌ انتظار مردي‌ بود كه‌ سوار بر اسب‌ سفيد بيايد و او را به‌ سرزمين‌ مهرباني‌ ها ببرد تا او ديگر غم‌ نان‌ نداشته‌ باشد.

وقتي‌ كه‌ ما وارد دانشگاه‌ شديم‌ و در سر كلاس‌هاي‌ درس‌ به‌ دنبال‌ حقوق‌ زنها هم‌ بوديم‌، كبري‌ در خانه‌يي‌ سنتگرا اسير شده‌ بود كه‌ او را هيچ‌ مي‌انگاريدند و آنها او را كنيزي‌ مي‌دانستند كه‌ مي‌بايد كارهاي‌ خانه‌ را انجام‌ دهد و از آنها مراقبت‌ كند و او هم‌ مانند تمام‌ زنهاي‌ سنتگراي‌ وطنش‌ ياد گرفته‌ بود كه‌ در زندگي‌ مشترك‌ بايد بسوزد و بسازد، بدون‌ اينكه‌ حق‌ اعتراضي‌ داشته‌ باشد.

و حالا ما وارد اجتماع‌ شده‌ايم‌ و هر كدام‌ هم‌ خود تشكيل‌ زندگي‌ داديم‌ و در حالي‌كه‌ بر حقوق‌ خود به‌ عنوان‌ يك‌ زن‌، كاملا آشنا هستيم‌، كبري‌ در پشت‌ ميله‌هاي‌ سرد زندان‌ نشسته‌ است‌ و هنوز هم‌ بدون‌ اينكه‌ بر حقوق‌ خود كاملا اشراف‌ داشته‌ باشد، در انتظار چوبه‌ دار است‌.

زمانه‌ اعتراف‌ كن‌

بگو كه‌ تو هم‌ با كبري‌ نساختي‌، تا كبري‌ از چرخش‌ روزها فقط‌ سختي‌ و رنج‌ و فقر را بياموزد و به‌ ما بگويد، كه‌ او هم‌ مي‌توانست‌ مثل‌ ما خانمي‌ تحصيلكرده‌ و خوشبخت‌ باشد، اگر او هم‌ امكانات‌ ما را در اختيار مي‌داشت‌، در حالي‌كه‌ سهم‌ او از زندگي‌ فقط‌ شكم‌ گرسنه‌اش‌ بود.

اي‌ زمانه‌ نامناسب‌

حالا تو به‌ خاله‌ مينا بگو، آن‌ وقت‌ كه‌ كبري‌ در آن‌ خانه‌ بود و نه‌ از مرد خانه‌اش‌ علاقه‌يي‌ مي‌ديد و نه‌ براي‌ شخصيتش‌ ارزشي‌ قايل‌ بودند، آيا تو به‌ عنوان‌ يك‌ بزرگتر يا يك‌ زن‌ به‌ كمكش‌ شتافتي‌، آيا تو او را راهنمايي‌ مي‌كردي‌ تا چگونه‌ بر مشكلاتش‌ پيروز شود، يا تو هم‌ مانند ديگران‌ او را مورد تحقير و توهين‌ قرار مي‌دادي‌؟

به‌ خاله‌ مينا بگو: لحظه‌يي‌ فكر كند كه‌ كبري‌ مي‌توانست‌ دختر او باشد كه‌ فقط‌ يك‌ لحظه‌ دچار اشتباهي‌ جبران‌ ناپذير مي‌شود، آيا آن‌ وقت‌ هم‌ خاله‌ همين‌ گونه‌ فكر مي‌كرد.

بگو كه‌ زن‌، شاهكار خلقت‌ است‌ و زن‌ ايراني‌ نمونه‌ كامل‌ گذشت‌، ايثار و فداكاري‌ است‌ و تو خاله‌ ميناي‌ عزيز! اين‌ درس‌ها را به‌ همه‌ ما بياموز.

اي‌ زمانه‌

به‌ كبري‌ هم‌ بگو: كه‌ مرگ‌ و زندگي‌ انسان‌ها در دست‌ خدا است‌ و اميد خود را از دست‌ ندهد و به‌ خدا توكل‌ كند، كه‌ خداوند جانشين‌ همه‌ نداشتن‌ها است‌.

كارشناس‌ مديريت‌ دولتي‌ دانشگاه‌ آزاد واحد تهران‌ مركزي‌آمنه‌ حاج‌ ابوطالبي‌