تحولات فمنيسم در آمريكا

سرعت بخشي به فروپاشي

ترجمه: سارا جوانبخت- شرق - شنبه 18  بهمن 1382- 7 فوريه 2004
از اواخر دهه ۶۰ تا ۸۰ تحرك زنان ايالات متحده آشكار شد. زنان با اين تحركات دست به اصلاحات ليبرالي در زمينه ارگان هاي ملي و مبارزه براي احياي حقوق، اصلاحيه حقوق برابر (ERA) زدند. جنبه راديكال اين حركت ها شامل آزادي زنان و تشكيل گروه هاي مختلف در زمينه هاي فرهنگي و غيره بود. همچنين جنبش هاي زنان شامل پروژه هاي برنامه ريزي شده بي شماري در زمينه مشاغل، اتحاديه ها، تشريفات اداري دولت و مؤسسات ديگر بود. اين جنبش ها تغييرات اساسي در زندگي بسياري از زنان و همچنين در زندگي روزمره مردم ايالات متحده، به وجود آورد. اين جنبش ها مشاغل و حرفه هايي را به روي زنان باز كرد كه قبلاً مخصوص مردان بود. ديد رسانه ها نسبت به زن را عوض كرد. باعث شكل گيري خواسته هايي مانند برابري زنان در سياست، گروه هاي مذهبي، ورزشي و بسياري ديگر از عرصه ها شد و نتيجه تعادل جنسي براي شركت در گروه ها و رهبري آن، رو به تغيير رفت. جنبش زنان، با مطرح كردن مسايلي مانند عدم برابري زن و مرد و فشار حاكم بر زن در خانواده و روابط خانوادگي به عنوان مباحثي سياسي، فضا را براي بحث هاي آزاد درباره مسايلي كه قبلاً خصوصي به نظر مي رسيد باز كرد. جنبش زنان روش حرف زدن، و روش فكر كردن ما را عوض كرد.
 
در نتيجه آن امروز زنان جوان معتقدند كه بايد در حق انتخاب خود به اندازه مردها آزاد باشند.به رغم دستاوردهاي دراماتيك جنبش زنان و پذيرش برابري زنان در اكثر بخش هاي ايالات متحده، برابري جنسي هنوز حاصل نشده است. بسياري از زنان در بيرون از خانه كار مي كنند، اما راه  درازي براي اصلاح قوانين حقوق پرداختي مشاغل وجود دارد. به طور متوسط، حقوق زن ها به ميزان قابل ملاحظه اي كمتر از حقوق مردان است؛ زن ها فقيرتر از مردها هستند، خشونت عليه زنان هنوز به طور گسترده وجود دارد. مسئوليت مراقبت از بچه ها هنوز تا حد زيادي بر عهده زنان است. گرچه در واقع اكثر زنان در بيرون از خانه كار مي كنند، اما هنوز در هيچ جا مسئوليت اجتماعي آنها به اندازه مسئوليت آنها درخانه اهميت ندارد. در دهه ۶۰ و ۷۰ فمينيست ها به عدم توازن قدرت بين زن و مرد در خانواده  و روابط شخصي اعتراض كردند اما اين عدم توازن قدرت هنوز وجود دارد.
 
بدتر از همه اينكه ديگر جنبش هاي زنان به صورت گسترده  وجود ندارد. سازمان هاي زيادي وجود دارند كه براي برابري زنان در عرصه هاي اجتماعي و خصوصي فعاليت مي كنند اما به جاي سازمان هاي  داوطلبانه ديروز، امروز ساختار تشريفات اداري حاكم است. تئوري فمينيسم كه زماني آزاد و محرك بود امروز ارتباط خود را با شرايط زندگي زنان گم كرده، پر مدعا و خسته شده است. اينها دو سئوال مطرح مي كنند. چرا از حركتي كه تنها چندي قبل آنقدر قوي بود كه تغييرات اساسي در دورنماي فرهنگي و اجتماعي به وجود آورد و امروز رو به نابودي است، ديگر چندان صحبتي نمي شود؟ دلايل زوال اين جنبش چيست؟ زوال جنبش زنان مصادف شد با حمله جناح راست به فمينيسم و زوال جنبش هاي ديگر. جنبش هاي قدرتمند امروز به طور قابل ملاحظه اي ضعيف تر و منفعل تر از چند دهه قبل هستند. آنها بر اين باورند كه صحبت درباره مشكلات جنبش ها جريان فروپاشي آنها را سرعت مي بخشد. اما مشكلاتي كه بررسي نشوند و به بحث گذاشته نشوند، از بين نمي روند بلكه بدتر مي شوند. فهميدن دليل زوال يك جنبش باعث احياي آن حركت به صورتي كه در گذشته بوده نمي شود، اما مي تواند به پيدا كردن راه هاي جديد كمك كند. حمله هاي جناح راست در خراب كردن بعضي از برنامه  ها، مانند سقط جنين نقش داشته است. اما فقدان احساس ضرورت تغيير بيش از حمله هاي جناح راست در اين زوال نقش داشته است.
 
اكراه از نگاه كردن به ضعف جنبش اخير زنان ممكن است به دليل ترس از، نابود شدن موج دوم فمينيسم باشد، همان سرنوشتي كه موج اول فمينيسم به آن دچار شد. اولين جنبش زنان در ايالات متحده، كه در اواخر قرن ۱۹ و اوايل قرن ۲۰ رخ داد: تقريباً در ۴ دهه فاصله بين دو موج فمينيسم، از حافظه تاريخ پاك شد. اين ضعف موج اول فمينيسم بود، بيشتر آنچه كه در موج دوم وجود نداشت. موج اول فمينيسم به طور وسيعي محدود به سفيدپوست ها، زن ها، طبقه متوسط و بالاتر مي شد. همچنين موج اول فمينيسم به سمت تنگ نظري كشيده شد كه آن را از جنبش هاي مترقي ديگر به دور نگه داشت. اولين جنبش فمينيست ها در ايالات متحده از جنبش طرفداران ضدبردگي سرچشمه گرفت. اتحاد جنبش فمينيسم در اولين سال هايش با جنبش ضدبردگي و پيوستگي آن با جنبش هاي معترض به جنگ هاي داخلي به آن حالت راديكال  داد. اما وقتي جنگ هاي داخلي تمام شد و حق رأي براي برده هاي سابق و نه براي زن ها، آزاد شد اكثر جنبش هاي فمينيسم ارتباط خود را با سياه پوست ها قطع كردند. در دهه هاي بين جنگ داخلي و بازگشت قرن بيستم احساسات نژادپرستي و ضدپناهنده در بين طبقه متوسط شكل گرفت. در دهه هاي آخر قرن ۱۹ و دو دهه اول قرن بيستم، جنبش زنان نگاه خود را محدود به پيروزي در به دست آوردن حق رأي براي زنان و رهبري فمينيست ها كه به سمت نژادپرستي و ضدمهاجر متمايل شده بود، كرد. جنبش هاي ديگر زنان، مانند جنبش اتحاديه صنفي زنان، از نژادپرستي پرهيز كرد و به فمينيسم با دورنماي راديكال پيوست. اما از اواخر قرن ۱۹ شبكه سازماندهي شده حق رأي زنان، بر جنبش زنان مسلط شد. از زمان پيروزي جنبش فعال در حق رأي زنان، موج اول فمينيسم هر نوع بحث گسترده را كنار گذاشت و خود را از ديگر جنبش هاي پيش رو دور نگه داشت.
 
نيروهاي محافظه كار كه در قرن بيستم حاكم شدند، به راحتي فمينيسم ها را كنار گذاشتند.موج دوم فمينيسم وسيع تر و عميق تر از موج اول بود. در سه دهه  آخر، فمينيسم زندگي زنان و طرز فكر آنها را طوري تغيير داد كه به نظر نمي رسد از آن به بعد فرق كرده باشد. در جايي كه موج اول فمينيسم به اشاره اي ساده تبديل شد، موج دوم فمينيسم در جنبه  هاي بسياري گسترده شد. موج دوم فمينيسم در سال هاي اوليه محدوديت هاي خودش را داشت. در موج دوم مسير حركت زنان رنگين پوست و طبقه كارگر همان مسير دانشجويان و استادان و نهايتاً همان مسير زنان سفيدپوست طبقه متوسط بود. حضور زنان رنگين پوست و طبقه  كارگر به اين معني نبود كه فمينيسم به اين جنبش ها پيوسته است. برخلاف موج اول فمينيسم، موج دوم در همان زمان از نظر تركيب و از نظر جنبه هاي مهم ديدگاهش، گسترده شد. آنها شروع كردند به سازماندهي در اطراف خواسته هاي خود براي رفتار يكسان در محل هاي كار، مراقبت از بچه ها، حقوق زايمان،... جايي كه اولين موج فمينيسم با جنبش هاي سياه و جريانات راديكال از توافق هاي اوليه اش عقب كشيد، موج دوم فمينيسم با جنبش هاي پيش رو و به خصوص با جنبش هاي رنگين پوست ها هم پيمان شد. موج دوم فمينيسم همچنين همواره با جنبش حساسيت به تفاوت هاي راديكال و تفاوت هاي جهت گيري جنسي را افزايش داد.
 
از جنبش به نظريه
 
اوج خوشبختي جنبش زنان در اواخر دهه ۶۰ و اوايل دهه ۷۰ بود. در طول دهه هشتاد و نود ديدگاه هاي فمينيست با هويت اين جنبش به طور گسترده اي انتشار يافت و امروز تقريباً در همه جا اشاعه تفكر فمينيست ديده مي شود. امروز به ميزان غيرقابل شمارشي گروه هاي فعال و برنامه هاي فرهنگي و اجتماعي وجود دارند كه راه و هدف آنها نشأت گرفته از فمينيسم است. تشكيلات زنان متعددي وجود دارند كه تأكيد آنها بر رعايت حقوق زنان طبقه كارگر و زنان رنگين پوست است.درك عمومي از فمينيسم به وسيله تشكيلاتي از زنان طبقه متوسط به بالا و انتشارات فمينيسم در آكادمي ها، شكل گرفته. انتشار گسترده افكار فمينيست، بوروكراسي تشكلات زنان رهبر و فمينيسم برجسته آكادميك، همه در نتيجه پذيرش تفكر فمينيسم توسط بخش بزرگي از جامعه است. امروز نويسنده هاي فمينيست جوان كتاب هايي منتشر مي كنند كه در آن خطاب به نسل خود و براي آنها صحبت مي كنند.افزايش تعداد فعالان فمينيست قسمتي از الگوي در حال گسترش است. تعداد افراد شركت كننده در اجتماعات، در بحث هاي عدالت اجتماعي و تعداد فعالين پيش رو، به نظر مي رسد به طور كلي از دهه هفتاد پيشرفت كرده است (گرچه راه دقيقي براي شمارش تعداد افراد شركت كننده وجود ندارد.) واقعيت اين كه ديدگاه هاي فمينيست با جنبش هايي بيرون از جنبش زنان و با تشكلاتي كه شامل مردان نيز هست، تطبيق پيدا كرده، خود يك قدم بزرگ است. زنان در جنبش هاي اجتماعي، نقش رهبري را ايفا مي كنند كه حداقل با نقش مردان برابر است. بيشتر اين گروه ها فمينيسم را به عنوان عامل اصلي چشم انداز خود شناخته اند. اما برنامه هاي عمل گرايانه فمينيست تصوير عمومي از فمينيسم را شكل نداد. تشكل ها و شبكه هاي دانشگاهي بودند كه درك عمومي از فمينيسم را شكل دادند، اما آنها از مؤسساتي كه آنها را تقويت كرده بودند فاصله گرفتند و به تدريج تمركز و پويايي خود را از دست دادند.
 
فمينيسم بيشتر تبديل به يك نظريه شد تا يك جنبش و نظريه اي كه فاقد كيفيت است كه زماني داشت و به نظر مي رسد نوعي دلزدگي بر اين جنبش حاكم شده است. همان اتفاقي كه براي جنبش هاي پيشرو يا چپ افتاد. جنبش زنان همراه با ديگر جنبش هاي پيشرو و به دليل عدم اعتماد به توانايي جنبش هاي گروهي در به وجود آوردن تغييرات اجتماعي ضعيف شد.

 

 

تحولات فمنيسم در آمريكا- بخش دوم
زوال جنبش زنان
ترجمه سارا جوانبخت: شرق- يك شنبه 19  بهمن 1382-  8  فوريه 2004

در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد روش حاكم در جنبش زنان، فمينيسم راديكال بود. در آن زمان جنبش زنان شامل دو روش متمايز بود. يكي از اين تمايلات خود را فمينيسم سوسياليست مي ناميد (يا در آن زمان، فمينيسم ماركسيست) كه ظلم حاكم بر زنان را به عنوان ظلمي آميخته با فرم هاي ديگر ستم به خصوص ظلم نژادي و طبقاتي مي دانست و تلاش مي كرد سياستي را گسترش دهد كه با تمام اين ستم ها در يك زمان به مبارزه برخيزد. روش ديگر خود را فمينيسم راديكال مي ناميد و بر اين عقيده بود كه ظلم حاكم بر زنان، ظلم نخستين است و ظلم هاي ديگر از نابرابري جنسي سرچشمه مي گيرد.

 

فمينيست هاي راديكال هر دو جناح بر اين تأكيد داشتند كه عدم تساوي جنسي در محيط هاي عمومي جداي از زندگي خصوصي نيست. فمينيست هاي راديكال خواستار برابري زنان هر دو محيط بودند و به رغم عدم توافق بين دو جناح درباره رابطه بين ظلم حاكم بر زنان و فرم هاي ديگر ظلم در اجتماع، فمينيست هاي راديكال توافق داشتند كه برابري بين زنان و مردان نمي تواند به خودي خود در جامعه اي با تقسيم نابرابر ثروت و قدرت وجود داشته باشد. هدف فمينيسم راديكال تساوي طلبي اجتماعي و به وجود آوردن نوع جديدي از جامعه براساس برابري بود.

 

گرچه جناح هاي ليبرال و راديكال جنبش زنان اولويت هاي متفاوتي داشتند اما خواسته هاي آنها خيلي از هم جدا نبود. فمينيست هاي راديكال برابري جنسي در محيط هاي كاري را مي خواستند و اكثر فمينيست هاي ليبرال خواستار تساوي بيشتر اجتماعي بودند.

 

تلاش هاي جنبش راديكال براي برابري شغلي منجر به آزاد شدن شغل هايي براي زن ها شد كه قبلاً خاص مردها بود.

 

اما در اين ميان جنبش كارگر در سازماندهي زنان و افراد رنگين پوست شكست خورد و سراشيبي نژادي و طبقاتي در نتيجه طبقه بندي سريع اجتماع ايالات متحده در دهه هاي هفتاد، هشتاد و نود، به شدت زياد شد، تلاش زنان براي دستيابي به مشاغلي با حقوق بهتر، نمي توانست تأثيرات تقسيم طبقاتي رو به گسترش آن زمان را جبران كند. از اوايل دهه هفتاد استاندارد زندگي كارمندان به طور كلي افت كرد.

 

نگاه فمينيست راديكال متوقف شد و به وسيله اعتقاد به سيستم حزبي و كشمكش هاي ايدئولوژيكي حزبي از هم پاره شد. در اواخر دهه هفتاد، فمينيسم فرهنگي، بيشتر با هدف آفرينش خرده فرهنگ فمينيستي تا تغيير روابط اجتماعي به طور كلي، جاي فمينيسم راديكال را گرفت. چنين فرقه گرايي اي معمولاً در جنبشي رخ مي دهد كه در حال سقوط است، اما جنبش زنان در آن زمان قوي و در حال گسترش بود. مشكل، فاصله عظيم بين تغيير شكل اجتماعي است كه فمينيست  هاي راديكال مي خواستند و امكان تبديل آن به واقعيت بود.به نظر من دلايل شكست فمينيسم راديكال و شايد دلايل شكست اكثر جنبش هاي راديكال در همان دوران بود. در اواخر دهه ۶۰ و اوايل دهه ۷۰ بسياري از راديكال ها نه تنها انقلاب را هدف خود قرار دادند بلكه معتقد بودند انقلاب در ايالات متحده نزديك و قابل دسترسي است. گروه هاي مختلف ديدگاه هاي متفاوتي از انقلاب داشتند.

 

در آن زمان ديدگاه هاي سياست هاي انقلابي گروه هايي مانند فمينيست ها، سياه پوست ها، آنارشيست ها و ماركسيست، لنينيست ها وجود داشت. تمايل به انقلاب در ذات خود، بد نبود و نشان دهنده شناخت عمق مشكلاتي بود كه جنبش با آنها مواجه بود. اما اين عقيده كه انقلاب در ايالات متحده در اين سال ها قابل دسترسي است، نظري بود غيرواقعي. جنگ با ويتنام انتقاد گسترده اي را در اجتماع ايالات متحده به همراه آورد. تظاهرات عليه جنگ به تظاهرات عليه نژادپرستي و برتري جنسي پيوست و اين تفكر را به وجود آورد كه امكان ساخت جامعه اي جديد وجود دارد. در واقع، پايه گذاران انقلاب بيشتر محدود به دانشجويان و قشر جوان مي شد، كه گرچه فهميده بودند، اما اين براي يك انقلاب كافي نبود.

 

وقتي جنگ تمام شد، اعتراضات نيز خاموش شد. فمينيسم راديكال بيشتر از جنبش هاي ديگر به طول انجاميد و اين نتيجه همبستگي بيشتر جنبش زنان به طور كلي و پذيرش عقايد راديكال فمينيست  ها توسط زنان بود. اما فمينيسم راديكال دهه هشتاد نيز در ايالات متحده به حاشيه سياست ها كشيده شد.آنچه كه ما امروز داريم تركيبي است از تشكلات محتاطي مانند تشكل ملي زنان و... آنچه كه ما امروز انجام مي  دهيم كاري نيست كه زماني فمينيسم راديكال انجام داد. حركتي كه به فرمانبرداري زنان در جامعه اشاره كرد و همراه با آن كل جامعه را به انتقاد گرفت. فمينيسم ليبرال دوره خود را از دست داد، اما كارهاي ناتمام بسياري دارد. تا حد زيادي در نتيجه تلاش هاي فمينيست هاي ليبرال، زنان و دختران امروز فرصت هايي دارند كه در چند دهه پيش وجود نداشت و انتظاراتي دارند كه در نسل هاي قبل غيرواقعي به نظر مي رسيد.

 

جنبه راديكال فمينيسم هنوز وجود دارد، اما بيشتر در بين دانشگاه ها و دانشگاهيان. بعضي از فمينيست ها به تلاش براي پل زدن بين اين فاصله ادامه داده اند. تعداد رو به افزايش زنان فمينيست در آكادمي ها به اين معنا است كه دانشجويان بسياري با فمينيست و ديگر عقايد پيشرو آشنا شده اند و نويسنده هاي فمينيست و پيشرو بر طرز فكر مردم اثر گذاشته اند. اما در كل، فمينيست ها در دانشگاه اغلب در منطق و ارزش هاي دانشگاه گرفتار شده اند و به يك حركت آشكار سياسي احتياج دارند.