خشونت‌ با زنان‌ خشونت‌ با بشر است‌

گروه‌ اجتماعي‌، رابعه‌ موحد: اعتماد - پنج شنبه 9  بهمن 1382- 29 ژانويه 2004

تاريخ‌ و ادبيات‌مان‌ مملو است‌ از قصه‌ هاي‌ آموزنده‌! و قصه‌هاي‌ واقعي‌ و افسانه‌هايي‌ از زندگي‌ زنان‌ فداكار و نمونه‌يي‌ كه‌ سرگذشت‌شان‌ مدرس‌ و مبلغ‌، تحمل‌، بردباري‌ و سكوت‌ در برابر سختي‌هاست‌.

در تمام‌ قصه‌هايي‌ كه‌ شبهاي‌ دراز زمستان‌ را از غصه‌ لبريز مي‌كرد، حكايت‌هايي‌ از تحمل‌ و پايداري‌ در مقابل‌ سختي‌ها بود و فقط‌ براي‌ دختر بچه‌ها نقل‌ مي‌شد تا آويزه‌ گوش‌ كنند و الگوي‌ زندگي‌ فردايشان‌ را از ميان‌ قهرمانان‌ ساكت‌ و صامت‌ پيدا كنند در تمام‌ قصه‌هايمان‌ از زن‌ چهره‌يي‌ صبور و فرشته‌خو مي‌سازند كه‌ هرگز به‌ خودش‌ فكر نمي‌كند. با گذشتن‌ از خويش‌، سعادت‌ بقيه‌ انسانها را تامين‌ مي‌كند و با بردباري‌ شايسته‌يي‌ عاقبت‌ بر ديوهاي‌ بي‌رحم‌ غالب‌ مي‌شود و دلشان‌ را با مظلوميت‌ خود به‌ رحم‌ مي‌آورند و آنگاه‌ زندگي‌ خوبي‌ آغاز مي‌شود! حكايت‌ شاهزاده‌يي‌ كه‌ به‌ دست‌ جادوگري‌ طلسم‌ شد و شرط‌ شكستن‌ طلسم‌ اين‌ بود كه‌ زني‌ حاضر شود 40 شبانه‌روز بدون‌ اينكه‌ چشم‌ برهم‌ نهد بالاي‌ سر شاهزاده‌ بيدار بماند و خارهاي‌ تن‌ وي‌ را بيرون‌ آورد و قصه‌ معروف‌ شهرزاد قصه‌گو كه‌ با ترفند قصه‌گفتن‌، عاقبت‌، شهريار خون‌آشام‌ رابه‌ رحم‌ آورد و باز زندگي‌ خوبي‌ آغاز شد. گويا هميشه‌ محبت‌ خارهارا گل‌ مي‌كند و اين‌ وعده‌ گل‌ دادن‌ خار بايد توسط‌ زنان‌ تحقق‌ يابد. اين‌ قصه‌ها و سرگذشت‌ها، تصادفي‌ شكل‌ نيافته‌ است‌ بلكه‌ نشانگر وجود ساختاري‌ قوي‌ و منسجم‌ است‌ كه‌ با اهدافي‌ خاص‌، تاريخ‌ زنان‌ و فرهنگ‌ و هنجارهاي‌ اجتماعي‌ مقبول‌ بر

اي‌ زنان‌ را طرح‌ريزي‌ و شكل‌ داده‌ است‌ و چنان‌ بي‌صدا بر روح‌ و جسم‌ زنان‌ حكومت‌ كرده‌ است‌ كه‌ ساليان‌ دراز، زنان‌ از خود نپرسيده‌اند كه‌ اين‌ بايدها و الگوهاي‌ پيش‌ ساخته‌ از كجا و چگونه‌، آمده‌ و مورد پذيرش‌ واقع‌ شده‌ و به‌ عنوان‌ اصل‌ مسلم‌ و غيرقابل‌ انكار، بر آنان‌ حكومت‌ كرده‌ است‌ بر فكر و باورهاي‌ زنان‌ نفوذ كرده‌ و از خود زنان‌ به‌ عنوان‌ سربازاني‌ جان‌ بر كف‌ در راه‌ تداوم‌ حكومت‌ بي‌چون‌ و چراي‌ خود استفاده‌ كرده‌اند. سنت‌هاي‌ ديرين‌ و فرهنگ‌ غالب‌ براي‌ زنان‌ تنها يك‌ پيام‌ داردأ راه‌ خوشبختي‌ زنان‌ از ميان‌ مرارت‌ها و رنج‌ و تحمل‌ خشونت‌ها مي‌ گذرد. لياقت‌ زنان‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ خوشبختي‌، بايد با گذراندن‌ هفت‌خوان‌ خشونت‌ و حقارت‌ سنجيده‌ شده‌ و در پشت‌ تمام‌ وعده‌هاي‌ خوشبختي‌ براي‌ زنان‌، آزمونها و رياضت‌هاي‌ طاقت‌فرسايي‌ پيش‌بيني‌ شده‌ و اجرا مي‌شود و چنين‌ وانمود مي‌كنند كه‌ اگر زني‌ طالب‌ خوشبختي‌ است‌ بايد بماند، بسوزد و بسازد تا به‌ مقصود برسد!

و در سايه‌ اين‌ فرهنگ‌ قوي‌ و مردسالار، خود زنان‌ نيز باور كرده‌اند و با تمام‌ وجود قبول‌ كرده‌اند كه‌ بدون‌ تحمل‌ سختي‌هاي‌ غيرعادلانه‌، نبايد حتي‌ توقع‌ سعادت‌ و آسايش‌ داشته‌ باشند، سعادت‌ جايزه‌يي‌ است‌ كه‌ در مقابل‌ سكوت‌ و صبر و بردباري‌ در برابر ستم‌ها به‌ زنان‌ وعده‌ داده‌ شده‌ است‌. پس‌ شايسته‌ترين‌ رفتار، تحمل‌ و سكوت‌ است‌ و نه‌ حتي‌ تحمل‌ و اعتراض‌! و به‌ دنبال‌ ابلاغ‌ اين‌ حكم‌ ابدي‌ براي‌ زنان‌، تاكيد كرده‌اند كه‌ اساسي‌ترين‌ معيار براي‌ زن‌ شايسته‌ بودن‌، بي‌سر و صدا بودن‌ در برابر تاراج‌ بي‌رحمانه‌ زندگي‌شان‌ است‌ و اين‌ پندها از دهان‌ هر مادري‌ در گوش‌ هر دختري‌ راه‌ يافت‌ و در لحظه‌ لحظه‌ زندگي‌ زنان‌ بقا يافت‌ كه‌ مرد، مرد است‌ و زن‌، زن‌ و يادآوري‌ كردند تفاوت‌هاي‌ فاحش‌ و برتري‌ مردان‌ را و تذكر به‌ زنان‌ كه‌ نبايد جسارت‌ تجاوز به‌ حريم‌ مردان‌ را داشت‌ همواره‌ مادران‌، دختران‌ را به‌ صبر دعوت‌ كرده‌اند و مي‌كنند به‌ اميد عاقبت‌ خير، در حالي‌ كه‌ خودشان‌ ديري‌ است‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ رسيده‌اند كه‌ در ميان‌ آتش‌ و خشونت‌ و خون‌ هرگز گلي‌ نمي‌رويد. اگر آتش‌ گلستان‌ شد يك‌ بار بود. آن‌ هم‌ براي‌ ابراهيم‌)ع‌( و بس‌، در سايه‌ همين‌ فرهنگ‌ است‌ كه‌ حتي‌ در دنياي‌ جديد كه‌ خشونت‌ در شكل‌هاي‌ مختلف‌اش‌ تعريف‌ و طرد شده‌ است‌

و حتي‌ تحمل‌ خشونت‌ نيز خصلتي‌ مطرود شمرده‌ مي‌شود. زنان‌ ما خشونت‌ از طرف‌ مردان‌ را جزيي‌ از زندگي‌ طبيعي‌ خود دانسته‌ و خود را ملزم‌ به‌ پذيرش‌ و تحمل‌ مي‌كنند. متاسفانه‌ ما فرهنگي‌ غني‌ و قوي‌ براي‌ ترويج‌ و رشد خصلت‌ تحمل‌ از گذشتگان‌ به‌ ارث‌ برده‌ايم‌ و به‌ دليل‌ همين‌ سكوت‌ و تحمل‌ است‌ كه‌ اگر ديروز، ضرب‌ و شتم‌ و كتك‌ زدن‌ زن‌، نهايت‌ خشونت‌ خانگي‌ به‌ حساب‌ مي‌آمد امروز خشونت‌ تا قتل‌ پيشروي‌ كرده‌ است‌!

و باز در سايه‌ همين‌ فرهنگ‌ است‌ كه‌ حتي‌ در مواقعي‌ كه‌ قانون‌ ادعاي‌ حمايت‌ از زنان‌ خشونت‌ ديده‌ را مي‌كند بسياري‌ از زنان‌ حاضر به‌ اعتراض‌ نيستند و يا جرات‌ اعتراض‌ ندارند چون‌ آموخته‌ايم‌ اعتراض‌، تمام‌ حيثيت‌ و نجابت‌ زن‌ را زير سوال‌ مي‌برد و خداي‌ نكرده‌ از بين‌ مي‌برد!

خشونت‌ عليه‌ زنان‌ در طول‌ تاريخ‌ به‌ شكل‌هاي‌ مختلف‌ بوده‌ است‌ و نوع‌ و شدت‌ آن‌ با سطح‌ سواد، ميزان‌ درآمد، فرهنگ‌، سنت‌ها، آداب‌ و رسوم‌ و نژاد و قوميت‌، اعتياد، بيماري‌هاي‌ رواني‌ و عوامل‌ ديگر در ارتباط‌ است‌. در رده‌بندي‌ خشونت‌ به‌ خشونت‌ آشكار در مقابل‌ خشونت‌ پنهان‌ و فردي‌ در مقابل‌ ساختاري‌، فيزيكي‌ در مقابل‌ خشونت‌ رواني‌ و خشونت‌ هدفمند در مقابل‌ خشونت‌ بي‌هدف‌ اشاره‌ مي‌شود.

در جامعه‌ كنوني‌ ما، متاسفانه‌ خبري‌ از پيشگيري‌ قانوني‌ و فرهنگي‌ خشونت‌ عليه‌ زنان‌ بطور جدي‌ وجود ندارد. خشونت‌ عليه‌ زنان‌ سير صعودي‌ دارد، دليل‌ اول‌، جامعه‌ مردسالار است‌ كه‌ به‌ طرق‌ مختلف‌ مردان‌ خود را محق‌ براي‌ اعمال‌ خشونت‌ مي‌دانند و دليل‌ دوم‌ و شدت‌ دهنده‌ خشونت‌، مشكلات‌ اقتصادي‌ اجتماعي‌ مردم‌ است‌. مشكلات‌ لاينحل‌ اضطراب‌زا هستند و تمام‌ افراد درگير را به‌ يك‌ آشفتگي‌ و اختلالات‌ رواني‌ و رفتاري‌ مبتلا مي‌كند. زنان‌ هر چند در اين‌ مشكلات‌ همگاني‌ شريك‌ هستند اما به‌ اقتضاي‌ شرايط‌ و تربيت‌ خود، ناراحتي‌ها و كمبودها را سركوب‌ مي‌كنند اما مردان‌ بطور طبيعي‌ و طبق‌ روال‌ آموخته‌ شده‌، فشارهاي‌ تحميل‌ شده‌ از جامعه‌ را، با اعمال‌ زور و خشونت‌ به‌ زنان‌، منتقل‌ مي‌كنند و تمام‌ فريادها را بر سر زنان‌ خود خالي‌ مي‌كنند و بر زنان‌ ظلم‌ مضاعف‌ روا مي‌شود مردان‌ در اكثر مواقع‌ عكس‌العمل‌هاي‌ بي‌زاري‌، خستگي‌، بيچارگي‌ و پرخاش‌ خود را به‌ جاي‌ اينكه‌ مستقيما به‌ خاستگاه‌ ايجاد ناكامي‌ ابراز كنند به‌ طرف‌ اطرافيان‌ ضعيف‌ خود بالاخص‌ همسران‌ خود تغيير مي‌دهند زيرا قدرت‌ رويارويي‌ مستقيم‌ با منابع‌ زور و قدرت‌ و اشخاص‌ مافوق‌ و حاكم‌ را در جامعه‌ ندارند و تمام‌ زناني‌ كه‌ به‌ نوعي‌ درگير خشونت‌ هستند دچار افسردگي‌

، ضعف‌ انگيزه‌ و فعاليت‌، وسواس‌، بدبيني‌، بيماري‌هاي‌ سايكو سوماتيك‌، هيستريك‌ و ساير اختلالات‌ رواني‌ و جسماني‌ هستند چون‌ آنان‌ نيز به‌ نوبه‌ خود قادر به‌ مقابله‌ مستقيم‌ با منبع‌ خشونت‌ يعني‌ مردان‌ نيستند و حتي‌ در مواردي‌ معتقد به‌ مقابله‌ نيستند، ناخودآگاه‌ و به‌ طرق‌ غيرمستقيم‌، با پناه‌ جستن‌ در سايه‌ بيماري‌ها از خود دفاع‌ مي‌كنند و با جلب‌ توجه‌، ترحم‌ و عنايت‌ مرد مي‌خواهند از خشونت‌ و تعدي‌ در امان‌ بمانند.در جامعه‌ ما نيز خشونت‌ عليه‌ زنان‌ با اشكال‌ خاص‌ و عام‌ خود اعمال‌ مي‌شود و بي‌سبب‌ نيست‌ كه‌ اين‌ همه‌ نمادها و اسطوره‌هاي‌ بردباري‌ در ادبياتمان‌ جاي‌ گرفته‌اند توصيه‌ها، سفارش‌ها و اندرزهايي‌ كه‌ براي‌ تقويت‌ خصلت‌ تحمل‌ و سكوت‌ در زنان‌ وجود دارد از عمق‌ و وسعت‌ و تداوم‌ پديده‌ خشونت‌ از ديرباز خبر مي‌دهد.در حال‌ حاضر مي‌توان‌ به‌ شكل‌هايي‌ از خشونت‌ كه‌ بسيار بارز و پررنگ‌ هستند اشاره‌ كرد كه‌ مهمترين‌ آنها، خشونت‌ در لواي‌ تعصبات‌ و غيرت‌ مردانه‌ است‌. تعصب‌ در معني‌ لغوي‌ عصبيت‌ جانبداري‌، حمايت‌، غيرت‌، پرخاش‌ و سخت‌ گرفتن‌ عنوان‌ مي‌شود اما در عمل‌ پرخاش‌ كردن‌ و سخت‌ گرفتن‌، از تظاهرات‌ قابل‌ لمس‌ و تعريف‌ شده‌ تعصب‌ در جامعه‌ ماست‌. تعصب‌ فردي‌ و قومي‌، همواره‌ متعلق‌ به‌ مردان‌ قبيله‌ و مردان‌ خانو

اده‌ بوده‌ است‌. آنان‌ خود را موظف‌ به‌ حفاظت‌ از زنان‌ مي‌دانند، حفاظتي‌ كه‌ گاه‌ بدون‌ كوچكترين‌ حمايت‌ واقعي‌ انجام‌ مي‌گيرد. هر كسي‌ با سبك‌ و شيوه‌ خاص‌ خود، سطح‌ آگاهي‌ و سواد، موقعيت‌ اجتماعي‌ اقتصادي‌اش‌ و ذهنيات‌ خود اين‌ تعصب‌ را اعمال‌ مي‌كند. تعصب‌ مردانه‌ با طرق‌ مختلف‌ اما با يك‌ هدف‌، يعني‌ تسلط‌ بر تار و پود زندگي‌ زنان‌ خود را نشان‌ مي‌دهد. پاسداري‌ از اين‌ پديده‌ باارزش‌ يعني‌ تعصب‌ اعمال‌ هرگونه‌ رفتار، تحميل‌ سليقه‌هاي‌ شخصي‌، نديده‌ گرفتن‌ ارزش‌ و منزلت‌ زن‌ و كلا نديده‌ گرفتن‌ تمام‌ شيوه‌هاي‌ زندگي‌ و استقلال‌ زنان‌ را براي‌ مرد مجاز مي‌داند. مرد با صلاحديد خود مي‌تواند جهت‌ زندگي‌ زن‌ را در راستاي‌ حفظ‌ ارزش‌هاي‌ شخصي‌ و اعتقادي‌ خود تغيير دهد. ناموس‌، غيرت‌، تعصب‌ و اعتقادات‌ در فرهنگ‌ چنين‌ مرداني‌، نه‌ با اعمال‌ و كردار خود فرد، بلكه‌ با رفتار و منش‌ زنانشان‌ به‌ خطر مي‌افتد و يا در امان‌ مي‌ماند! پس‌ بيشتر از خودشان‌ بايد بر رفتار و كردار زنان‌ تسلط‌ داشته‌ باشند! اگرچه‌ اين‌ تحميل‌ و اعمال‌ فشار، في‌نفسه‌ خشونتي‌ پنهان‌ و اغلب‌ بي‌صداست‌، اما همواره‌ پياده‌ كردن‌ اين‌ روش‌ با تفاهم‌ و سكوت‌ و رضايت‌ زن‌ انجام‌پذير نيست‌ براي‌ همين‌ مرد از هر وسيله‌ و شيوه‌يي‌ براي‌ به‌ كرسي‌ نشاندن‌ عقايد خود سو

د مي‌جويد و خشونت‌هاي‌ شديدتر و تازه‌تري‌ شكل‌ مي‌گيرد و گاهي‌ خشونت‌ و تسلط‌ بيشتر بر زنان‌ نشانه‌ غيرت‌ و تعصب‌ غليظ‌تر و قابل‌ تحسين‌تر مرد شده‌، صداي‌ تشويق‌ و تحسين‌ همگاني‌ را پشتوانه‌ اعمال‌ خود مي‌بيند تعصبات‌ در بسياري‌ از موارد عمدتا رنگ‌ و بوي‌ اعتقادي‌ به‌ خود مي‌گيرد در حالي‌ كه‌ اكثريت‌ اين‌ قبيل‌ مردان‌ خود پايبند هيچ‌ يك‌ از تكاليف‌ و احكام‌ و دستورات‌ نيستند و در اعمال‌ و زندگي‌ خودشان‌ هيچ‌ ردپايي‌ از اعتقادات‌ نمي‌توان‌ يافت‌ و شايد چنين‌ مرداني‌ خود داراي‌ بيشترين‌ تجربيات‌ ضد اخلاقي‌ در زندگي‌شان‌ نيز باشند يعني‌ تاكيد بر روي‌ تعصبات‌ نيز در اين‌ موارد فقط‌ دستاويزي‌ براي‌ توجيه‌، خشونت‌ها و حاكميت‌ مطلق‌ مردان‌ است‌، نه‌ واقعا اعتقاد به‌ اصول‌ و قواعد خاص‌. مردي‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ از احكام‌ را نمي‌داندو برايش‌ مهم‌ هم‌ نيست‌ از تمام‌ دستورات‌ و قوانيني‌ كه‌ به‌ نفع‌ مرد است‌ خبر دارد، نيز مي‌داند كه‌ در چه‌ موقعيت‌ و حالت‌ خاص‌ مجوز قتل‌ همسرش‌ را نيز دارد! اما از هر تكليف‌ و قانوني‌ كه‌ وظايف‌ فردي‌ خودش‌ را معين‌ مي‌كند بي‌خبر است‌ و بي‌تفاوت‌. بخاطر آموزش‌ و تفسير غلط‌ از تمام‌ قوانين‌ و ارزش‌هاست‌ كه‌ شاهد قتل‌ دختران‌ معصومي‌ هستيم‌ كه‌ مورد تجاوز و تعدي‌ قرار گرفته‌اند و دفاع‌ از تعصب‌ مردانه‌،

خود را به‌ شكل‌ كشتن‌ مظلوم‌ و ستمديده‌يي‌ كه‌ نياز به‌ حمايت‌ دارد نشان‌ مي‌دهد. دختر قرباني‌ ننگ‌ افراد ذكور خانواده‌ مي‌شود، غيرت‌ پدر و برادران‌ خدشه‌دار مي‌گردد، دفاع‌ از ناموس‌ واجب‌ مي‌شود و با ريختن‌ خون‌ قرباني‌ تحقق‌ مي‌يابد. با مرگ‌ دختر، غيرت‌ و ناموس‌ پدر بار ديگر زنده‌ مي‌شود، دختر زندگي‌اش‌ به‌ خودي‌ خود ارزشي‌ ندارد، بلكه‌ وسيله‌يي‌ براي‌ حفظ‌ ارزش‌هاي‌ پدر يا برادران‌ است‌ و بودنش‌ بايد در جهت‌ حفظ‌ آن‌ و نبودنش‌ در راه‌ احيا و دفاع‌ از آن‌ باشد. زيرا هنوز از بين‌ رفتن‌ بكارت‌ دختري‌ حتي‌ به‌ علت‌ تجاوز، از بين‌ رفتن‌ تمامي‌ ارزشها و حق‌ و حقوق‌ انساني‌ و شايسته‌ وي‌ است‌ و چه‌ سخت‌ است‌ حفظ‌ ارزشهايي‌ كه‌ به‌ هر بهانه‌، به‌ سوءتفاهم‌، سوءظن‌ به‌ عمد و به‌ سهو، مورد تعدي‌ و تطاول‌ قرار مي‌گيرد و قتل‌هاي‌ ناموسي‌ نمونه‌ بارز از عملكرد غيرانساني‌ مرداني‌ با اين‌ طرز فكر و بينش‌ است‌.

دو همسري‌، شكل‌ ديگري‌ از خشونت‌ عليه‌ زنان‌ است‌ كه‌ امروزه‌ در كشور ما رونق‌ فراوان‌ يافته‌ است‌ و بيشتر به‌ شكل‌ ازدواج‌ موقت‌ انجام‌ مي‌گيرد، ازدواج‌ موقت‌ كه‌ براي‌ جلوگيري‌ از انحراف‌ جواناني‌ كه‌ موقعيت‌ ازدواج‌ دايم‌ را نداشتند تبليغ‌ شد به‌ هيچ‌ وجه‌ در جاي‌ موردنظر به‌ كار گرفته‌ نشد. شرايط‌ فرهنگي‌ ما به‌ دختران‌ اجازه‌ چنين‌ ازدواجي‌ را نمي‌دهد بنابراين‌ عمدتاص زنان‌ مطلقه‌ يا بيوه‌ و مردان‌ متاهل‌ به‌ اين‌ ازدواج‌ رو مي‌آورند. ازدواج‌ دوم‌ اساس‌ زندگي‌ خانوادگي‌ را برهم‌ مي‌ريزد و با عزت‌ نفس‌ و منزلت‌ زن‌ و سلامتي‌ رواني‌ وي‌ با نهايت‌ بي‌رحمي‌ رفتار مي‌شود. زني‌ كه‌ جايگاه‌ و موقعيت‌ خود را در زندگي‌ زناشويي‌ از دست‌ مي‌دهد با بحران‌ رواني‌ روبرو مي‌گردد. احساس‌ امنيت‌ نمي‌كند، اعتماد به‌ نفس‌ خود را از دست‌ مي‌دهد و با واردشدن‌ فردي‌ ديگر، آرامش‌ و تعهد زندگي‌ مشترك‌ متزلزل‌ مي‌شود. تجاوز به‌ حريم‌ زنان‌ با ازدواج‌ دوم‌، شديدترين‌ و تحقيركننده‌ترين‌ خشونت‌ رواني‌ عليه‌ زنان‌ است‌ كه‌ اغلب‌ به‌ دنبال‌ خود انواع‌ خشونت‌هاي‌ فيزيكي‌ را نيز دارد. در خانواده‌هاي‌ اينچنين‌ پرتشنج‌، تهديد و توهين‌، ضرب‌ و شتم‌، طردشدن‌، طلاق‌ و ... وجود دارد. از آن‌ جايي‌ كه‌ اكثراص زنان‌ نيازمند حمايت‌ و در مضيقه‌ مانده‌ به‌ اين‌ ازدو

اج‌ها تن‌ مي‌دهند اين‌ اصل‌ مسلم‌ است‌ كه‌ آنان‌ نيز از عوارض‌ سوء اين‌ ازدواج‌هاي‌ تحقيركننده‌ و نابسامان‌، درامان‌ نيستند و از نظر عرفي‌ و اجتماعي‌ نيز مورد نكوهش‌ و افت‌ شخصيت‌ اجتماعي‌ واقع‌ مي‌شوند. در واقع‌ اكثريت‌ اين‌ زنان‌ در فقدان‌ حمايت‌هاي‌ لازم‌ دولت‌ كه‌ طبق‌ قانون‌ اساسي‌ كشورمان‌، به‌ عهده‌ دولت‌ و نهادهاي‌ اجتماعي‌ است‌، ناچاراص به‌ زير چتر حمايت‌ نامطمئن‌ و خردكننده‌يي‌ كه‌ از جانب‌ مردان‌ متاهل‌ برايشان‌ تدارك‌ ديده‌ شده‌ پناه‌ مي‌برند. خشونت‌هاي‌ دو طرفه‌ به‌ هر دو زن‌ مخصوصاص از نظر روحي‌ اعمال‌ مي‌شود و هيچ‌ يك‌ از زنان‌، احساس‌ ارزشمندي‌، امنيت‌ و رضايت‌ كافي‌ را ندارند، البته‌ چند همسري‌ نوعي‌ خشونت‌ جنبي‌ نيز محسوب‌ مي‌شود كه‌ با پذيرفته‌ شدن‌ و قانوني‌ بودن‌ آن‌ بيشتر شدت‌ پيدا مي‌كند.شكل‌ ديگري‌ از خشونت‌ عليه‌ زنان‌، ازدواج‌هاي‌ اجباري‌، هديه‌دادن‌ دختران‌ به‌ نام‌ خون‌ بس‌ در بعضي‌ از نقاط‌ ايران‌ خريد و فروش‌ و سوءاستفاده‌ از آنان‌ توسط‌ باندهاي‌ فساد است‌ كه‌ بازهم‌ به‌ علل‌ اقتصادي‌ اجتماعي‌ خاص‌ در حال‌ فزوني‌ است‌. اجبار دختران‌ به‌ ازدواج‌هايي‌ كه‌ به‌ علت‌ بريدن‌ ناف‌ به‌ نام‌ كسي‌ تحميل‌ مي‌شود و اغلب‌ دختران‌ قادر به‌ برهم‌زدن‌ اين‌ معامله‌ نيستند مگر اينكه‌ پسر موردنظر از ازدواج‌، با رضايت‌ خود من

صرف‌ شود.و خون‌ بس‌، هديه‌يي‌ است‌ كه‌ وقتي‌ قتلي‌ در ميان‌ دو خانواده‌ يا قبيله‌ اتفاق‌ مي‌افتد دختري‌ به‌ خانواده‌ مقتول‌ فرستاده‌ مي‌شود و ديگر لازم‌ به‌ توضيح‌ نيست‌ با دختري‌ از خانواده‌ قاتل‌ چه‌ رفتاري‌ مي‌توانند داشته‌ باشند. و از خشونت‌هاي‌ پنهان‌ و بي‌صدا اما بسيار شديدي‌ كه‌ جسم‌ و روان‌ زنان‌ مورد تهاجم‌ و سوءاستفاده‌ قرار مي‌گيرد خشونت‌ منحوسي‌ به‌ نام‌ خشونت‌ جنسي‌ است‌.گزارش‌ كميسيون‌ حقوق‌ بشر در سال‌ 1993 حاكي‌ از اين‌ واقعيت‌ است‌ از 400 مورد خشونت‌ در پاكستان‌ 200 مورد منجر به‌ مرگ‌ شده‌ است‌ و آماري‌ كه‌ اف‌بي‌آي‌ در امريكا منتشر كرده‌ است‌ 683 هزار مورد خشونت‌ و تجاوز جنسي‌ بوده‌ است‌. خشونت‌ جنسي‌ در ايران‌ اگر آمار دقيقي‌ ندارد اما اخباري‌گزارش‌هاي‌ صفحه‌هاي‌ حوادث‌ روزنامه‌، ربودن‌ و تجاوز جنسي‌ دختر بچه‌ها و زنان‌، به‌ دام‌ انداختن‌ دختران‌ فراري‌ كه‌ اغلب‌ در شب‌ اول‌ فرار مورد تجاوز جنسي‌ قرار مي‌گيرند مبين‌ شدت‌ اين‌ خشونت‌ در كشورمان‌ نيز مي‌باشد و اما خشونت‌هاي‌ جنسي‌ خانگي‌ نيز فراگير و قابل‌ توجه‌ است‌. نتايجي‌ كه‌ از برگزاري‌ كارگاه‌ خشونت‌ جنسي‌ خانگي‌ گرفته‌ شده‌ در نهايت‌ اعلام‌ مي‌دارد كه‌ هر زن‌ لااقل‌ يك‌ تجربه‌ در اين‌ باره‌ دارد، تجربه‌يي‌ كه‌ هيچ‌گاه‌ بيان‌ نمي‌شود و يا بيانش‌ بسيار

دشوار است‌. باورهاي‌ اعتقادي‌ لزوم‌ تمكين‌ جنسي‌ زن‌ از مرد، شرم‌ از بيان‌ مشكل‌ جنسي‌ و عوامل‌ ذهني‌ و اجتماعي‌ و قانوني‌ باعث‌ استمرار و شدت‌ گرفتن‌ اين‌ خشونت‌ مي‌گردد. بطوري‌ كه‌ براي‌ زنان‌ بسياري‌ رابطه‌ جنسي‌ به‌ كابوسي‌ پايان‌ناپذير تبديل‌ مي‌شود، مردان‌ با ايجاد خوف‌ و تهديد،بر روابط‌ جنسي‌ آنان‌ مسلط‌ مي‌گردند و با تكيه‌ بر قانون‌ تمكين‌ و تعلق‌ نگرفتن‌ نفقه‌ در صورت‌ عدم‌ تمكين‌ توسط‌ زن‌، به‌ خشونت‌ جنسي‌ و سوءمعاشرت‌ با زنان‌ خود ادامه‌ مي‌دهند، در حالي‌ كه‌ سوءمعاشرت‌ و اجبار براي‌ ايجاد ارتباط‌ از نظر حقوقي‌ تجاوز جنسي‌ محسوب‌ مي‌شود.

و اين‌ خشونت‌ در مورد مرداني‌ كه‌ داراي‌ اختلالات‌ رواني‌ جنسي‌ هستند به‌ مراتب‌ شديدتر و غيرقابل‌ كنترل‌تر مي‌گردد. مرداني‌ كه‌ كمتر حاضر به‌ مراجعه‌ روانپزشك‌ و درمان‌ هستند و اين‌ خشونت‌ها اغلب‌ با سكوت‌ دردناكي‌ از طرف‌ زنان‌، براي‌ حفظ‌ آبرو، براي‌ حفظ‌ زندگي‌، براي‌ حفظ‌ ظاهري‌ سعادتمند تحمل‌ مي‌شود در حالي‌ كه‌ اثرات‌ سوءرواني‌ اين‌ تحمل‌ به‌ اختلالات‌ رواني‌ و مخصوصاص افسردگي‌ آنان‌ منجر مي‌شود. خشونت‌ جنسي‌ خانگي‌ هنوز در جامعه‌ ما پرقوت‌ است‌ و به‌ دليل‌ خصوصي‌ و شخصي‌ تفسير شدنش‌ در سكوت‌ و بهت‌ رواني‌ زنان‌ تحمل‌ مي‌شود. بسياري‌ از طلاق‌هايي‌ كه‌ به‌ خواسته‌ زنان‌ انجام‌ مي‌گيرد، به‌ علت‌ رسيدن‌ زن‌ به‌ مرحله‌يي‌ است‌ كه‌ قادر به‌ تحمل‌ رابطه‌ خشونت‌بار جنسي‌ و سوءمعاشرت‌ مرد نيست‌ كه‌ در چنين‌ مواردي‌ اكثراصزنان‌ مستقيماص دليل‌ جدايي‌ را بيان‌ نمي‌كنند چون‌ حتي‌ اگر از نظر قانون‌ سوءمعاشرت‌ دليل‌ موجهي‌ باشد هنوز از نظر عرف‌، دليل‌ خوب‌ و قابل‌ قبولي‌ براي‌ جدايي‌ از طرف‌ يك‌ زن‌ نيست‌!

در كنار اينها، بايد به‌ رفتارها و قوانين‌ اجتماعي‌ نسبت‌ به‌ زنان‌ اشاره‌ كرد. به‌ عنوان‌ مثال‌ حق‌ تصميم‌گيري‌ در مورد سزارين‌ به‌ عهده‌ مرد است‌ و بايد كتبا اعلام‌ شود و يك‌ زن‌ اجازه‌ ندارد براي‌ زايمان‌ خود بدون‌ رضايت‌ همسر تصميم‌ بگيرد، زنان‌ حق‌ استفاده‌ از جراحي‌هاي‌ ضد بارداري‌ را ندارند و با اينكه‌ زنان‌ بايد آمادگي‌ جسمي‌ و روحي‌ براي‌ بارداري‌ داشته‌ باشند اكثراص مردان‌ در مورد چگونگي‌ و زمان‌ بارداري‌ زنان‌ تصميم‌ مي‌گيرند و حتي‌ زن‌ خود را مجبور به‌ زايمان‌هاي‌ متعدد مي‌كنند.

وظيفه‌ تمام‌ ارگانها و رسانه‌هاي‌ عمومي‌ بايد نفي‌ خشونت‌ به‌ هر شكل‌ و هر نوع‌ كه‌ باشد تقبيح‌ خشونت‌ و هدفشان‌ كمك‌ به‌ زنان‌ براي‌ فايق‌ آمدن‌ بر هراس‌ها و شهامت‌ خارج‌شدن‌ از چرخه‌ خشونت‌ باشد پس‌ ما زنان‌ بخاطر خودمان‌ و با مردان‌ مشتركاص بخاطر فرداي‌ دخترانمان‌ براي‌ ساختن‌ جامعه‌يي‌ بدون‌ خشونت‌ مبارزه‌ كنيم‌.