عروس‌ بيست‌ ساله‌ را ببخشيد

روزنامه اعتماد - شنبه 13 دي 1382- 3 ژانويه 2004

گروه‌ حوادث‌ مرجان‌ لقايي‌ : نجات‌ موقت‌ كبري‌، اين‌ عروس‌ سياه‌ بخت‌ از چوبه‌دار، فرصتي‌ هر چند كوتاه‌ و زودگذر ، براي‌ وكيل‌ مدافعش‌ فراهم‌ آورده‌ است‌ تا تلاش‌ دوباره‌ را براي‌ زندگي‌ دوباره‌ او آغاز كند.

پس‌ از انتشار خبر بازگشت‌ كبري‌ از پاي‌ چوبه‌ اعدام‌ و شرح‌ ماجراي‌ زندگي‌ غم‌انگيز اين‌ زن‌ 22 ساله‌، واكنش‌ انساني‌ و نوعدوستانه‌ در ميان‌ خانواده‌ها پديد آورد.

از صبح‌ ديروز خوانندگان‌ «اعتماد» بويژه‌ مادران‌ و دختران‌ با گروه‌ حوادث‌ تماس‌ مي‌گرفتند تا پيام‌شان‌ را به‌ بازماندگان‌ پيرزن‌ مقتول‌ برسانيم‌. اينان‌ در اين‌ پيام‌ها از دختران‌ و پسران‌ پيرزن‌ مي‌خواستند تا از اعدام‌ كبري‌ صرف‌نظر كنند و او را ببخشايند.

ديروز خبرنگارما به‌ ديدار والدين‌ كبري‌ رفت‌ تا درباره‌ گذشته‌ كبري‌ و وضعيت‌ فعلي‌ او، پرس‌ و جو كند.

يك‌ اتاق‌ 12 متري‌ و آشپزخانه‌يي‌ 6 متري‌ در پايين‌ شهر تهران‌ خانه‌يي‌ است‌ كه‌ كبري‌ رحمانپور تا 3 سال‌ پيش‌ در كنار پدر و مادر و 2 برادرش‌ زندگي‌ مي‌كرد، تا اينكه‌ از روي‌ فقر مجبور به‌ زندگي‌ با مردي‌ شد كه‌ 43 سال‌ از خودش‌ بزرگتر بود.

خانه‌ كوچك‌ و فقيرانه‌ ابوالفضل‌ رحمانپور غمزده‌ است‌.

پدر به‌ ديوار تكيه‌ مي‌دهد و سيگارش‌ را روشن‌ مي‌كندأ «زندگي‌ ام‌ مثل‌ اين‌ سيگار به‌ خاكستر تبديل‌ شده‌ است‌.» مي‌گويم‌، برايم‌ از كبري‌ بگو چرا او را به‌ عقد مردي‌ سالخورده‌ درآوردي‌؟ در جواب‌ مي‌گويد:كبري‌ هرگز همسر عليرضا نبود، 4 سال‌ پيش‌ يكي‌ از خاله‌هاي‌ كبري‌ كه‌ با هم‌ رفت‌ و آمد هم‌ نداشتيم‌ دخترم‌ را در خانه‌ خواهرش‌ ديده‌ بود، او كبري‌ را به‌ خانواده‌ عليرضا مردي‌ كه‌ 43 سال‌ از دخترم‌ بزرگتر بود براي‌ ازدواج‌ معرفي‌ كرده‌ و حتي‌ آنها دخترم‌ را در خانه‌ خاله‌اش‌ ديده‌ بودند. مادر پير عليرضا كه‌ از كبري‌ خوشش‌ آمده‌ بود، به‌ خواهر زنم‌ وعده‌داده‌ بود اگر كبري‌ را راضي‌ كند تا به‌ عقد پسرش‌ دربيايد در عوض‌ پاداش‌ خوبي‌ دريافت‌ خواهد كرد. خواهر زنم‌ كه‌ همسايه‌ مادر عليرضا بود موضوع‌ را با دخترم‌ درميان‌ گذاشت‌.

كبري‌ كه‌ تنها دختر من‌ است‌ براي‌ نجات‌ ما از فقر پذيرفت‌ به‌ عقد مردي‌ به‌ سن‌ و سال‌ من‌ دربيايد . چند بار به‌ كبري‌ گفتم‌ كه‌ اين‌ مرد حتي‌ از من‌ كه‌ پدر تو هستم‌ چند سال‌ بزرگتر است‌، چرا درباره‌ اين‌ مساله‌ خوب‌ فكر نمي‌كني‌؟

اما كبري‌ گفت‌: من‌ يك‌ برادر معلول‌ دارم‌، از طرفي‌ بعضي‌ شبها حتي‌ شام‌ براي‌ خوردن‌ نداريم‌ اگر به‌ خانه‌ پيرزن‌ مرفه‌ بروم‌ شرايط‌ براي‌ شما هم‌ بهتر مي‌شود. عليرضا گفته‌ بود مهندس‌ كشاورزي‌ است‌ و همه‌ فرزندانش‌ به‌ جز يكي‌ در امريكا زندگي‌ مي‌كنند. من‌ هم‌ كه‌ فكر مي‌كردم‌ با اين‌ وصلت‌ هم‌ دخترم‌ و هم‌ ما نجات‌ پيدا مي‌كنيم‌ موافقت‌ كردم‌، اما قرار شد، كبري‌ 3 ماه‌ در خانه‌ آنها در كنار اين‌ پيرزن‌ و نوه‌ 15 ساله‌اش‌ )پسر كوچك‌ عليرضا( زندگي‌ كند تا اگر شرايط‌ مناسب‌ بود و مي‌توانستند با هم‌ سازش‌ پيدا كنند، به‌ عقد عليرضا درآيد. عليرضا قبلا ازدواج‌ كرده‌ و با داشتن‌ يك‌ پسر، زنش‌ را طلاق‌ داده‌ بود.

در اين‌ مدت‌ مرتب‌ به‌ خانه‌ مادر عليرضا رفت‌ و آمد مي‌كردم‌ تا از حالش‌ با خبر شوم‌. به‌ عليرضا گفته‌ بودم‌ كه‌ اين‌ 3 ماه‌ كبري‌ را مانند خواهرانش‌ نگهداري‌ كند، تا اينكه‌ با خبر شدم‌ او دخترم‌ را مورد آزار جنسي‌ قرار داده‌ است‌.

يك‌ روز كبري‌ افسرده‌ و ناراحت‌ به‌ خانه‌ آمد و بعد از پيگيري‌هاي‌ مادرش‌ متوجه‌ ماجرا شديم‌.

به‌ دادسراي‌ الهيه‌ شكايت‌ كرديم‌ و بعد از 5 ماه‌ دوندگي‌ بالاخره‌ عليرضا محكوم‌ به‌ پرداخت‌ ديه‌ و حبس‌ شد ولي‌ مادر اين‌ مرد به‌ خانه‌ ما آمد و با التماس‌ و خواهش‌ از من‌ خواست‌ تا رضايت‌ بدهم‌، من‌ اين‌ كار را نكردم‌، پيرزن‌ گفت‌: «كبري‌ را به‌ خانه‌ام‌ مي‌برم‌. با اين‌ مساله‌ كه‌ پيش‌ آمده‌ به‌ خانه‌ برگشتن‌ كبري‌ براي‌ شما هم‌ چيزي‌ جز سرافكندگي‌ نيست‌ ، اجازه‌ بدهيد كبري‌ را به‌ خانه‌ برگردانم‌ و او را به‌ عقد پسرم‌ دربياورم‌ و قول‌ مي‌دهم‌ تمام‌ ظلم‌هايي‌ را كه‌ به‌ او شده‌ جبران‌ كنم‌.» من‌ هم‌ كه‌ چاره‌يي‌ نداشتم‌ قبول‌ كردم‌، فكر مي‌كردم‌ پيرزن‌ به‌ حرفهايش‌ عمل‌ مي‌كند، اما چند روز بعد كبري‌ دوباره‌ برگشت‌، يكي‌ از دستهايش‌ با چاقو سوراخ‌ شده‌ بود، اول‌ گفت‌ كه‌ هنگام‌ كار اين‌ اتفاق‌ برايش‌ افتاده‌، اما تعداد زخم‌ها و بريدگي‌ ها خيلي‌ زيادتر شده‌ بود ، بالاخره‌ فهميدم‌ شوهرش‌ عصباني‌ شده‌ و دست‌ دخترم‌ را با نوك‌ چاقو سوراخ‌ كرده‌ است‌. باز مادر عليرضا به‌ خانه‌ ما آمد و با خواهش‌ و التماس‌ كبري‌ را برد. گفته‌ بودم‌ عليه‌ عليرضا شكايت‌ مي‌كنم‌، او از اين‌ مساله‌ بسيار مي‌ترسيد. مادر عليرضا، كبري‌ را به‌ خانه‌ برد كه‌ بعد از چند روز صحبت‌ به‌ او گفته‌ بود براي‌ اينكه‌ مراسم‌ عقد انجام‌ شود و كينه‌ها از دل‌ برود، بهتر است‌ ر

ضايت‌ بدهي‌. اين‌ زن‌ بعد از 3 روز بالاخره‌ كبري‌ را راضي‌ كرده‌ و از او رضايت‌ گرفته‌ بود ولي‌ 2 روز بعد از اعلام‌ رضايت‌ ، دخترم‌ را با كتك‌ و فحاشي‌ از خانه‌ بيرون‌ كرد. كبري‌ روي‌ برگشتن‌ به‌ خانه‌ را نداشت‌ و مي‌ترسيد كه‌ به‌ من‌ بگويد رضايت‌ داده‌ است‌، بخاطر همين‌ دوباره‌ به‌ خانه‌ شوهرش‌ برگشت‌، او دخترم‌ را دوست‌ داشت‌ و به‌ گفته‌ خودش‌ مادر پير او مانع‌ اين‌ زندگي‌ مي‌شد. اما عليرضا بشدت‌ تحت‌ تاثير مادرش‌ بود. يك‌ هفته‌ بعد به‌ خواست‌ پيرزن‌، عليرضا كبري‌ را سوار ماشين‌ كرد و به‌ ميدان‌ تجريش‌ برد، او به‌ دخترم‌ 20 هزار تومان‌ پول‌ داد و از ماشين‌ پياده‌اش‌ كرد. عليرضا از دخترم‌ خواسته‌ بود تا به‌ خانه‌ ما بيايد. اما كبري‌ فكر مي‌كرد بازگشتش‌ چيزي‌ جز دردسر و ناراحتي‌ براي‌ ما نيست‌. او كه‌ خود را در شهر آواره‌ مي‌ديد، به‌ خانه‌ شوهرش‌ برگشت‌، ولي‌ مادرشوهرش‌ كه‌ از برگشتن‌ كبري‌ ناراحت‌ شده‌ بود بشدت‌ فحاشي‌ كرد و او را مورد بدترين‌ توهين‌ها قرار داد. پيرزن‌ چاقويي‌ را از آشپزخانه‌ برداشته‌ و به‌ كبري‌ حمله‌ كرده‌ بود. كبري‌ با خواهش‌ و التماس‌ سعي‌ كرد آن‌ زن‌ را آرام‌ كند، اما اين‌ زن‌ كه‌ قصد وارد آوردن‌ ضربه‌ بر بدن‌ دخترم‌ را داشت‌، آرام‌ نشد.

كبري‌ مي‌گويد: التماس‌ كردم‌، به‌ پايش‌ افتادم‌، گريه‌ كردم‌ كه‌ اجازه‌ دهد در خانه‌اش‌ بمانم‌ اما آن‌ زن‌ با فحش‌ و ناسزا مرا تحقير كرد، آن‌ روز هم‌ مي‌خواست‌ چاقو را به‌ گردنم‌ بزند كه‌ در يك‌ لحظه‌ كنترل‌ خودم‌ را از دست‌ دادم‌، چاقو را از دستش‌ گرفتم‌، چند دقيقه‌يي‌ با هم‌ درگير شديم‌، چاقو دستم‌ راكاملا بريده‌ بود،بالاخره‌ آن‌ را گرفتم‌ و بعد، از خود بيخود شدم‌ و در يك‌ لحظه‌ نفهميدم‌ چه‌ مي‌كنم‌، وقتي‌ به‌ خودم‌ آمدم‌ مادرشوهرم‌ غرق‌ در خون‌ بود.

دست‌هايم‌ را شستم‌، اما خون‌ همچنان‌ از دستم‌ مي‌ريخت‌، آن‌ را با دستمالي‌ بستم‌ به‌ سيدخندان‌ رفتم‌ لباس‌ خريدم‌ و همانجا عوض‌ كردم‌ و به‌ خانه‌ پدرم‌ رفتم‌. حدود ساعت‌ 4 بعدازظهر بود.

پدر كبري‌ مي‌گويد: وقتي‌ دست‌ زخمي‌ دخترم‌ را ديدم‌، فكر كردم‌ دوباره‌ عليرضا او را با چاقو زخمي‌ كرده‌. از دخترم‌ خواستم‌ تا ديگر به‌ خانه‌ او نرود، گفتم‌ با تمام‌ بدبختي‌هايي‌ كه‌ داريم‌ زندگي‌ مي‌كنيم‌ بهتر از اين‌ است‌ كه‌ هر روز تو را با چاقو بزنند. كبري‌ سكوت‌ كرد و چيزي‌ نگفت‌. خواستم‌ او را پيش‌ دكتر ببرم‌ اما گفت‌ كه‌ خسته‌ است‌ و بايد بخوابد. از خانه‌ خارج‌ شدم‌ تا سركار بروم‌، دخترم‌ خواب‌ بود. حدود ساعت‌ 8 شب‌ بود كه‌ برگشتم‌ و نيم‌ ساعت‌ بعد عليرضا با ماموران‌ آمد و كبري‌ را بخاطر كشتن‌ مادر پيرش‌ با خود برد.

من‌ با بدبختي‌ كبري‌ را كه‌ تنها دخترم‌ بود بزرگ‌ كردم‌، او دانش‌آموز ممتازي‌ بود و حتي‌ مدير مدرسه‌ از اينكه‌ كبري‌ ديگر نمي‌خواهد درس‌ بخواند و به‌ مدرسه‌ برود ناراحت‌ بود. دخترم‌ براي‌ اينكه‌ بتواند هزينه‌ برادر معلولش‌ را تامين‌ كند تن‌ به‌ اين‌ ازدواج‌ داد والا كدام‌ دختر حاضر مي‌شود با مردي‌ ازدواج‌ كند كه‌ 43 سال‌ از خودش‌ بزرگتر است‌.

پدر كبري‌ كه‌ سعي‌ مي‌كند اشك‌هايش‌ را در ميان‌ دود سيگار پنهان‌ كند، مي‌گويد: 2 روز است‌ كه‌ همسرم‌ بخاطر فشارهايي‌ كه‌ روز اجراي‌ حكم‌ تحمل‌ كرده‌ در بيمارستان‌ بستري‌ است‌، مي‌دانم‌ با رفتن‌ كبري‌ او هم‌ مي‌ميرد و من‌ مي‌مانم‌ با 2 پسر كه‌ يكي‌ از آنها معلول‌ است‌.

در طول‌ اين‌ 3 سال‌ هيچكس‌ به‌ فريادهاي‌ ما اهميت‌ نداد. چندين‌ بار از دادگاه‌ خواستم‌ تا پرونده‌ الهيه‌ را بازبيني‌ كند اما قبول‌ نكردند. آنها حتي‌ كبري‌ را بعد از 25 روز به‌ پزشكي‌ قانوني‌ فرستادند تا زخم‌ دستش‌ معاينه‌ شود در اين‌ مدت‌ دست‌ كبري‌ خوب‌ شده‌ بود. روزي‌ 2 بار در بازداشتگاه‌ زخمش‌ را پانسمان‌ مي‌كردند، اما وقتي‌ پزشكي‌ قانوني‌ دست‌ دخترم‌ را ديد، گفت‌ آثار زخمي‌ مشاهده‌ نمي‌شود. آن‌ هم‌ به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ 25 روز از آن‌ زخم‌ گذشته‌ بود.

ابوالفضل‌ رحمانپور مي‌گويد: من‌ تقاضاي‌ رسيدگي‌ مجدد به‌ پرونده‌ دخترم‌ را دارم‌، او آدمكش‌ نيست‌، كبري‌ بخاطر شرايط‌ سختي‌ كه‌ در يك‌سال‌ زندگي‌ با عليرضا داشت‌ و تحقيرهايي‌ كه‌ از سوي‌ مادرش‌ مي‌شد دست‌ به‌ چنين‌ كاري‌ زد.