سحر گاه‌ ديروز در مراسم‌ مقدماتي‌ اعدام‌ چه‌ گذشت‌؟

اعتماد - پنج شنبه 11 دي 1382- 1 ژانويه 2004

گـروه‌ حوادث‌، فرناز قلعه‌دار: ساعت‌ 4 صبح‌ جلوي‌ زندان‌ اوين‌ در ايـن‌ سحرگاه‌ سرد و خاموش‌ غيـر از يـك‌ سرباز نيروي‌ انتظامي‌ كـسي‌ به‌ چشم‌ نمي‌خورد. امروز قرار است‌ كبري‌ همان‌ عروس‌ 20 ساله‌ را براي‌ اجراي‌ مراسم‌ اعدام‌ به‌ پاي‌ چوبه‌ دار ببرند.

سـرمـاي‌ سـوزان‌ بـه‌ چهره‌ آدمي‌ نـيـش‌ مـي‌زنـد حتـي‌ پـرنـدگـان‌ هـم‌ تـرجيـح‌ مـي‌دهنـد در آشيـانـه‌ خـود بمانند و استراحت‌ كنند اما در اين‌ هواي‌ سخت‌ سوزان‌ قرار است‌ تا دقـايقـي‌ ديگـر پدر و مادري‌ از راه‌ برسند تا شاهد مراسم‌ به‌دار آويختن‌ دخترشان‌ باشند. يك‌ نفر ديگر هم‌ بـايـد بـه‌ حكـم‌ وظيفـه‌ آنجا باشد تا آخرين‌ لحظات‌ زندگي‌ يك‌ زن‌ را به‌ ثبت‌ برساندأ يك‌ خبرنگار.

امـروز قـرار اسـت‌ كبري‌ اعدام‌ شـود. از شـب‌ قبل‌ با دنيايي‌ پر از اضطراب‌ و نگراني‌ چشم‌ به‌ ساعت‌ دوختم‌ تا مبادا ساعت‌ از 4 بگذرد و من‌ خواب‌ بمانم‌ و ندانم‌ كه‌ چه‌ بر ســر كـبــري‌ و خــانــواده‌اش‌ آمــده‌ است‌. نيم‌ ساعت‌ بعد در دنيايي‌ از فكر و خيال‌ بودم‌ كه‌ دو سالخورده‌ از كـنـارمان‌ رد شدند. در تاريكي‌ شــــــب‌ صــــــورتــشـــــان‌ چــنـــــدان‌ قـابـل‌تشخيـص‌ نبود اما با توجه‌ به‌ ايـنكـه‌ يكـراست‌ به‌ داخل‌ زندان‌ و قسمت‌ اطلاعات‌ آن‌ رفتند، حدس‌ زدم‌ بايد بستگان‌ پيرزني‌ باشند كه‌ به‌ دست‌ كبري‌ به‌ قتل‌ رسيده‌ است‌.

حدسم‌ درست‌ بود. وقتي‌ يكي‌ از دو مرد، خود را به‌ نگهبان‌ زندان‌ معرفي‌ كرد، فهميدم‌ كه‌ شوهر كبري‌ اسـت‌ و همـراه‌ بـرادرش‌ بـه‌ زندان‌ آمـده‌انـد تا به‌ عنوان‌ اولياي‌ دم‌ در مراسم‌ اجراي‌ حكم‌ اعدام‌ شركت‌ كنند ولي‌ مامور زندان‌ به‌ آنها گفت‌: ما امروز اعدامي‌ نداريم‌!

شـوهـر كبـري‌ با تعجب‌ گفت‌: چطور ممكنه‌؟ ديروز به‌ من‌ اطلاع‌ دادنـد كـه‌ امروز صبح‌ براي‌ اعدام‌ بيايم‌؟

مامور زندان‌ جواب‌ داد: به‌ هر حال‌ بايد از دو روز قبل‌ به‌ ما اعلام‌ مـــي‌كـــردنــد ولــي‌ چـيــزي‌ بــه‌ مــا نگفته‌اند!

عـليـرضـا نيـاكي‌ )شوهر كبري‌( هـمــراه‌ بــرادرش‌ بــه‌ طـرف‌ پيكـان‌ سـفيــدرنـگـشــان‌ رفـتـنــد كـه‌ روي‌ صـنـدلـي‌ عقب‌، مينا و بي‌بي‌خانم‌ )دو خواهر پنجاه‌ و 55 ساله‌شان‌( نشسته‌ بودند. زماني‌ كه‌ آنها در حال‌ صحبت‌ با يكديگر بودند از سوي‌ ديگر خيابان‌ دو زن‌ يكي‌ چادري‌ و ديـگـري‌ مـانتـو بر تن‌ به‌ همراه‌ پسر جواني‌ از راه‌ رسيدند. به‌ طرف‌ زن‌ چـادري‌ كـه‌ قـامتي‌ خميده‌ داشت‌، رفــتــم‌ و پــرسـيــدم‌: شـمــا خـانـم‌ رحمانپور هستيد؟

بله‌ شما كي‌هستيد؟

خبرنگار.

با شنيدن‌ اين‌ جمله‌ زن‌ بيچاره‌ كه‌ ناي‌ راه‌رفتن‌ نداشت‌، زير گريه‌ زد و گفت‌: دارند دخترم‌ را مي‌كشند، بچه‌ من‌ بي‌گناهه‌. بچه‌ من‌ تازه‌ 23 سالشه‌، اومدم‌ التماس‌ كنم‌، اومدم‌ به‌ پايشان‌ بيفتم‌ تا بچه‌ مرا ببخشند. كجا هستند؟

با دست‌، اتومبيل‌ خانواده‌ شوهر كـبـري‌ را نشـان‌شـان‌ دادم‌ و گفتم‌: آخــريـن‌ تـلاشتـان‌ را بكنيـد، شـايـد رضايت‌ بدهند.

مـــادر قـــامـــت‌ خـمـيـــده‌ كـبـــري‌ كشان‌كشان‌، خودش‌ را به‌ آن‌ اتومبيل‌ پيكان‌ سفيد رساند در حالي‌ كه‌ شوهر كـبري‌ بيرون‌ از پيكان‌ ايستاده‌ بود. مادر بيچاره‌ به‌ زمين‌ افتاد و پاهاي‌ اين‌ مرد سالخورده‌ راغرق‌ در بوسه‌ كرد، التماس‌ كرد و ناليد اما مرد گفت‌: مـن‌ هيـچ‌كاره‌ام‌، برو مينا را ببين‌، اون‌ بايد رضايت‌ بده‌، من‌ سعي‌ كردم‌ رضـايتشان‌ را بگيرم‌ ولي‌ فايده‌يي‌ نداشت‌.

مادر كبري‌، با چشم‌هاي‌ گريان‌ به‌ سـوي‌ مينـا و بـي‌بـي‌ رفـت‌ ولي‌ آنها درهاي‌ پيكان‌ را از داخل‌ قفل‌ كردند، شيشه‌ها را بالا كشيدند و بي‌توجه‌ بـه‌ عجـز و نـالـه‌ ايـن‌ مـادر رنجديده‌ شـروع‌ به‌ ناسزاگويي‌ كردند، اما او هـمـه‌ ايـن‌ پرخاشگري‌ها را به‌ جان‌ خريد تا براي‌ نجات‌ دخترش‌ تلاش‌ كـنـد. مـادر كبـري‌ و خـواهرش‌ هر كدام‌ از يك‌ طرف‌ اتومبيل‌، خود را به‌ شيشه‌ها چسبانده‌ بودند، التماس‌ مـي‌كـردنـد، و قسـم‌شان‌ مي‌دادند، اشك‌ مي‌ريختند و از هر 3 خواهر و برادر تمنا مي‌كردند بخاطر خدا و پـيــامـبـر از اعـدام‌ كبـري‌ بگـذرنـد و دخترش‌ را به‌ او ببخشند ولي‌ يكي‌ از خـواهـران‌ بـا فرياد و ناسزا او را از خود مي‌راند و مي‌گفت‌: تا جنازه‌ دخـتـرت‌ كبـري‌ را بـالاي‌ چـوبه‌دار نبينيم‌ دلمان‌ آرام‌ نمي‌گيرد، كبري‌، مادر 90 ساله‌ ما را كشته‌، بايد امروز صبح‌ جنازه‌اش‌ را تحويل‌ بگيري‌!

ســرمــا تــا مـغـز استخـوان‌ آدم‌ را مـي‌سـوزاند اما اين‌ مادر آن‌قدر در الـتهـاب‌ و اضطراب‌ است‌ كه‌ انگار تمام‌ حواس‌ خود را از دست‌ داده‌ و فقط‌ به‌ يك‌ چيز مي‌انديشدأ رهايي‌ تنها دخترش‌ از چوبه‌دار...

صـحنـه‌ رقت‌انگيزي‌ است‌ ، از آنجا كه‌ وظيفه‌ دارم‌ وقايع‌ را مو به‌ مـو بنگـارم‌، دلـم‌ مـي‌خـواهـد همـه‌ خوانندگان‌ ماجرا در اينجا بودند و صــحـنــه‌ التمـاس‌ ايـن‌ مـادر را هـم‌ مـي‌ديـدند كه‌ واقعا دلها را به‌ لرزه‌ درمي‌آورد.

دوربــيـنـــم‌ را در آوردم‌ عـكـــس‌ گـرفتـم‌، امـا ناگهان‌ شوهر كبري‌ و برادرش‌ خشمگينانه‌ به‌ طرفم‌ حمله‌ كـردنـد، يكـي‌ خواست‌ دوربينم‌ را بگيرد و آن‌ يكي‌ به‌ زور مرا به‌ طرف‌ مامور انتظامات‌ زندان‌ مي‌كشاند تا اينكه‌ يكي‌ از نزديكان‌ به‌ كمكم‌ آمد.

براي‌ اينكه‌ جو را آرام‌ كنم‌ و آنها را در ايـن‌ لحظـه‌ حسـاس‌ جـري‌تر نكنم‌، فيلم‌ دوربين‌ را درمي‌آوردم‌ و به‌ دست‌ مامور زندان‌ مي‌دهم‌ هر چند كه‌ رگباري‌ از ناسزا را به‌ جان‌ مي‌خرم‌أكار ما همين‌ است‌ با هزار سختي‌ و دردسر.

ساعت‌ به‌ پنج‌ و نيم‌ صبح‌ نزديك‌ شـده‌ اسـت‌. خـواهـران‌ و برادران‌ يـكبــار ديـگــر بـه‌ مقـابـل‌ در زنـدان‌ مي‌روند تا از قسمت‌ اطلاعات‌ آنجا عـلــت‌ تــاخيـر در اجـراي‌ حكـم‌ را بپرسند اما جواب‌ يك‌ جمله‌ است‌: هـنــوز حـكــم‌ بــه‌ مـا ابـلاغ‌ نشـده‌ است‌.

ســــاعــــت‌ پـنـــج‌ و نـيـــم‌ صـبـــح‌ خرمشاهي‌ وكيل‌ كبري‌ همراه‌ با پدر او از راه‌ رســيــدنــد. خــرمشـاهـي‌ گــفـــت‌: خـيـلــي‌ تــلاش‌ كــردم‌ تــا رضـايـت‌ اين‌ خانم‌ )اشاره‌ به‌ مينا، يكي‌ از دختران‌ مقتوله‌( را بگيرم‌ اما فايده‌يي‌ نداشت‌. كبري‌ براي‌ اعدام‌ شــــدن‌ حـيـــف‌ اســـت‌. او دخـتـــر فـهميده‌يي‌ است‌ ، هنوز نمي‌توانم‌ باور كنم‌ با اين‌ روحيات‌ حساس‌ و شخصيت‌ كامل‌، چطور پيرزني‌ را به‌ قتل‌ رسانده‌ است‌؟ فقط‌ يك‌ جواب‌ دارد هـمـان‌ كـه‌ خـودش‌ در آخرين‌ جـلسـه‌ دادگـاه‌ گفـت‌: مـن‌ انتقام‌ خـودم‌ را از فقـر و بدبختي‌ كه‌ يك‌ عـمـر گـريبـان‌ مـن‌ و خـانـواده‌ام‌ را گرفته‌ بود، گرفتم‌. من‌ قصدم‌ كشتن‌ پيرزن‌ نبود...

خــرمـشــاهــي‌ ادامــه‌ داد: مــن‌ مـوكليـن‌ زيـادي‌ داشتـم‌ امـا با هيچ‌ كــدام‌ ايــن‌گــونــه‌ ارتـبـاط‌ حسـي‌ و روحي‌ برقرار نكرده‌ بودم‌، حتي‌ با افسانه‌ نوروزي‌ و يا شهلا.

سـاعـت‌ شـش‌ و نيـم‌ صبح‌ در زنــدان‌ بــاز شــد و از اوليـاي‌ دم‌ و خـانـواده‌ كبـري‌ خـواستنـد تـا براي‌ اجراي‌ مراسم‌ اعدام‌ به‌ داخل‌ زندان‌ بروند. آمدن‌ مسوول‌ اجراي‌ حكم‌، يــك‌ روحــانـي‌ قـاضـي‌ عسكـر و نماينده‌ نيروي‌ انتظامي‌ نشان‌ مي‌داد كه‌ همه‌ چيز براي‌ اجراي‌ حكم‌ آماده‌ است‌. يكي‌ از نگهبانان‌ از خانواده‌ پـيـرزن‌ مقتـولـه‌ خـواسـت‌ كـه‌ براي‌ شــركـت‌ در مـراسـم‌ اجـراي‌ حكـم‌ اعــدام‌ وارد زنـدان‌ شـونـد. بـرادر شــوهــر كـبــري‌، بــه‌ اتفـاق‌ يكـي‌ از خـواهـرانـش‌ بـه‌ نام‌ مينا از اتومبيل‌ پياده‌ شدند و به‌ داخل‌ زندان‌ رفتند. مينا از طرف‌ دو برادر و خواهرش‌ وكـالـت‌ دارد كـه‌ درباره‌ سرنوشت‌ عـروس‌ سيـاه‌بخـت‌ تصميم‌ بگيرد، امـا همچنـان‌ اصـرار دارد كـه‌ پيكر كبري‌ را آويخته‌ بر طناب‌ دار ببيند.

پـدر و مـادر كبري‌ پشت‌ دروازه‌ بــاقـي‌ مـانـدنـد و از طـرف‌ آنهـا تنهـا خرمشاهي‌ وكيل‌ مدافع‌ دخترشان‌ به‌ درون‌ زنـــدان‌ رفـــت‌. هـمـگــي‌ در مـحـوطـه‌ مخصـوص‌ اجراي‌ حكم‌ اعــدام‌ جـمــع‌ شــدنــد. بـا حضـور پزشك‌ قانوني‌، نماينده‌ قوه‌ قضاييه‌ و يــك‌ روحـانـي‌، صـورتجلسـه‌يـي‌ دربـاره‌ مـراسـم‌ اعدام‌ تنظيم‌ شد و آنگاه‌ يكي‌ از حاضران‌ در جمع‌ رو به‌ مينا و برادرش‌ كرد و گفت‌: در عفو لذتي‌ است‌ كه‌ در انتقام‌ نيست‌، آيـا حـاضـريـد كبـري‌ رحمـانپـور را ببخشيد؟

مينا )دختر 50 ساله‌ مقتوله‌( با خشم‌ فرياد زد!

نــه‌ نمـي‌بخشـم‌، بـايـد اعـدام‌ بشود.

آنـگـاه‌ بسرعت‌ جلو رفت‌ و پاي‌ ورقه‌ صورتجلسه‌ مراسم‌ اعدام‌ را امضا كرد. ديه‌يي‌ هم‌ لازم‌ نبود كه‌ پــــرداخـــت‌ شـــود چـــون‌ يـــك‌ زن‌ خواستار اعدام‌ يك‌ زن‌ مي‌شد.

در ايـن‌ لحظـات‌ همه‌ چيز براي‌ اجـراي‌ مـراسـم‌ اعدام‌ فراهم‌ شده‌ بود و فقط‌ مانده‌ بود كه‌ كبري‌ را به‌ پاي‌ چوبه‌دار بياورند و حلقه‌ طناب‌ را بــه‌ گــردنــش‌ بـينـدازنـد، امـا كـو طناب‌؟

ساعت‌ 6 صبح‌ در سلول‌ كبري‌ بــاز شـد. يكـي‌ از نگهبـانـان‌ زن‌ بـا چهره‌يي‌ اندوهگين‌ و صدايي‌ گرفته‌ كبري‌ را به‌ بيرون‌ صدا كرد. كبري‌ با شنيدن‌ صداي‌ مامور زندان‌ چشم‌ باز كرد و پرسيد: چي‌ شده‌؟

مامور انگار توان‌ گفتن‌ اين‌ جمله‌ را نداشت‌ كه‌ وقتشه‌!

خيلي‌ سعي‌ كرد اما با گفتن‌ اين‌ جـملــه‌ كــه‌ نـمـي‌دانـم‌ احضـارت‌ كرده‌اند خودش‌ را خلاص‌ كرد! امــا كـبــري‌ فـهميـد و از نگهبـان‌ زن‌ سـوال‌ كـرد: مـي‌خـواهند اعدامم‌ كنند؟ و زن‌ سكوت‌ كرد.

كـبـري‌ با حالتي‌ غمگين‌ گفت‌: حـداقـل‌ بگـذاريـد بـه‌ خـانه‌ام‌ تلفن‌ كنم‌.غافل‌ از اينكه‌ همه‌ اعضا، پدر و مادر و دو برادر و يك‌ خواهرش‌ از 4 صبح‌ پشت‌ در زندان‌ به‌ انتظار ايستاده‌اند.

كسي‌ به‌ تلفن‌ كبري‌ جواب‌ نداد، ناگزير به‌ خاله‌اش‌ تلفن‌ كرد،

شوهرخاله‌اش‌ گوشي‌ را برداشت‌: الـو سـلام‌، مـي‌خواهند مرا اعدام‌ كنند به‌ وكيلم‌ خبر بدهيد و بعد براي‌ رفتن‌ به‌ محوطه‌ اعدام‌ آماده‌ شد ، اما انـگـار كسي‌ نمي‌خواست‌ او را به‌ آنجا ببرد ، گفتند: دستبند نيست‌، طناب‌ نيست‌، اصلا هيچ‌ چيز براي‌ اعدام‌ تو آماده‌ نيست‌ و بعد از يك‌ ســاعـت‌ معطلـي‌ كبـري‌ را كـه‌ فكـر مي‌كرد آخرين‌ لحظات‌ زندگي‌اش‌ را مـي‌گـذرانـد بـار ديگـر به‌ سلول‌ انـتظـار بـازگرداندند. انتظار براي‌ مرگي‌ دوباره‌!

گـويـي‌، يك‌ احساس‌ سرشار از عواطف‌ انساني‌، دردل‌ زندانبانان‌ و هـمـه‌ نمـايندگان‌ حاضر در صحنه‌ مـوج‌ مـي‌زد، انگـار بـا اجراي‌ يك‌ مــراســم‌، درخــواســت‌كـنـنــدگــان‌ قصاص‌ را تحت‌ تاثير قرار دهند تا در ايــن‌ لـحـظـات‌ سـرنـوشـت‌سـاز جرقه‌يي‌ از مهر و گذشت‌ در دل‌ مينا و بـي‌بـي‌سالخورده‌ و دو برادرش‌ پـديـد بيـايـد و بـا ديـدن‌ چوبه‌دار و صحنه‌ اعدام‌، از مرگ‌ يك‌ زن‌ جوان‌ گذشت‌ كنند.

پس‌ از تنظيم‌ صورتجلسه‌ مينا با چهره‌يي‌ بر افروخته‌ از حس‌ انتقام‌ رو به‌ حاضران‌ كرد و پرسيد:

پس‌ اعدامي‌ كو؟ چرا چوبه‌دار آماده‌ نشده‌؟

يكي‌ به‌ سوي‌ نگهبانان‌ فرياد زد: طــنــاب‌ را بـيــاوريــد! چـنـد نفـر دويدند دنبال‌ طناب‌. پنج‌ دقيقه‌، ده‌ دقيقه‌، گذشت‌ اما خبري‌ از طناب‌ نـشد. گويي‌ هيچ‌كس‌ دل‌ نمي‌داد كـه‌ وسيلـه‌يـي‌ از مـراسـم‌ اعدام‌ را فـراهـم‌ كنـد. در ايـن‌ ميان‌ صدايي‌ برخاست‌:

برويد كبري‌ را بياوريد، دستبند به‌ دستهايش‌ بزنيد و بياوريدش‌!

نـگهبــانــان‌ بــراي‌ آوردن‌ كـبــري‌ مـي‌رونـد و انتظـار ادامه‌ مي‌يابد. پنج‌ دقيقه‌، ده‌ دقيقه‌ اما از محكوم‌ به‌ مرگ‌ خبري‌ نيست‌.

خـبـر مـي‌رسد كه‌ دستبندي‌ پيدا نـمــي‌شـود تـا بـه‌ دستهـاي‌ محكـوم‌ بـزننـد. عجيب‌ است‌ انگار خداي‌ مـهـربان‌ نمي‌خواهد اين‌ زن‌ اعدام‌ شود.

نماينده‌ روحاني‌ وصيتنامه‌ كبري‌ را مـي‌خـواهـد، وصيتنـامـه‌يـي‌ هـم‌ نيست‌، اصلا كبري‌ وقت‌ نكرده‌ كه‌ وصـيتنــامــه‌يــي‌ بنـويسـد، بـايـد 24 سـاعـت‌ قبـل‌ به‌ او خبر مي‌دادند تا خود را آماده‌ مي‌كرد. وسايلش‌ را تـحـــويـــل‌ مـــي‌داد، تــوبــه‌ ، دعــا ، وصيتنامه‌ و... اما ساعت‌ 6 صبح‌ كـبـري‌ را بيـدار كـرده‌انـد تا به‌ پاي‌ چوبه‌ دار ببرند و اين‌ ميسر نيست‌.

همه‌ تعجب‌ كرده‌اند، آخر اينطور كه‌ نمي‌شود مراسم‌ اجرا كرد. اين‌ اعـدام‌ بايد به‌ تعويق‌ بيفتد ولي‌ تنها كسي‌ كه‌ همچنان‌ مصرانه‌ بر اعدام‌ كـبـري‌ پـافشاري‌ مي‌كند همان‌ مينا است‌. مي‌گويد: هر طور كه‌ شده‌ بــايــد ايـن‌ زن‌ هميـن‌ امـروز اعـدام‌ شود،زود، زود برويد بياورديدش‌، بدون‌ دستبند، بدون‌ وصيت‌...

ساعت‌ هفت‌ و نيم‌ صبح‌ است‌. هــــمــــــه‌ مـــتـــفــــــق‌الــقـــــول‌ مـــــي‌ گويند:خداوند بخشنده‌ و مهربان‌ نمي‌خواهد كبري‌ اعدام‌ شود، اما يــــك‌ زن‌ 50 ســـالـــه‌ انـتـقـــامـجـــو مــي‌خــواهــد! ســرانـجـام‌ در عيـن‌ نــابــاوري‌ اجــراي‌ حـكــم‌ متـوقـف‌ مـي‌شـود پس‌ از يك‌ساعت‌ انتظار دروازه‌زنــــدان‌ بــــاز مــــي‌شـــود و خـرمشاهي‌نخستين‌ كسي‌ است‌ كه‌ از زندان‌ بيرون‌ مي‌آيد.

بعد مينا خشمگين‌ از اجرا نشدن‌ حـكـم‌ اعـدام‌ و بـرادرش‌ از زنـدان‌ خـارج‌ شـدنـد و خـانواده‌ كبري‌ كه‌ بـيـــرون‌ در زنـــدان‌ و بـــي‌خـبـــر از سـرنـوشـت‌ او، انتظـاري‌ كشنده‌ را مـي‌گذراندند با يك‌ جمله‌ وكيل‌، آرامــشـي‌ عجيـب‌ يـافتنـد: از ايـن‌ ستون‌ به‌ آن‌ ستون‌ فرج‌ است‌، حكم‌ اعدام‌ 15 روز به‌ تعويق‌ افتاد.

در ايـن‌ ميان‌ وكيل‌ كبري‌ حالتي‌ تـوام‌ بـا هيجـان‌ و آرامـش‌ داشت‌. مي‌گفت‌ در اين‌ يك‌ ساعت‌ دو بار نزديك‌ بود سكته‌ كنم‌. در اين‌ سه‌ سـال‌ هـر روز سـاعـت‌ هشت‌ و نيم‌ صبح‌ با كبري‌ حرف‌ مي‌زدم‌، بعد از ايــــن‌ صــحــبــــت‌ هــــر دو آرامـــش‌ مــي‌گــرفـتـيـم‌ و روز خـود را آغـاز مـي‌كـرديـم‌. آخـريـن‌ بار ساعت‌ 9 شـب‌ سـه‌ شنبـه‌ با كبري‌ حرف‌ زدم‌ نمي‌دانست‌ كه‌ قرار است‌ اعدامش‌ كـننـد. مـن‌ هم‌ نمي‌خواستم‌ به‌ او بــگــويــم‌ كــه‌ امشـب‌ آخـريـن‌ شـب‌ زندگيش‌ است‌.

گــفـتــم‌ كبـري‌ مـن‌ دارم‌ آخـريـن‌ تـلاش‌هـاي‌ خـود را بـراي‌ گـرفتـن‌ رضايت‌ از خانواده‌ شوهرت‌ انجام‌ مــي‌دهـم‌ ولـي‌ ايـن‌ را بـدان‌ كـه‌ در نهايت‌، مرگ‌ حق‌ است‌ و هر كسي‌ يك‌ روزي‌ و به‌ يك‌ شكلي‌ مي‌ميرد اما كبري‌ در جواب‌ گفت‌: مي‌دانم‌ اصـلا خودتان‌ را اذيت‌ نكنيد مگر ايـن‌ همـه‌ آدم‌ بـي‌گنـاه‌ در بـم‌ كشتـه‌ نـشــدنــد؟ مــن‌ هــم‌ يـكــي‌ از آنـهـا. خـرمشاهي‌ ادامه‌ داد: چند روزي‌ كـه‌ خـانـم‌ تهمينـه‌ ميلاني‌ در زندان‌ اوين‌ بسر مي‌برد با كبري‌ آشنا شده‌ بـود. خـانـم‌ ميـلانـي‌ بعد از بيرون‌ آمدن‌ از زندان‌ با من‌ تلفني‌ صحبت‌ كــرد و گفـت‌:ايـن‌ دختـر حيـف‌ است‌ اعدام‌ شود او انسان‌ آگاه‌ و شريفي‌ است‌.و وقتي‌ فهميده‌ بود كـه‌ دو فـرزنـد مقتـولـه‌ در امـريكـا هـستند. با يكي‌ از نزديكانش‌ در امــريـكــا تـمــاس‌ گــرفـتـه‌ و از او خواسته‌ بود تا آن‌ دو نفر را پيدا كند و از آنـها بخواهد كه‌ از اصرار بر اعــدام‌ كـبــري‌ مـنصـرف‌ شـونـد. خوشبختانه‌ در حال‌ حاضر آن‌ دو نـفــر فـقـط‌ تقـاضـاي‌ زنـدان‌ بـراي‌ كبري‌ كرده‌اند. به‌ هر حال‌ كبري‌ بــراي‌ 15 روز ديـگــر حـق‌ ادامـه‌ زندگي‌ پيدا كرد اما آيا واقعا اميدي‌ هـســت‌ تــا خـانـواده‌ شـوهـرش‌ از تقصير او چشم‌پوشي‌ كنند و به‌ اين‌ زن‌ 23 سـاله‌ اجا

زه‌ ادامه‌ زندگي‌ دوباره‌يي‌ بدهند؟!

تقاضاي‌ مادران‌ براي‌ بخشش‌

عـبـدالصمـد خـرمشـاهـي‌ وكيل‌ كبري‌ ديروز به‌ خبرنگاران‌ گفت‌: از ساعت‌ 2 صبح‌ در زندان‌ بودم‌ تا شايد بتوانم‌ رضايت‌ خانواده‌ پيرزن‌ را بـگيـرم‌، امـا يكـي‌ از دختـرانـش‌ )مينا( رضايت‌ نمي‌دهد. عليرضا نـيـاكـي‌، شـوهـر كبري‌ هم‌ از ترس‌ خواهرش‌ حاضر به‌ دادن‌ رضايت‌ نيست‌.

در داخـل‌ زنـدان‌ حتـي‌ مسوول‌ اجراي‌ حكم‌ هم‌ تقريبا يك‌ ساعت‌ بـا خـانـواده‌ مقتول‌ صحبت‌ كرد تا بتواند رضايت‌ آنها را جلب‌ كند. او گفت‌: من‌ مسوول‌ اجراي‌ حكم‌ بـسيــاري‌ از خــلافكـاران‌ بـوده‌ام‌ بـسيـاري‌ از آنهـا قـاتـلان‌ حـرفـه‌يي‌ بـودنـد كـه‌ بـايد اعدام‌ مي‌شدند و هـيـچ‌ كـس‌ از ايـن‌ مسـاله‌ ناراحت‌ نـبود، اما حالا همه‌ به‌ جز شما از اجــراي‌ چـنـيــن‌ حكمـي‌ نـاراحـت‌ هستند. كبري‌ دختر نجيب‌ و خوبي‌ اســــــــت‌ كـــــــه‌ از اذيـــــــت‌ و آزار مادرشوهرش‌ به‌ تنگ‌ آمده‌ و در يك‌ لحظه‌ كنترل‌ خود را از دست‌ داد و مرتكب‌ جنايت‌ شد.

مـحـص‌ رضـاي‌ خـدا گـذشـت‌ كــنـيــد تــا اعــدامـش‌ نكننـد. امـا خـانواده‌ مقتوله‌ حاضر به‌ گذشت‌ نشدند. در شماره‌ ديروز اعتماد، در همين‌ صفحه‌ خوانديد كه‌ دستور اجــــراي‌ حــكــــم‌ اعــــدام‌ كـبـــري‌ رحـمـانپور به‌ دايره‌ جنايي‌ اجراي‌ احـكام‌ فرستاده‌ شده‌ است‌ و طبق‌ اين‌ دستور قضايي‌ قرار شد اين‌ زن‌ جوان‌ را صبح‌ امروز به‌ پاي‌ چوبه‌ دار ببرند.

هـمزمان‌ با صدور اين‌ دستور، وكـيـل‌ مدافع‌ كبري‌ و حتي‌ قاضي‌ دادگـاه‌ و مسـوول‌ اجـراي‌ احكـام‌ تلاش‌هايي‌ آغاز كردند تا بتوانند با جـلــب‌ رضــايــت‌ خـانـواده‌ پيـرزن‌ مـقتـول‌، كبـري‌ را از مـرگ‌ نجات‌ دهند.

از صبح‌ امروز با انتشار روزنامه‌، تـمـاس‌هـاي‌ تلفنـي‌ خـواننـدگان‌ با گروه‌ حوادث‌ اعتماد آغاز شد. بيشتر كساني‌ كه‌ تماس‌ مي‌گرفتند، مـادران‌ و دختـران‌ بـودنـد، در اين‌ تـمـاس‌ يـك‌ پـرسـش‌ داشتنـد: از كـبري‌ چه‌ خبر؟ نجات‌ پيدا كرد يا ...؟

آنـان‌ پيـاپـي‌ تمـاس‌ مي‌گرفتند و پس‌ از نجات‌ موقت‌ كبري‌ از مرگ‌، از بـازمـانـدگان‌ پيرزن‌ درخواست‌ مي‌كردند كه‌ او را ببخشند. اگر لـذت‌ شيـرين‌ عفو، جايي‌ در قلب‌ انــتـقـامجـوي‌شـان‌ بـاقـي‌ گـذاشتـه‌ است‌...

 

 

 

 

اعدام كبري رحمانپور معروف به عروس ۲۰ ساله به تعويق افتاد.

پنج شنبه 11 دي 1382- 1 ژانويه 2004

عبدالصمد خرمشاهي وكيل مدافع كبري كه از نيمه شب ۹ دي ماه ۸۲ در محل زندان پيگير اين مرحله از وضعيت موكلش بود ضمن تاييد خبر به تعويق افتادن اعدام عروس ۲۰ ساله گفت: متاسفانه ابلاغ زمان اجراي حكم اعدام به كبري صورت نگرفته بود و ناگاه وي را به بند مخصوص اجراي حكم انتقال داده بودند.

خرمشاهي در ادامه تشريح چگونگي اجراي مراسم مجازات كبري افزود: واحد اجراي احكام دادسراي امور جنايي نيز در آخرين لحظات موضوع را به اطلاع من و خانواده كبري رساند.

اولين ساعات بامداد روز دهم دي ماه خواهر شوهر كبري به عنوان نماينده خانواده اولياي دم در محل زندان اوين حضور يافت و مصرانه پيگير اجراي اعدام بود.

با وجود التماس هاي مكرر خانواده كبري به خواهر شوهر دخترشان و با وجود صحبت هاي عبدالصمد خرمشاهي، نماينده خانواده اولياي دم همچنان برخواسته خود پافشاري كرد.

با نزديك تر شدن به سحرگاه كبري به محل اجراي حكم در زندان اوين انتقال يافت و در حالي كه چوبه دار را بالاي سر خود مي ديد و ديگر نفسي تا اعدام باقي نمانده بود به دليل نقص در لوازم مورد نياز براي اجراي حكم، اين كار با روشن شدن هوا به تعويق افتاد.

در حالي كه نفس عبدالصمد خرمشاهي و خانواده كبري در سينه حبس شده بود و جرأت ادامه تنفس از آنان سلب شده بود قاضي اجراي احكام دستور توقف اجراي حكم تا مهيا شدن لوازم اين كار را صادر كرد.با به وجود آمدن فرصت دوباره حيات براي اين دختر ۲۴ ساله و با پيگيري وكيل مدافع پدر كبري از رئيس قوه قضائيه تقاضاي ملاقات كرده است و قرار است امروز براي درخواست از آيت الله شاهرودي به ملاقات وي برود.

در حالي كه قرار است كبري چهار شنبه هفته آينده مجازات شود وكيل مدافع وي اميدوار است با گفت وگو با خانواده اولياي دم از آنان بخواهد با بخشيدن وي فرصت زندگي دوباره به اين دختر ناكام بدهند.

كبري كه در سن ۲۰ سالگي و براي نجات از وضعيت نامطلوب خود تصميم گرفت با مردي ۳۵ سال بزرگ تر از خود ازدواج كند تا به گرفتاري دختران جوان همتاي خود دچار نشود در اولين سال ازدواج ثبت نشده خود مرتكب قتل مادرشوهرش شد، بارها در شعبه ۱۶۰۸ مجتمع امور جنايي تهران به قاضي محمد سلطان همتيار گفت كه در ازدواج ثبت نشده اش بارها تحقير شده است و مادر شوهرش او را گلي صدا مي كرد تا وي را كلفت خانواده معرفي كند نه عروس خانواده. محمدسلطان همتيار كه اينك قاضي شعبه ۱۱۵۶ دادگاه تهران است صبح روز گذشته وقتي شنيد كه حكم اعدام به اجرا درنيامده است به وكيل مدافع كبري گفت: شب قبل احساسم اين بود كه اين حكم به اجرا درنمي آيد.

كبري كه در جلسه محاكمه خود با دفاعياتش محمد سلطان همتيار را تحت تاثير قرار داده بود ولي با وجود درخواست اولياي دم حكم به اعدام او داد.

عروس ۲۰ ساله طي ۳ سال حبس خود در زندان اوين به طرق مختلف سعي كرد تا رضايت اولياي دم را جلب كند. وي در جلسات محاكمه خود بارها تاكيد كرد زندگي اش همان روزي كه مرتكب قتل شده بود متوقف شده و تمام شده بود.

خانواده كبري چشم انتظار تصميم امروز رئيس قوه قضائيه اند تا بلكه مدتي بيشتر بتوانند مجازات دخترشان را به تعويق بيندازند.

سبحاني قاضي اجراي احكام دادسراي امور جنايي تهران نيز درباره تعويق اجراي حكم كبري گفت: دليل اين تعويق عدم آمادگي مسئولان زندان و عدم حضور دوست محمدي رئيس زندان است. وي افزود اين موارد صورت جلسه شد و رئيس زندان نيز براي پاسخگويي به اين سهل انگاري نزد اجراي احكام احضار شده است؟