|
سرمقاله نبردخلق شماره ۵۰۱ اول اردیبهشت نقدی بر روایتهای تقلیلگرایانه از جنگ منصور امان
تقریبا از هنگام شروع جنگ ایران شاهد آغاز کمپین رسانهای گستردهای از سوی سه جریان نامُتجانس در اُروپا و آمریکا با محور نقد همزمان جنگ و آمریکا هستیم. نکته قابل توجه در این کمپین، رهبری آن از سوی رسانههای رسمی بورژوازی لیبرال اُروپا و آمریکا است. دولتهای اُروپایی به گونه آشکار به این کارزار یاری میرسانند و آن را جلو می رانند. همین نقش را در آمریکا حزب دموکرات و به عبارتی بخشی از طبقه حاکم ایفا میکند. کارزار یاد شده در دو سطح دولتی و رسانهای به گونه هماهنگ با ارائه و تبلیغ روایتهای مُعینی همچون «انزوای استراتژیک واشنگتُن»، «شکست سیاستهای مُداخلهجویانه» و «ضربه به بُنیانهای اقتصادی آمریکا»، «فقدان استراتژی» و جُز آن پیش برده میشود. هدف در درجه نخُست اثبات ناکارآمدی سیاستهای یکجانبهگرایانه ترامپ و برکشیدن خود به مثابه یک بازیگر فعال در رقابت بلوکها است.
اتحاد پارادوکسیال سرچشمه سیاسی - اقتصادی این کارزار اروپایی – آمریکایی، قُطببندی در جهان سرمایهداری و نظم بینالمللی شکل داده شده توسُط آن است. شکاف بین اُروپا و آمریکا که از استراتژی انزواطلبانه و «آمریکا اول» بخشی از طبقه حاکم این کشور آغاز شده و با گُشایش میدانهایی مانند جنگ تعرفهها، مساله گرینلند، موضوع اوکراین و جُز آن جریان یافته است، با جنگ ایران صحنه دیگری برای نمود مادی پیدا کرده است. این جنگ وضعیت قُطبی شده نظم بینالمللی را عینیت بیشتری بخشیده و به مُنازعات ناشی از آن، فضا و شدت فزایندهتری داده است. بلوک اتحادیه اُروپا و حزب دموکرات آمریکا در تقابُل با ترامپ، مُتحد غیرمنُتظرهای هم پیدا کرده است و آن جریان چپ لیبرال و چپ اُردوگاهی است. تاکُنون اپوزیسیون برون پارلمانی در اُروپا - با شدت و ضعف - صفبندی رسانهای و روایی با رسانههای رسمی و پروپاگاندای دولتی داشته است، همین امر در مورد چپهای لیبرال و چپ اُردوگاهی نیز صادق بوده. جنگ ایران اما این روال را دگرگون ساخته و هر دوی این جریانها در برخورد به موضوع جنگ، یک خط واحد را با بلوک یاد شده پیش میبرند که اگرچه میتواند در اُفق نهایی مُتفاوت باشد، اما در شرایط مُشخص و لحظه سیاسی اکنون، روی پایه مُشترک با ابزار و اسباب مُشترک ایستاده است. در این میان پارادوکس رژهی چپ اُردوگاهی با پرچم «زوال امپریالیسم» و «پایان هژمونی غرب» آنهم در کنار دولتهای بورژوایی و رسانههای آن بیشتر از همه خودنمایی میکند. پیام این جبهه تبلیغاتی واحد این است: «آمریکا در جنگ به بُنبست خورده، ج.ا نقشه آن را به شکست کشانده و این قُدرت در حال فروپاشی است.»
اُروپا بین منافع جهانی و سیاست سُنتی تا آنجا که به اتحادیه اروپا برمیگردد، این بازی رسانهای- تبلیغاتی گُذشته از آنکه در خدمت کوشش آن در تعیین و تثبیت جایگاه خود در نظم بینالمللی آینده قرار دارد، همزمان سیاست سُنتی این بلوک در برابر رژیم حاکم بر ایران را تداوُم میبخشد. اُروپا تا پیش از جنگ اوکراین و همدستی ج.ا با روسیه، رویکرد «تحوُل از طریق تجارت» را در برخود با ج.ا راهنمای عمل خود قرار داده بود؛ سیاستی که ادعا میکرد گُسترش روابط اقتصادی با رژیم ولایت فقیه موجب تحول تدریجی رفتار آن در پهنههای اقتدارگرایی، حُقوق بشر و بُحران سازی بینالمللی خواهد شد. بعد از جنگ اوکراین و به ویژه پس از جراحی «میانهروها» از قُدرت در ایران، اُروپا بهظاهر این سیاست را کنار گذاشت، اما با این حال همچنان با یک چشم تغییر رفتار حاکمان ج.ا را انتظار میکشد و اُمید دارد بتواند با جلب نظر آنها، به بازیگر فعالی در رابطه با مسائل ایران تبدیل شود. این هدف به دلیل شکلگیری صفبندهای جدید در پهنه قُطبهای سیاسی-اقتصادی-نظامی، برای اُروپا اهمیت دوچندان یافته است. در این راستا اُروپا با جدیت میکوشد حاکمان ج.ا را تحریک یا خشمگین نکند و از همین رو دست به مُعاملات کثیف بر سر تروریستهای دستگیر شده میزند، به گروگانگیری دولتی ج.ا باج میدهد یا از ثروت غارت شده توسُط رهبران و پایوران حُکومت میزبانی میکند و حتی برای حفظ سیاست مُماشات، از به تمسخُر گرفتن قوانین و نهادهای قانونی خود نیز کوتاهی نمیکند؛ آنچه که در رفتار ریاکارانه بر سر تروریستی شناختن سپاه پاسداران خود را به نمایش گذاشت.
دو بیراهه با علائم دروغین موضع دو گرایش چپ لیبرال و چپ اُردوگاهی نیز چندان غیرمُنتظره نیست. هر دوی آنها در گُذشته نیز چندان به بُعد اجتماعی – انسانی مساله ایران بها ندادهاند، اگرچه خاستگاه رویکرد آنها مُتفاوت بوده است. چپ لیبرال از پایگاه یک رواداری ریاکارانه و مُنحط، همواره استبداد سیاسی و ستم جنسیتی در ایران را توجیه کرده است. این جریان محدودیتهای اجتماعی زنان را با پیش کشیدن «فرهنگ ایران» و رُسوم توضیح میدهد، برای بربریت حاکم در دستگاههای سیاسی و قضایی، عُذر «قوانین جاری کشور» را میآورد و به مُنتقدان ارتجاع اسلامی و اسلام سیاسی، انگ «اسلام فوبیا» و «اسلام ستیزی» میزند و در نهایت، مساله حُقوق بشر را به امری محلی و بومی کاهش داده و برداشتهای دلبخواهی از آن را مشروع و مُجاز قلمداد میکند. در مُقایسه با آن، رویکرد چپ اُردوگاهی دوگانگی و یا به بیان بهتر تزیینات حاشیهای کمتری دارد. سیاست این گرایش نسبت به رژیم ج.ا تنها روی یک پایه قرار گرفته و آن موضع این رژیم در برخورد به «امپریالیسم آمریکا» است. قُطبنمای سیاسی چپ اُردوگاهی در هر نُقطه از جُغرافیای سیاس-اجتماعی-اقتصادی ایران که قرار داشته باشد، تنها به سوی یک جهت مایل میشود و آن آمریکاستیزی رژیم حاکم است. چپ اُردوگاهی نه از امروز و به دلیل جنگ، در صفبندی سیاسی در کنار ج.ا قرار گرفته و این انتخابی تصادُفی نیست، بلکه محصول دیدگاهیست که یک توجیه ایدیولوژیک نیز عرضه میکند، بدین صورت که گویا تضاد امپریالیسم و نیروهای ضدامپریالیسم تضاد عُمده در سطح جهانی است و سایر پهنههای تضاد در سطح ملی و بینالمللی را باید فرعی دانست. با این استدلال کاریکاتوری، گرایش مزبور رویدادهای ایران را گُذشته از آنکه چه نما و درونمایهای داشته باشد، از زاویه کشاکش ج.ا با آمریکا دیده و ارزیابی میکند. این گرایش گُنجایش آن را دارد که در ارزشگذاری یک قیام تودهای در ایران، با پروپاگاندای حاکمیت همراه شده و آن را ناشی از تحریکات خارجی مُعرفی کند یا خیزش «زن زندگی آزادی» را اعتراض زنان طبقه مُرفه بنامد و مُبارزه برای حُقوق بشر را تلاش برای تحمیل فرهنگ بورژوایی و استعمار فرهنگی جلوه دهد. لفاظیهای آن علیه جنگ به طور عُمده بر افشاگری و حمله به آمریکا و اسراییل مُتمرکز است و چشم بر سیاستها و رویکردهای جنگطلبانه و بُحرانزای طرف مُقابل آنها میبندد و در نتیجه خُشونت و بربریت جنگ را نه به گونه قطعی و بدون استثنا، بلکه آنجا که از سوی طرف خاصی پیش گرفته میشود، رد و محکوم می کند. به بیان دیگر برای این گرایش، جنگ و خُشونت مفاهیمی ضدارزش و سیاستی در خدمت منافع طبقهای مُعین نیست، بلکه ابزاری برای حمله به رقیب سیاسی و ماشین تولید امتیاز برای بُردن بحث و روایتهاست. همین دیدگاه فُرصتطلبانه در برخورد به آثار ویرانگر جنگ در ایران نیز خود را به نمایش میگذارد. آنجا که اشاره به این آثار میتواند به سود جنگ خُصوصی آن علیه «امپریالیسم» عمل کند، چپ اُردوگاهی حاضر است. در اینجا گرایش یاد شده به خوبی با خط تبلیغاتی حاکمان ایران هماهنگ میشود، برای نمونه از حمله جنایتکارانه به یک مدرسه در میناب یا حمله به ساختمان صداوسیما میتوان یاد کرد که دستکم برای دو هفته میدان بازی آنها را تشکیل میداد. همزمان اما از کنار رویکرد ضدانسانی حاکمان ایران در بیپناه گذاشته شدن مردُم شهرها در برابر بُمباران و موشک باران، نبود پناهگاه و حتی آژیر اعلام خطر میگذرد، از سوواستفاده ماشین جنگی و سرکوب حُکومت از امکان و تاسیسات غیرنظامی برای پنهان ساختن تجهیزات و نفرات حرفی به میان نمیآورد، بر مُخالفت جامعه با جنگ و لشکرکشی خیابانی حاکمیت برای جلوگیری از ابراز آن سرپوش میگذارد و افسار گُسیختگی سرکوبگران حاکم در قطع اینترنت، پایمالی حق شهروندان در دسترسی به اطلاعات و بیکاری و ورشکستگی هزاران نفر را یا نادیده میانگارد یا حتی با آن ابراز تفاهم میکند.
کور از یک چشم گذشته از نادیده گرفتن اقتصاد سیاسی جنگ و تقابُل «بالا» و «پایین» در کانون آن، تقلیل گُزینشی جنگ به پیامدهای انسانی آن نیز گُسترش مییابد. مورد انتقاد، مُخالفت بلوک مزبور با جنگ به مثابه یک سیاست یا مرزبندی با پوپولیسم راست آمریکایی نیست، بلکه نادیده گرفتن تاثیرات اجتماعی و سرزمینی جنگ در ایران و چشم گذاشتن بر پیامدهای میدانی این کمپین است. در بُلندگوهای حقیقی و مجازی این بلوک، نقشههای جنگ به طور کشاف تشریح شده و جابجایی هواپیماها و ناوهای جنگی برحسب زمان و مکان گزارش میشود. نقشههای خُطوط جبهه جنگ روی میز پهن و لشکر-مُهرهها از این نُقطه به نُقطه دیگر جابجا میشوند. «ناکامیهای آمریکا و اسراییل» روزانه گزارش و تحلیل میشود و خسارات و کمبودهای آنها به شُمارش درمیآید. سیاست و افکار عُمومی در این دو کشور زیر ذرهبین قرار میگیرد و بخش جدایی ناپذیر گُزارشهای جنگ میشود و جُز آن. اما آنچه که در نزدیک به تمامی این حرکتهای تبلیغاتی «ضدجنگ» غایب است، هزینههای سنگینی است که مردُم ایران بابت این درگیری میپردازند. بلوک اتحادیه اُروپا، حزب دموکرات آمریکا، لیبرالهای چپ و چپ اُردوگاهی به گونه انحصاری بر تضعیف ترامپ مُتمرکز است و جنگ ایران را به مثابه ابزار این سیاست به خدمت میگیرد. از نگاه آن، آثار ویرانگر جنگ بر جان، زیست و معاش شهروندان ایران یک مُتغیر فرعی در مسیر غلبه بر ترامپ به حساب میآید و هم این رو حداکثر به گونه حاشیهای در کمپین آن بازتاب مییابد. تاثیرات مُشخص جنگ در ایران هنگامی دارای اهمیت میشود که بیواسطه ابعادی بینالمللی پیدا کند و در کادر محورهای تقابُل جهانی بلوک قرار بگیرد. برای مثال، سُقوط آزاد سطح زندگی بخشهای بُزُرگی از کارگران و مُزد و حُقوق بگیران به دلیل تعطیلی کارخانهها، توقُف تولید و کسب و کار به دلیل بُعد محلی و ایزوله آن جایی در کارزار ضد جنگ ترامپ ندارد، در عوض اما تاثیر جنگ بر تنگه هُرمُز به دلیل ابعاد جهانی آن در مرکز تحلیل و تفسیر و گُزارش قرار میگیرد. یا هزینه سنگینی که مردُم ایران با ویرانی زیرساختهای ملی و به قهقرا رفتن توسعه کشور میپردازند، به حساب گرفته نمیشود، اما هزینه خسارات امارات و عربستان تا ریال آخر شمرده میشود تا خرج تصفیه حساب با آمریکا شود. برای درک بهتر شکاف عمیقی که بین نقد انتزاعی سیاسی و نقد اخلاقی- انسانی در کمپین ضدجنگ ایران وجود دارد، نگاه به جُنبش ضدجنگ ویتنام و مُقایسه آن میتواند آموزه مُفیدی باشد. به جُز یک دوره کوتاه در ابتدای شروع این جنگ، مضمون اصلی نقد آن و زاویه حمله به دولت وقت آمریکا، رنجهای انسانی مردُم ویتنام و تاثیرات ویرانگر آن بر این کشور، شیرازههای زندگی مدنی و مُحیط زیست بود. از سال ۱۹۶۷، یعنی دوسال پس از حمله آمریکا به ویتنام، این جنبه از جنگ ویتنام به نیروی مُحرک جُنبشها و حرکتهای ضدجنگ در سراسر جهان تبدیل شده بود و از سطح نزاع مُجرد سیاسی با دولت آمریکا یا امپریالیسم آمریکا فراتر میرفت. برجسته شدن مسوولیت اخلاقی در برابر رنج و خون مردُم ویتنام، بسیاری از روشنفکران، هنرمندان و حتی بخشهایی از کلیسا را نیز به میدان آورد. این جُنبشها که به طور عُمده از موضع چپ لیبرال و چپ مارکسیستی جنگ را نقد میکردند، دو مولفه اصلی جنگ یعنی منطق و زیربنای امپریالیستی و توسعه طلبانه آن و نیز پیامدها و آثار انسانیاش را به مثابه یک پایه تفکیکناپذیر در نقد میدیدند. از نظر آنها جنبش ضدجنگی که انسان را از مرکز توجُه و تحلیل حذف کند یا به حاشیه براند، یک جُنبش ناهمگون و در نهایت در هدف خود برای پایان جنگ و کُمک به برقراری صُلح ناکارآمد خواهد بود.
برآمد نقطه عزیمت تحلیل و نتیجهگیری چپ مارکسیست از جنگ، مردُم ایران، مُطالبات و مُبارزات آنهاست. زاویه نگاه آن به جنگ تاثیراتی است که بیواسطه بر زندگی، معیشت و آینده وسیعترین بخشهای جامعه بهجا میگذارد و نه تضادهای دو قُطب ارتجاعی! چپ مارکسیست خطمشی خود را از نیازها و مُطالباتی که جنگ اهمیت برآورده شدن آنها را تشدید کرده یا خود ایجاد کرده، استخراج میکند. جنگ اگرچه وقفهای ناگُزیر در مُبارزه بر سر این مُطالبات پدید آورده، اما آماج و وظایفی که سلسله خیزشهای تودهای روی میز گذاشتهاند، اعتبار خود را حفظ کرده و نیروی لایزالی است که روندهای سیاسی-مُبارزاتی چه در سطح و چه در عُمق را پیش میبرد. پیدا کردن مخرج مُشترک در برخورد به جنگ ایران از سوی چهار طیف دولتی، سیاسی و فکری و هماهنگی رسانهای و تبلیغاتی آنها در ارایه تصویری تحریف شده و یکجانبه از آن، بیگُمان توان روایت و گُفتمانسازی بر این پایه را نیز چندین برابر افزایش داده و تلاش چپ انقلابی و مارکسیست را برای نشاندن واقعیت میدانی بر تارُک روایتها و تحلیها به همین میزان دُشوار ساخته است. این صفآرایی اما همچنین پافشاری و ضرورت وُجود و گُسترش صف مُستقل مارکسیستها، نیروهای مُترقی و دموکراتهای پیشرو را اهمیتی دوچندان بخشیده است.
منبع: نبرد خلق شماره ۵۰۱، سه شنبه یک اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۲۱ آوریل ۲۰۲۶
|