|
آزادی را نمی توان پس گرفت؛ آزادی با سماجت ساخته می شود ستوده ترجمه از زبان ترکی
من در اربیل به دنیا آمدم. آدمها جغرافیا را از روی نقشه یاد میگیرند، اما من نقشه را زیر سایه کشورها آموختم. نُه سال اول کودکی ام در اربیل گذشت. اربیل فقط سنگ و ساختمان نیست؛ جایی است که زبان، هویت، ترس و امید در مرز به هم میرسند. آنجا دولت یک مفهوم انتزاعی نیست؛ به شکل پلیس، سرباز، قانون، ممنوعیت و «احتمال» رو به رویت می ایستد. دولت را اول نه از کلمه، بلکه از نگاه میفهمی. نهسالگی با خانوادهام به ترکیه آمدیم. آدم گاهی چمدان حمل نمیکند، آیندهاش را حمل میکند. نام این جابهجایی «مهاجرت» نبود، چون مهاجرت با انتخاب است؛ برای ما اجبار بود. پناهنده بودن هویت نیست؛ جایگاه نیست؛ یک تجربه است. وقتی پناهنده میشوی، ناچار با دولت آشنا میشوی. اینکه مرز یعنی چه، شهروندی یعنی چه، بوروکراسی یعنی چه و هویت چطور در دولت بازتاب پیدا میکند… اینها را نه در کتاب، بلکه در صف یاد میگیری. پناهنده بودن یعنی سیاست. چون دولت مدام به زندگیات دست میزند. زبان یاد میگیری، چون بین حرف زدن و ساکت ماندن، فرق زندگی و مرگ است. با جامعه سازگار میشوی، چون بیرون ماندن یعنی زنده نماندن. آدمها را زیر نظر میگیری، چون همیشه کسی به تو نمیگوید کجا بایستی؛ خودت باید بفهمی. من چپگرا هستم. این انتخاب نیست، نتیجه است. چپ بودن برای من یعنی چند کلمه: برابری، نمایندگی، دولت اجتماعی، سکولاریسم، آزادی، اراده مردم. چپ بودن پرستش رهبر نیست؛ پرسش از رهبر است. چپ بودن یعنی از ملا، مرشد، شاه یا پادشاه انتظار نجات نداشتن؛ یعنی دانستن اینکه دولت باید به مردم پاسخگو باشد. من اصالتاً ایرانی ام و کُرد. اما مساله فقط مساله کردها نیست؛ مساله همه مردمی است که در ایران زندگی میکنند. ایران فقط فارس نیست؛ عرب هست، بلوچ هست، ترکمن هست، آذری هست، کرد هست. یعنی ایران «یک» نیست؛ «چندگانه» است. اما قدرتها همیشه دنبال یکدستیاند. تراژدی بزرگ این کشورها همین است: دولتهایی که نه اکثریت، بلکه کثرت را انکار میکنند. در طول زندگیام در کشورهای مختلف زیستهام، جاهای گوناگون دیدهام و زبانها و فرهنگهای متفاوتی را نفس کشیدهام. اما هر جا که بودم، یک نقطه مشترک دیدم: میل انسان به آزادی. این میل از گذرنامه، قانون و ایدئولوژی قویتر است. برخی وقتی از بیرون به اعتراضات ایران نگاه میکنند، آشوب میبینند. من مطالبه نمایندگی میبینم. جوانان، زنان، دانشجویان، کارگران میگویند: «زندگی من، مال خود من است.» وقتی دولت میخواهد تعیین کند چه بپوشی، چطور رفتار کنی، چه بگویی و چه فکر کنی، انفجار اجتنابناپذیر است. آنچه امروز در ایران رخ میدهد دقیقاً همین است: دولت از جامعه عقب مانده است. بعضیها میگویند راه حل، بازگشت به دوران شاه است. من همیشه به نوستالژیِ این جمله می خندم. تاریخ به عقب برنمی گردد. پادشاهی مدرنیته نیست؛ پادشاهی دکوری است که مدرنیته را در ویترین می گذارد. وقتی مردم نمایندگی نشوند، مدرن بودن فقط آرایش است. یک کشور با تاج مدرن نمی شود؛ با پارلمان مدرن می شود. کسی که به گذشته امید می بندد، در واقع امیدش به آینده را از دست داده است. مساله حکومت ملاها چیز دیگری است. دین به حوزه فردی تعلق دارد، نه به حوزه دولت. وقتی دین دولت را اداره میکند، هم دین فرسوده می شود و هم دولت فرو میریزد. پیشرفت ایران نه با ملاها ممکن است و نه با شاهان؛ ایران به سکولاریسم، قانون و دولت نهادی نیاز دارد. آینده ایران را نه ملاها می سازند و نه شاهان؛ آینده را مردم میسازند. به همین دلیل ایران فقط با اینها میتواند نفس بکشد: -سکولاریسم -جمهوری پارلمانی -تفکیک قوا -قوه قضائیه مستقل -آزادی زنان -حقوق سندیکایی -آزادی مطبوعات -استقلال دانشگاهها
بزرگ شدن در دیاسپورا حقیقت دیگری را به من آموخت: فاصله، فراموشی نیست. دیاسپورا آدم را هم منتقدتر میکند و هم مطالبهگرتر. کودک بودن در عراق یک آگاهی است، پناهنده بودن در ترکیه آگاهی ای کاملاً متفاوت. به همین دلیل نگاه من به ایران رمانتیک نیست؛ سیاسی است. وقتی به آزادی فکر میکنم، این سطرها به ذهنم میآید: «دوست داشتن یک ملت، سرنوشت انسان نیست؛ اراده اوست.» (ادوارد سعید) و صدای دیگری: «آزادی تنها چیزی است که ارزش مُردن دارد.» (آلبر کامو) و شاید بیش از همه این ترانه: «زمان علیه ما نیست؛ با ماست.» (شهرام ناظری) چون گاهی آزادی فقط سیاست نیست؛ هویت است، عشق است، زبان است، اراده زندگی است. رویای من بازگشت ایران به گذشته نیست؛ گشوده شدن آن به آینده است. نه ملاها و نه شاهان قادر به این کار نیستند. دولت را تاج نمی سازد؛ مردم می سازند. برای همین آزادی را نمی توان پس گرفت؛ آزادی با پافشاری، سماجت و مقاومت ساخته میشود.
منبع: جنگ خبر
منبع: نبرد خلق شماره ۴۹۸، چهارشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶
|